تعداد بازدید : 535
اندازه متن : [ بزرگتر ] [ کوچکتر ]
نسخه مناسب چاپ
ارسال به دیگران
سه شنبه، ۲۶ خرداد ۱۳۸۸
حنجره‏اي كه از آن به روحانيت اهانت شده، بايد دريده شود

 ساعت 10 صبح روز اول بهمن 1343 هنگامي كه حسنعلي منصور با غرور تمام قصد پياده شدن از اتومبيل خود در جلوي درب ورودي مجلس شوراي ملي را داشت، هدف گلوله شهيد محمد بخارايي از اعضاء شاخه اجرايي هيئت مؤتلفه اسلامي قرار گرفت و چند روز بعد به هلاكت رسيد.
فتواي قتل منصور از جانب آيت‏اللَّه سيد محمد هادي ميلاني در مشهد صادر شده بود. مي‏گويند وقتي در دادگاه از محمد بخارايي سؤال مي‏كنند كه با دو گلوله اول منصور زنده نمي‏ماند ولي چرا سومين گلوله را به گلوي او شليك كردي؟ آن جوان رشيد در پاسخ گفت: حنجره‏اي كه از آن به روحانيت اهانت شده، بايد دريده شود

شهيد محمد بخارائي فرزند علي اکبر در سال 1323ه.ش در جنوب شهر تهران به دنيا آمد او پس از پايان دورة مدرسه با شهيد رضا صفار هرندي دوست صميمي شد و در جلسات حجت الاسلام و المسلمين حاج شيخ علي اصغر هرندي با اسلام و افکار روشنفکرانه در نهضت امام آشنا گرديد. با آغاز نهضت امام خميني، شهيد بخارائي و شهيد هرندي با مؤتلفه اسلامي آشنا شدند و شهيد عراقي آن ها را براي جهاد مسلحانه شايسته يافت و آنان را با شهيد اماني مرتبط ساخت. شهيد اماني تحولي نو در روحيه آنها پديد آورد و شرکت در دوره هاي تمرين مسلحانه روابط آنها را مستحکم کرد. او در عمليات بدر براي اجراي در کلمه الهي در به هلاکت رساندن حسنعلي منصور نقش ويژه اي داشت و پس از شليک دو گلوله به طرف منصور، از صحنه بيرون آمد ولي با لغزيدن پاي او روي يخ خيابان در جلوي مسجد سپهسالار سابق (مدرسه شهيد مطهري فعلي) به زمين افتاد و دستگير شد ولي در کلانتري بهارستان به نصيري معدوم با شجاعت و صراحت پاسخ هايي داد که او برآشفت و با عصاي مارشالي به دهانش زد و آن را غرق خون کرد. شهيد بخارائي با اينکه نوجواني 20 ساله بود ولي در باز جوئي ها و بيدادگاه همگان را از بلاغت و فصاحت و شجاعت خود به تحسين واداشت.

او به همراه همرزمانش به اين نتيجه رسيده بود كه تنها راه نجات كشور و بهترين عمل ممكن در آن زمان اقدام مسلحانه است.مرحوم حاج سعيد اماني برادر و همرزم شهيد اماني مي‌گويد:«وقتي كه حضرت امام براي مردم بيان كردند كه براي مبارزه با رژيم بايد فعاليت چشمگيري داشت اينها به اين نتيجه رسيدند كه يك نمونه از فعاليت بالاتر ايجاد گروه و مبارزه مسلحانه است. در بعضي موارد ـ چون در آن سنخ فكري جامعه هنوز مبارزه مسلحانه اعتبار لازم را نداشت ـ بعضي به شهيد حاج صادق اشكال مي‌گرفتند كه چرا اقدام مسلحانه كرده است و ما جواب مي‌داديم كه او يك قدم بدون اجازه مراجع و ولي فقيه برنمي‌دارد».

 بادام‌چيان در زمينه اذن علما گفته است:«براي اعدام انقلابي شاه و يا منصور هم نظر علما و بزرگان را خواستند قبل از تبعيد امام فرموده بودند حالا زود است و پس از آن كه به ايشان دسترسي نبود شهيد مطهري و شهيد بهشتي [كه حضرت اما براي چنين مواقعي منصوب فرموده بودند] در اين قضيه اجازه دادند و در نهايت مرجع تقليدي مثل آيت‌الله ميلاني حكم را تأييد نمودند».مساله بعدي پس از تاييد علما  مكان اجراي حكم  بود در اين رابطه سه امكان وجود داشت، مسجد مجد كه منصور براي ختم مي‌رفت، افتتاح شركت تعاوني ارتش و مقابل مجلس.

يكي از همرزمان شهيدان مي‌گويد: «...

در رابطه با مسجد مجد، برادران در زندان  مطلب را اينگونه باز كردند كه وقتي خدمت شهيد صادق اماني گفتند كه در مسجد مجد براي ما ساده‌ترين راه است كه انجام بدهيم، و گير هم نمي‌افتيم، احتمال خطر هم بسيار كم است، در تعاوني  نيز  امكان عمل زياد است ولي خطر يك خورده بيشتر از آن مسجد است، اما در ميدان بهارستان جلوي مجلس احتمال توفيق كم است و خطر زياد،  بالاخره  در جمع‌بندي، شهيد صادق اماني رحمه‌الله عليه  مي‌گويد كه مسجد كم خطر است اما بعداً كساني به مسجد نمي‌آيند، مي‌گويند آنجا خطر است. ما در خانة خدا كه جاي امن است نبايد چنين كاري را بكنيم، بايد خطر را با خودمان بخريم و آسان را نپذيريم. در رابطه با تعاوني به اين مي‌رسند كه اگر در آنجا منصور را بزنند با اينكه راحت‌تر از بهارستان است، نتيجه‌اش اين شود كه مي‌توانند بگويند اينها ضد تعاوني بودند كه در تعاوني منصور را زدند... مي‌توانستند عده‌اي واقعاً صحنه را جوري جلوه دهند، كه اينها طرفدارهاي سرمايه‌دارها هستند يا با تعاوني مخالفند. اما در مجلس او براي قرارداد تازه‌اي كه يك وضع بسيار زشتي را براي ملتمان دومرتبه پيش‌بيني مي‌كردند، داشت به مجلس مي‌برد

...»

سرانجام شب عمليات فرا مي رسد. در شب عمليات هر چهار نفر در منزل شهيد بخارايي جمع شدند تا آخرين دقتهاي لازم را در برنامة خود را انجام دهند. شهيد عراقي مي‌گويد: «اينها جلسه‌اي در شب پنج‌شنبه داشتند؛يك قطعنامه اي در 6 ماده تنظيم مي‌شود:

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

«ان الله يحب الذين يقاتلون في سبيله صفاً كانهم بنيان مرصوص»

ناله را هرچند مي‌خواهم كه پنهان بركشم

سينه مي‌گويد كه من تنگ آمدم فرياد كن

ما با قلبي سوزان آماده شهادتيم، ديدن اين تن‌هاي برهنه، شكمهاي گرسنه و بدنهاي ناتواني كه زير تازيانه‌هاي عمّال استعمار آنها را به پرستيدن پيكر محنوس شاه وا مي‌دارند، ما و هر انسان را رنج مي‌دهد. ما براي اولين‌بار شليك گلوله را بر روي دشمنان شما ملت ايران، طنين‌انداز مي‌كنيم، باشد كه شما نيز پيروي كنيد. ... ما همانند سرور شهيدان حسين‌بن علي عليه‌السلام زندگي را عقيده و جهاد در راه آن مي‌دانيم... شما اي ملت ايران... با قلبي مملو از ايمان به پاخيزيد و اين عاملين منفور استعمار و حيات كثيف حاكمه را يكباره نابود سازيد. ما از وراي اين جهان با شما سخن مي‌گوييم. نترسيد به پاخيزيد و خود را به كاروان شهداء ملحق سازيد...

آن شب تا ساعت 12 به تنظيم برنامه‌هاي فردا مي گذرد، ، بعد از آن مقداري مي‌خوابند و در حدود يك ساعت به اذان صبح،  بلند شده و مشغول نماز شب  مي‌شوند.  صبح روز بعد، يعني پنج‌شنبه اول بهمن ماه، مصادف با 17 رمضان، روز عمليات بدر، مأمورين اجراي حكم، تحت فرماندهي شهيد حاج صادق اماني با زبان روزه حركت مي‌كنند و به طرف (ميدان) بهارستان مي روند.
شهيد بخاريي درباه نحوه عمليات مي گويد:«من در زندان از شهيد بخارايي پرسيدم چگونه عمليات انجام گرفت؟ ايشان تعريف كرد ماشين منصور داخل نرفت بيرون ايستاد در يك ماشين خودش نشسته بود و در ماشين ديگر يك تعداد افسر مسلح اسكورتش مي‌كردند. من نامه را به دستش دادم در يك دستش نامه بود و روي دست ديگرش باراني يك تير به شكمش شليك كرد و بعدي را به حنجره‌اش زدم كه حنجره‌اش را دريد. افسرهايي كه در ماشين پشت‌سر بودند اسلحه‌ها را در ماشين گذاشتند، در ماشين را قفل كردند و از كوچه پشت مجلس فرار كردند. مأمورين مجلس جنازه منصور را در ماشين گذاشتند و من هنگام فرار دستگير شدم و مرا به كلانتري بهارستان بردند.

نصيري آمد ـ در آن موقع رئيس شهرباني بود ـ پرسيد اسمت چيست گفتم به تو مربوط نيست اسم خودت چيست. گفت من نصيري هستم، گفتم من نمي‌دانم نصيري كيست چه كاره هستي گفت رئيس شهرباني، تو اسمت چيست؟ گفتم من نمي‌گويم. با عصاي مارشالي زد و دوتا دندانم را شكست و مرا به كلانتري سپرد و گفت: هيچ‌كس با اين تماس نگيرد حتي خبرنگاران و رفت. من اين را كه شنيدم وقتي سوار ماشينم كردند ببرند خودم را پشت شيشه عقب چسباندم و از من عكس گرفتند چون قرار بود هم اعتصاب غذا كنيم هم اعتصاب حرف هيچ نگفتم. قانون اين است كه يك شب بيشتر نمي‌توانند در آگاهي نگه دارند و بايد تحويل زندان بدهند. چون ديدند كاري نمي‌توانند بكنند مي‌خواستند تحويل زندان بدهند حتي بند كفشم را باز كردند بلكه سندي بيابند تكه كاغذي در جيب پيراهنم بود كه تلفن مدرسه خزائلي را نوشته بودم. سريع بوسيلة تلفن رفتند و از مداركم به خانه ما رفتند و از آنجا قضيه لو رفت.»

آقاي شهاب مي‌گويد:«ما در زندان انفرادي بوديم من كنار شهيد حاج صادق اماني بودم و هر سلول 2 پاسبان داشت يكي حركات ما را مي‌نوشت و ديگري مراقب بود كه پاسبان اول با ما سازش نكند. يك روز ناگهان مأموران به زندان ريختند پرسيدم چه خبر است به حاج صادق گفتند: بيا بيرون! حاج صادق بلند شد و بيرون آمد معلوم شد چون حاج صادق با آسودگي خاطر و راحت مي‌خوابيد و آنها انتظار چنين عكس‌العملي نداشتند گمان كرده بودند ايشان مرده است و نگران شده بودند. ايشان خيلي راحت مي‌خوابيد گويي به معشوق خود رسيده بود خيلي كم غذا مي‌خورد و يك سر سوزن اضطراب نداشت».

شهيد عراقي در خاطرات خود اينگونه مي‌نويسد:«فردا شب كه روز سه‌شنبه بود ـ روز 25 خرداد ـ بعد از نماز مغرب و عشا بود كه آمدند عقب من و حاج هاشم اماني، رفتيم دفتر سرهنگ پريور ـ رئيس كل زندان ـ او اين جور صحبت را شروع كرد كه ديدي به تو گفتم كه شاه مي‌آيد و تخفيف مي‌دهد و مورد عفو قرار مي‌گيريد و چه مي‌شود و چه مي‌شود، از اين حرفها. خلاصه‌اش شما و ايشان مورد رحمت شاه قرار گرفته‌ايد. ما اولين سؤالي كه كرديم، گفتيم كه آن چهارتا بچه‌ها جريانشان چه مي‌شود؟ گفت هنوز به ما دستوري نداده‌اند. بعد گفتيم كه اگر اين مرحمت را جايي وارد نكرده‌اند و مي‌شود برگردانيد. به آنها بگوييد برگردانند، ما اين مرحمت را نخواستيم. گفت شما اصلاً عقلتان كم است، ديوانه هستيد، آدم حسابي كه اينجوري حرف نمي‌زند، بلندشو برو يك تشكر بكن، يك نامه بنويس. گفتم نه، فرق بين ما و شما اين است كه شما براي زندگي دو روزه‌ات حاضريد تن به هر ذلت بدهيد، ما سعي مي‌كنيم كه از اينجا زود رخت بكنيم و برويم، اين دوتا فرهنگ است، دوتا فكر است، آن عينكي كه تو به چشمت زده‌اي و دنيا را داري با آن مي‌بيني و آن عينكي كه ما به چشممان زده‌ايم و دنيا را با آن مي‌بينيم دو نوع عينك است و دو نوع ديد است. ما بلند شديم آمديم.»

آقاي شهاب از وداع اينگونه مي‌گويد:«قبل از اعدام مي‌خواستند يك يك ما را صدا كنند. اولين نفر شهيد عراقي را صدا كردند ـ ايشان خيلي زرنگ بود تا بيرون رفت فهميد آنها مي‌خواهند به اين وسيله آن چهار نفر را نگه دارند تا براي اعدام به زندان ديگر ببرند ـ او به رئيس زندان گفت: «ما مثل ماهي كه از آب بيرون افتاده تقلا مي‌كنيم تا شهيد شويم، ناراحت نيستيم مي‌خواهيم اعدام شويم اگر از ما ترس داريد ناراحت نباشيد ما با اين عشق آمده‌ايم همه را صدا كن تا با هم چايي بخوريم و وداع كنيم». همه آمديم شهيد اماني گفت: «من براي شما چه كنم؟ ما كه به آرزوي خود مي‌رسيم. شما مي‌خواهيد اسير شويد ما براي شما دعا مي‌كنيم» سپس افزود: «آقايان شما بلندگوي ما هستيد، ما فقط و فقط براي بقاي اسلام و روحانيت اين اقدام را كرديم». پس از آن وداع كرديم و ايشان را بردند و ما را به زندان برگرداندند. در بند صداي تيرها را شنيدم و فرداي آن روز ما را به زندان قصر منتقل كردند».

 عسگراولادي از شب وداع اينگونه روايت مي‌كند:«آن شهدا شاد بودند و شايد از همه آرامتر و شادمانتر شهيد صادق اماني بود. با اينكه او همسر و دو فرزند داشت و سه نفر ديگر هنوز ازدواج نكرده بودند. اما از همه آرامتر و شادمانتر، روزها به بحث و شبها به تفسير قرآن مي‌گذشت و در آخر هر شب مناجات بود و آن شهدا مناجات ويژه داشتند.

همسر شهيد اماني از آخرين ديدار خود اينگونه مي‌گويد:«دفعة آخري كه مي‌خواستيم به ملاقات برويم مادر شهيد اماني گفتند به صادق بگو من از تو راضي هستم انشاءالله امام زمان و خدايت از تو راضي باشند. وقتي من خدمت ايشان رسيدم و پيام را رساندم خيلي خوشحال شدند دستها را بالا بردند و خدا را شكر كردند و گفتند به مادرم بگوييد عمده نگراني من رضايت شما بود».

آقاي عسگراولادي در خاطره‌اي ديگر مي‌فرمايند: «شهيد حاج صادق اماني در شب وداع خواب ديده بود كه كسي به ايشان مي‌گويد تو در حال رفتني دو فرزندت قاسم و صديقه را به كه مي‌سپاري ايشان مي‌گفتند من در عالم خواب گفتم همان كار كه مولايمان سيدالشهداء كرد و فرمود «استودعكم الله» من اين دو را به خدا مي‌سپارم چون من به جانب خدا در حال حركت هستم».

شهيد عراقي نيز از آخرين وداع اينگونه مي‌گويد:«ما مسأله را مطرح كرديم به اينكه در اين مسافرتي كه بنايش را با هم گذاشتيم و اميد داشتيم تا آخرين منزلگاه در اين سفر با هم باشيم، ولي چون هركاري قابليت و لياقتي مي‌خواهد، من و برادرم هاشم لياقت اين را نداشتيم كه در اين سفر با شما همراه باشيم. در حال شما هستيد كه گوي سبقت را از ما ربوديد. اين است كه من به نوبة خودم متأثرم و متأسفم كه چرا اين لياقت در من نبوده كه در اين حالت حداقل به دنبال شما باشم و دنباله‌رو شما باشم. بعد از من مرحوم حاج صادق [اماني] صحبت كرد، او هم خطاب كرد به اين كه از آرزوهاي من بود كه اين شب را ببينم و نمي‌دانم كه چه طوري شكر اين نعمت را بجا بياورم كه چنين چيزي نصيبم شده و من وصيت مي‌كنم به شما كه به خانواده من بگوييد كه براي من ختم نگيرند و اينگونه در سحرگاه 26 خرداد ماه1344 مردان حق به ديدار معشوق خويش شتافتند.

 




- لطفا فقط یکبار مطلب خود را ارسال نمایید . مطلب شما پس از تایید منتشر خواهد شد .
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .




اطلاعات شما ذخيره شود ؟


عناوین دیگر :
چهارمين چاپ خواب و نشانه هاي آن
روایت سرشار از داستان گویی و نقد ادبی
سومین نشست نقد کتاب کانون اندیشه جوان برگزار شد
ثبت نام جلسات همپرسگي و گفتگوي آزاد
كلاسهاي تابستاني كانون انديشه جوان
کانون اندیشه جوان
کانون اندیشه جوان در سال 1377 برای پاسخگویی به نیازهای اندیشه‌ای جوانان تأسیس شد. ادامه...

خبرنامه
جهت عضويت درسيستم اطلاع رساني سايت و استفاده از مزاياي آن، ايميل خود را وارد كنيد.

عضويت لغو عضويت


تبلیغات
شماره اول دوره جديد نشريه زمانه
تنها با يك پيامك، آنچه را دوست داريد از ما بخواهيد

آمار
بازدید امروز: 1481
بازدید دیروز: 2229
بازدید از ابتدا: 1292295
RSS | RSD | ATOM
آخرین به روزرسانی:سه شنبه، ۹ شهریور ۸۹