تعداد بازدید : 863
اندازه متن : [ بزرگتر ] [ کوچکتر ]
نسخه مناسب چاپ
ارسال به دیگران
یکشنبه، ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸
از دیدار با فردید تا هم نشینی با آوینی

رضا وحید زاده

مطلبی که پیش رو دارید بخش دوم از مصاحبه ای است با شهریار زرشناس که قسمت اول آن با عنوان "درباره جستارهایی در ادبیات داستانی"منتشر شده بود.

سؤال دیگری که می‌خواهم بپرسم دربارة‌ زبان این کتاب است.چیزی که در این کتاب به‌شکل بسیار پررنگی به‌چشم می‌خورد زبان ویژة‌ آن است. کتاب زبان ساده‌ای ندارد. بعضاً در حین بحث جملاتی دیده می‌شود که به اندازة‌ یک پاراگراف است و هیچ‌کاری هم نمی‌توان با آن‌ها کرد.یعنی واقعاً بر ویراستار هیچ خرده‌ای نمی‌توان گرفت.نویسنده طوری جمله را از ابتدا شروع می‌کند که به نحو دیگری نمی‌توان ادامه‌اش داد. در واقع جملات کتاب در بیشتر مواقع جملات سالمی هستند و ایراد نحوی‌ای در آن‌ها دیده نمی‌شود.اما نویسنده آن‌قدر آن‌ها را از اسم‌ها و صفت‌های مختلف انباشته می‌کند و آن‌قدر جملات سنگین می‌شود که بعد ازاتمام هر جمله خواننده می‌خواهد یک نفس عمیق بکشد و چند لحظه‌ای را صرف جاآمدن نفسش کند. برخی از دوستان می‌گویند به‌هنگام خواندن کتاب‌های آقای زرشناس باید یک فرهنگ اصطلاحات تخصصی در کنار داشت. آیا برای رسیدن به این زبان تعمدی وجود داشته؟ یا طرح این اندیشه‌ها از ایجاد چنین زبانی ناگزیر بوده؟

نه، واقعاً تعمدی نبوده است.شاید قسمتی از این مسئله به‌دلیل اقتضای این نوع اندیشیدن باشد. قسمتی از آن را هم بگذارید به حساب ناتوانی بنده.خودم خیلی دلم می‌خواهد که نثرم را مقداری اصلاح کنم و کمی بهتر کنم و اگر واقعاً فرصتی برایم پیش بیاید سعی می‌کنم با رجوع به متون قدیمی و متون اصیل ادبی‌مان این‌کار را بکنم.به‌ویژه بسیار معتقدم که در زبان و در نثر باید به سعدی رجوع بکنیم.من زبان سعدی را علی‌الخصوص در گلستان بسیار نزدیک به زبان معیار می‌دانم. اگر ان‌شاءالله این توفیق به‌دست آید دلم می‌خواهد که نثرم را اصلاح کنم.این را کاملاً بگذارید به پای ضعف بنده.این ایرادی است که من در نوشتن دارم و نمی‌دانم دلیل این عادت چیست و از ویژگی‌های شخصیتی برمی‌خیزد یا دلیل دیگری دارد؟ متأسفانه جملات پشت سر هم، با صفت‌های متعدد و مضاف و مضافٌ‌الیه‌های پی در پی و نفسگیر ادامه می‌یابند و این ایراد وجود دارد.

ویژگی دیگر نثر شما کلمه‌سازی است. البته این نکته، به نفسه بد نیست و این مسئله به غنی‌تر شدن زبان کمک می‌کند و در زمان ورود به این حوزه‌ها نویسنده چاره‌ای ندارد جز اینکه کلماتی برای بیان آن تعابیر بیابد و واژه‌هایی را خود بسازد و این امر قطعاً در غنای زبان نیز تأثیر دارد؛ کلماتی مانند دائرمدار، خودبنیاد، نیست‌انگار و تعابیری از این دست که به کرات در نثر شما تکرار می‌شود.

البته این کلماتی که فرمودید کلمات من نیست و کلماتی است که پیش از من ساخته شده است و افراد دیگری همچون دکتر فردید و دکتر داوری آن‌ها را به‌کار برده‌اند.البته من هم در این کتاب کلمه‌سازی و مفهوم‌سازی کرده‌ام و تعابیری مانند ادبیات سترونِ مضطرب و ترکیباتی مثل این‌ را به‌کار برده‌ام.اما آن‌هایی را که نام بردید خیر.اتفاقاً بد نیست یک توضیح مختصری هم در این خصوص بدهم.زیرا دوستانِ بسیاری به آن اشاره می‌کنند و بعضاً از آن می‌پرسند.بنده آشنایی زیادی با دکتر فردید نداشته‌ام. یعنی در عمرم ایشان را یک‌بار یا شاید هم دوبار دیده‌ام. الان حتی دوبار را هم تردید دارم. البته از این بابت احساس غبن می‌کنم و واقعاً دلم می‌خواست حداقل آن زمانی که ایشان زنده بود این حد از هوشیاری را داشتم که بیشتر پیش ایشان می‌رفتم و از حضور ایشان استفاده می‌کردم. منتها این فرصت در آن زمان نبود و آن موقع هم بنده از نظر فکری طوری بودم که خیلی علاقه نداشتم که مثلا به سمت این‌طور حرف‌ها بروم.یک خاطره‌ای یادم است که بد نیست آن را هم عرض کنم. جلسه‌ای بود که قرار بود برویم و در آن حضور پیدا کنیم و دکتر فردید را در آن جلسه ببینیم.بنده بودم با شهید آوینی و برادر ایشان یعنی سیدمحمد آوینی و فرد دیگری که الان مطمئن نیستم چه کسی بود و شاید آقای جهانگیر خسرو شاهی بود. این دیدار در اواخر عمر دکتر فردید بود.آن‌قدر به ما گفته بودند که شما فردیدی هستید واقعاً می‌خواستیم برویم و ببینیم ایشان چه‌کسی هستند که ما را این‌همه به ایشان نسبت می‌دهند.شهید آوینی منصرف شد و نیامد و گفت که من هنوز نیامده‌ام و مرا این‌همه فردیدی می‌دانند!وای به آن روزی که بیایم و ایشان را هم ببینم، آن وقت بیشتر به ایشان منسوب می‌شوم و خلاصه نیامد.اگرچه احترام بسیاری برای مرحوم فردید قائل بود و به هر حال ارادت شدیدی هم به آقای داوری داشت و اصلاً در آرا و آثارشان هم مشخص است.اما در آن جلسه حضور نیافت و ما رفتیم و مرحوم دکتر فردید را دیدیم. شاید همان یک جلسه بود و شاید جلسة دیگری هم بود، اما بیش از این نبود.من بیش از این توفیق نداشتم که از محضر ایشان استفاده کنم و مستقیماً این حرف‌ها را از ایشان نگرفته ام.بیشتر از نوشته‌های آقای دکتر رجبی و آقای دکتر داوری استفاده کرده‌ام.اگر در این تعابیر اشتراکاتی هم دیده می‌شود آن‌ها را بیشتر از آقای داوری و آقای رجبی گرفته‌ام.اما برخی از این تعابیر را هم براساس آن دستگاه فکری‌ای که به‌وجود آمد، خود به خود ساختم و در این کتاب مطرح کردم.

بسیاری شما را شاگرد با واسطة مرحوم دکتر فردید می‌دانند. شما خودتان این مسئله را تأیید می‌کنید؟

نه، من شاگرد فردید بودن را تأیید نمی‌کنم.مرحوم دکتر فردید خیلی حرف‌ها داشت و اندیشه‌اش خیلی وجوه داشت که من اصلاً آن‌ها را نشنیده‌ام و اصلاً‌ اطلاعی از آن‌ها ندارم.الان که برخی از آثار مکتوب ایشان را مانند «دیدار فرهی» که آقای مددپور جمع‌آوری کرده، می‌خوانم، می‌بینم که بخشی از حرف‌های ایشان اصلاً برای من ناآشناست. البته ایشان آثار مکتوبی ندارند و بعد از درگذشت ایشان، دیگران اندیشه‌هایشان را به‌صورت مکتوب درآوردند.من هرگز شاگرد ایشان نبوده‌ام و این را اصلاً به‌عنوان یک افتخار نمی‌گویم و شاید اصلاً احساس غبن هم می‌کنم.ولی به هر دلیل شاگرد ایشان نبوده‌ام.البته اگر این درک و شعوری که الان دارم آن زمان داشتم و این شناخت را در زمان حیات ایشان داشتم، دلم می‌خواست که پیش ایشان بروم و حتماً از کلاس‌های ایشان استفاده کنم. حداقل اگر نمی‌توانستم که شاگرد خاص ایشان شوم، فکر می‌کنم که می‌توانستم چیزهایی از ایشان یاد بگیرم. منتها این فرصت هیچ‌گاه پیش نیامد و این ادراک را آن زمان هیچ‌گاه نداشتم و زمانی که زنده بود پای درس ایشان نرفتم. اما از طریق آثار، چرا و از آثار دکتر داوری و دکتر رجبی خیلی استفاده کرده ام.ولی باز هم نمی‌توانم خودم را شاگرد باواسطة ایشان بدانم.زیرا از طریق این آثار من فقط با یک وجه از اندیشة‌ ایشان آشنا شدم و فقط با آن وجه هم جلو رفتم و خیلی از حرف‌ها را هم یا خودم ابداع کردم یا بسیار تحت تأثیر شهید آوینی بودم. یعنی اصلاً نوع سلوک فکری‌ من و به این سمت آمدنم بشتر تحت تأثیر آشنایی من با شهید آوینی بود.

 

 

 

 اتفاقاً دربارة شهید آوینی نیز این بحث وجود دارد که ایشان هم شاگرد مرحوم دکتر فردید بودند و بسیاری ایشان را نیز از شاگردان مرحروم فردید می‌دانند.اما اکنون شما بیان می‌کنید که آوینی خیلی کم دکتر فردید را دیده است.

اصلاً ندیده بود.با جرئت عرض می‌کنم که اصلاً‌ ایشان را ندیده بود.یعنی یک بار هم که ما رفتیم، ایشان نیامد.نه، ایشان اصلاً مستقیم یا غیر مستقیم شاگر دکتر فردید نبودند و خود ایشان هم از این حرف بسیار ناراحت می‌شد. شهید آوینی معتقد بود که «این حرف‌هایی که من می‌زنم از تفسیر قرآن گرفته‌ام و اصلاً از دکتر فردید نگرفته‌ام. من فردید را اصلاً نمی‌شناسم». یعنی ایشان معتقد بود زمانی که آن حرف‌ها را مطرح کرده است،‌ اصلاً دکتر فردید را در آن زمان نمی‌شناخته است.ایشان قابلیت‌هایی داشت که حالا نمی‌دانم باید آن را جنبه‌هایی از اندیشة شهودی نامید یا وجوه دیگر تفکر یا هر چیز دیگر، و براساس آن، دریافت‌های شهودیِ عجیب و غریبی داشت و البته هیچ‌گاه فرصت نکرد این‌ها را مکتوب کند.اما در فرصت‌هایی که بود آن‌ها را توضیح می‌داد.به‌ویژه بنده پیش ایشان زیاد می‌رفتم و از ایشان می‌پرسیدم و می‌خواستم و ایشان برای من می‌گفت و دریغ نمی‌کرد از بیان و توضیح این‌ یافته‌ها.در فضای مجلة‌ سوره آدم‌هایی که حوصلة شنیدن این حرف‌ها را داشته باشند، نبودند.تعدادی از بچه‌ها اجرایی بودند و چند نفری هم دغدغه‌های سینمایی داشتند و اهل این حرف‌ها نبودند.بیشتر بنده می‌رفتم سراغ این حرف‌ها و با ایشان مشغول صحبت می‌شدم. حالا بعضاً ممکن است افرادی مثل میرشکاک و این‌ها نیز این ارتباط‌ها را داشته‌اند که من نمی‌دانم.اما خودم جلسات بسیاری را به‌صورت دو نفره در آن اتاق سردبیر که همیشه هم درِ آن باز بود و اتاق جالبی بود، پیش ایشان بودم و مرتضی ساعت‌ها و ساعت‌ها با من دربارة این یافته‌ها حرف می‌زد.ایشان معتقد بود که اصلاً بحث اومانیسم را از تفسیر قصة‌ آفرینش در قرآن گرفته است؛ یعنی از آن بحثی که انسان در آن هبوط می‌کند و توبه می‌کند و ...او می‌گفت در اینجا یک توبة تاریخی صورت گرفته و اصطلاح معروفی هم داشت به نام عصر توبة‌ بشریت. می‌گفت با انقلاب اسلامی عصر توبة‌ بشریت آغاز شده است و این‌ها را دقیقاً تطبیق می‌داد با فرازهای قصة‌ آفرینش در قرآن.

شما وجه سلبی ادبیات را مفصلاً در این کتاب تبیین کرده‌اید.اکنون الگوی پیشنهادی شما برای ادبیات جبهة فرهنگی انقلاب و ادبیاتی که توان بیان ارزش‌ها و آرمان‌های انقلاب اسلامی را داشته باشد چیست؟ یعنی از بین همة‌ این جریان‌ها و مکاتب مختلف داستان‌نویسی شما قائل به چه رویکرد و گفتمانی هستید؟ به عنوان مثال به دانشجویی که دغدغه‌های آرمان‌گرایانه دارد و می‌خواهد در حوزة‌ ادبیات، ورودی داشته باشد چه پیشنهادی می‌کنید؟

من در همان کتاب و در آن مقاله‌ای که دربارة ادبیات واقع‌گرایانه و آرمان‌خواهانة‌ شیعی است، این مسئله را طرح کرده‌ام. فکر می‌کنم در آنجا از این وجه سلبی فاصله گرفته‌ام و بحثم بیشتر ایجابی است. بنده معتقد هستم که ادبیات داستانی‌ای که می‌خواهد هم مضمون و درون‌مایة دینی داشته باشد و هم متعهد به آرمان‌های انقلاب اسلامی باشد، در گام اول باید واقع‌گرا باشد.منتها واقع‌گرا بودن آن به مفهوم رئالیسم رایج قرن نوزدهمی غربی نیست. زیرا در رئالیسم غربی، رئالیته یا واقعیت فقط در ساحت عالم ناسوت مطرح می‌شود و اصلاً مفهومی ناسوتی پیدا می‌کند. در صورتی که برای ما واقعیت امری است که ذومراتب است و در ساحت‌ها و عوالم مختلف وجودی مطرح می‌شود. مثلاً طرح عنصر امدادهای غیبی در یک اثر داستانی شاید از نظر ما واقع‌گرایانه باشد اما از نظر یک منتقد رئالیست غربی این یک توهم است.بنابراین باید مبنا را روی واقع‌نگری قرار داد و از تکیه‌کردن به فرمالیسم و از درغلتیدن به عرصة‌ سوررئالیسم در معنای غربی آن و از درغلتیدن به ساحت‌های ساختارشکنی و ادبیات پست‌مدرن پرهیز کرد که همة آن‌ها ادبیات واقع‌گریز هستند و ادبیات‌هایی هستند که بیشتر انسان را به عرصة‌ توهم و اوهام می‌برند و نیز به عرصة‌ خیالات و کابوس‌ها و ذهنی‌گرایی‌های بیمارگونه. باید از این‌ها پرهیز کنیم. درنتیجه یک وجه آن واقع‌گرایی است. منتها این واقع‌گرایی باید توضیح داده شود و تفصیلاً روی آن بحث شود که مشخص شود واقعیت به چه معنایی است و چه شکل‌ها و شئونی دارد؟ بروز یکی از این شئون، واقعیت اجتماعی عالم ناسوت است. این واقعیت ممکن شئون دیگری هم داشته باشد و دارد.وجه دیگری که این واقع‌گرایی را کنترل می‌کند و کمک‌ می‌کند که این واقع‌گرایی از مرزهای رئالیسم معمول غربی جدا شود، همان عنصر آرمان‌گرایی است. یعنی ما واقع‌گرایی محض هم نمی‌خواهیم. واقع‌گرایی محضی که دربغلتد در عرصه‌هایی مثل ناتورالیسم هم به‌درد ما نمی‌خورد. غلط است که بگوییم باید تحت عنوان واقع‌گرایی همة زشتی‌ها را توصیف کنیم یا حتی ترویج کنیم؛ به این بهانه که داریم بیانی واقع‌گرایانه ارائه می‌کنیم. این هم نیست. منظور واقع‌گرایی‌ای است که رویکرد آرمان‌گرایانه داشته باشد. یعنی واقعیت را در افق یک آرمان ببیند.برای ما واقعیت فی‌نفسه در خودش خلاصه نمی‌شود و در چهارچوب جهت‌گیریِ آرمانی‌ای تعریف می‌شود که آن واقعیت را حد می‌زند و محدود می‌کند و به آن جهت می‌دهد.این ادبیات می‌شود ادبیات واقعیت‌گرا و آرمان‌خواه.این آرمان‌ها از کجا آمده‌اند؟ این آرمان‌ها از متن آموزه‌های اسلامی و از متن اندیشه‌های انقلاب اسلامی آمده‌اند.زیرا می‌خواهیم ادبیات متعهد به آرمان‌های انقلاب اسلامی را توضیح دهیم.پس می‌شود ادبیات واقع‌گرایِ آرمان‌خواه با یک قید یا پسوند شیعی. پس ادبیاتی را که ما مطرح می‌کنیم و به دنبال آن هستیم، ادبیاتی است رئالیستی؛ اما یک نوع رئالیسم آرمان‌گرایانه و یک نوع رئالیسم متعهد که مبنای تعهدش از یک طرف، آرمان‌های انقلاب است و از طرف دیگر وجوه اندیشة شیعی و تفکر اسلامی.این رئوس اجمالیِ آن چیزی است که می‌شود در وجه ایجابی مطرح کرد. منتها همین‌ را باید بعداً به‌صورت تفصیلی مورد بحث قرار داد.

حالا برای اینکه کمی مصداقی‌تر وارد بحث شویم، آیا شما رضا امیرخانی را یک نویسندة‌ ساختارشکن می‌دانید؟

البته من آثار زیادی از رضا امیرخانی نخوانده‌ام و به همین دلیل نمی‌توانم نظری بدهم.البته خیلی دلم می‌خواهد در یک فرصتی حتماً به سراغ آثار ایشان بروم و این را در برنامه‌ام هم گذاشته‌ام. به‌ویژه این اثر آخرشان کتاب «بی‌وتن» را که زیاد درباره‌اش شنیده‌ام یا همان کتاب «من او» که آن را هم خیلی دلم می‌خواهد بخوانم. متأسفانه از آثار رضا امیرخانی خیلی کم و شاید جسته‌گریخته چیزهایی دیده باشم و هنوز نخوانده‌ام.در نتیجه نمی‌توانم به این سؤالتان پاسخ دهم.اما براساس آن چیزهایی که شنیده‌ام به نظر می‌رسد که در آثارش بسیار از تکنیک‌هایی استفاده می‌کند که من بر آن‌ها نام تکنیک‌های ادبیات پسارئالیستی می‌گذارم.ولی الان نمی‌توانم هیچ قضاوت قطعی و صریحی بکنم.

 

خبردار شدیم که به تازگی و پس از کتاب «جستارهای در ادبیات داستانی» دو کتاب از شما به نام‌های «روانشناسی مدرن و حقیقت فراموش‌شدة انسان»و «دربارة‌ دموکراسی» در انتشارات صبح چاپ شده است. اگر امکان دارد کمی دربارة‌ این دو کتاب و مباحثی که در آن‌ها مطرح شده است برایمان صحبت کنید.

هر دوی این کتاب‌ها در انتشارات صبح و با کمک دوست خوبم آقای مهدی نصیری چاپ شده است. باید بگویم که کتاب «روانشناسی مدرن و حقیقت فراموش‌شدة انسان» کتابی است در نقد مبانی روانشناسی مدرن.انگیزة نگارش این کتاب برمی‌گردد به چندین سال قبل.من در حوزة مطالعات و تحصیلاتی که داشتم با روانشناسی مدرن آشنا شده بودم. همیشه این اعتقاد را داشتم و هنوز هم دارم که روانشناسی مدرن ماهیتی اومانیستی دارد و به عنوان یکی از شعب علوم انسانی از روح و جوهرة اومانیستی و سکولار علوم انسانی مبرا نیست.اینکه بدون هیچ‌گونه بررسی و بدون هیچ‌گونه نقدی مشهورات، تئوری‌ها، مدل‌ها و فرضیه‌هایش را در دانشگاه‌هایمان به عنوان حقیقت و علم تدریس می‌کنیم، محل اشکال است. البته من نمی‌گویم نباید این‌ها را تدریس کرد. اتفاقاً باید با روانشناسی مدرن آشنا شد؛ اما بحثم این است که باید در کنار این جنبة آموزشی‌ای که داریم حتماً یک رویکرد نقادانه هم به این‌ها داشته باشیم.یعنی اگر می‌خواهیم به سمت تولید علم دینی و بومی برویم، بخش بسیار مهمی از این تولید علم، علوم انسانی است و بخشی از این علوم انسانی هم در قلمرو روانشناسی طرح می‌شود.اگر ما مشهورات روانشاسی مدرن را دربست و عیناً به‌عنوان حقیقت بپذیریم، در فهم انسان دچار مشکل می‌شویم.چون انسانی که این‌ها مبنا قرار می‌دهند و محور آموزه‌ها و نظراتشان است، کاملاً یک انسان اومانیست است.وقتی هم که به ساختارها و بنیان‌های تئوریک علوم انسانی در حوزه‌های مختلف از جمله روانشناسی رجوع می‌کنیم می‌بینیم که این‌ها مفروضات تئوریکشان هم اغلب مفروضاتی است که بسیار سست است و بسیار محل تأمل است. اگرچه خودشان این نظر را ندارند یا بیان نمی‌کنند.من همیشه در صدد بودم که در زمینة روانشناسی وارد یک کار نقادانه‌ای بشوم. خیلی سال پیش و در حدود سال 71، در زمانی که شهید آوینی هنوز زنده بود و رئیس دفتر مطالعات دینی هنر بود، طرحی را خدمت ایشان دادم که دربارة نقد و بررسی آرای متفکران غربی بود و در رأس آن‌ها بررسی اندیشه‌های اریک فروم، روانشناس یهودی آلمانی‌الاصل آمریکایی‌تبار را قرار دادم که ارتباط‌هایی هم با اعضای حقلة مکتب فرانکفورت داشت و از طرفداران دموکراسی لیبرال بود.سیدمرتضی از این طرح خیلی استقبال کرد.موضوع کتاب نقد و بررسی آرای اریک فروم بود، اما چون آن زمان در حوزة‌ هنری مسئولان وقت متأسفانه قادر به درک ضرورت این مباحث نظری نبودند و حوزه را حوزة‌ هنری می‌دانستند و وجه اندیشه‌ای برای آن قائل نبودند، فکر می‌کردند که هر چیزی که در حوزه منتشر می‌شود باید هنری ‌باشد؛ در نتیجه با اینکه کتابی در نقد و بررسی آرای اریک فروم چاپ شود، مخالفت می‌کردند.بگذریم که حالا اریک فروم را هم نمی‌شناختند؛ با وجود آنکه این کتاب از جهت اندیشه‌ای به‌صورت غیر مستقیم با هنر مرتبط بود، اما همین‌که متوجه می‌شدند با هنر ارتباط مستقیمی ندارد، با چاپ آن مخالفت می‌کردند. شهید آوینی ترفندی انتخاب کرد که خیلی جالب بود. اسم کتاب را به‌صورتی انتخاب کرد که این‌ها متوجه این مسئله نشوند و ما اسم کتاب را گذاشتیم «سمبولیسم در آرای اریک فروم».خود شهید آوینی تعمداً این اسم را انتخاب کرد که اگر اعتراضی کردند بگوید این کتاب دربارة سمبولیسم است و سمبولیسم هم با هنر ارتباط دارد.در حالی که آن کتاب تبیین و نقد آرای فروم است و صرفاً دربارة‌ سمبولیسم نیست.سمبولیسم فقط یک فصل کوچکی از آن است. هدف بیشتر این بود که روانشناسی مدرن نقد شود و بیشتر هم آرای فروم بررسی شده بود. این اولین حرکت در نقد روانشناسی مدرن بود که بنده به لطف و عنایت خدا و کمک شهید آوینی آن را انجام دادم. آن کار در زمانی که ایشان هنوز در قید حیات بود انجام شد و رفت برای چاپ که ایشان شهید شد و متأسفانه آن پروژه که بررسی متفکران غربی‌ای از این دست بود با رفتن ایشان منتفی شد. بعد از آن دیگر فرصت نکردم که در این حوزه‌ها وارد شوم، تا اینکه سرانجام دو سال پیش نگارش این کتاب را در برنامه‌های تألیفی‌ام قرار دادم.می‌خواستم دربارة روانشناسی جدید کاری کنم.هرچند به جهت وقت و خیلی از مسائل دیگر مجبور بودم بسیار فشرده کار کنم، ولی پیش خودم فکر کردم که بالاخره چیزی را آماده کنم که حداقل بنیان‌های سست تئوریک روانشناسی جدید را به‌نوعی توصیف کند و ماهیت اومانیستی آن را بیان بکند؛ در عین حال که یک رویکرد نقادانه‌ای هم در برابر ماهیت روانشناسی مدرن داشته باشد.به این منظور شروع به نوشتن این کتاب کردم.این کتاب چند فصل دارد.فصل اول دربارة بنیان‌های تئوریک و فهم اساسی روانشناسی مدرن بحث می‌کند.مفاهیمی مثل انسان و هوشِ انسان و مفهوم درک ماشینی و غیره که روانشناسی اومانیستی از انسان ارائه می‌دهد؛ همچنین مفهومی که از سلامت، بیماری و مدل‌های درمانی ارائه می‌دهد.این‌ها را به عنوان مفاهیم اصلی روانشناسی جدید مورد بحث قرار دادم و سعی کردم از منابع موجود روانشناسی، چه به زبان فارسی و چه به زبان انگلیسی استفاده کنم.از منابعی که به قول فرنگی‌ها آب‌تودیت و از منابع درسی‌شان است؛ یعنی منابعی که نمی‌توانند بگویند که برای بیست سال، سی سال پیش است.البته تطور این مفاهیم را هم توضیح داده‌ام.آنجا عمدة توجهم این بود که نشان دهم این مفاهیم به اعتبار خود بانیان روانشناسی جدید چقدر سست و متناقض است.مثلاً اگر به بحث هوش آن نگاه کنید خودشان می‌گویند ما نمی‌دانیم هوش چیست؟ خودشان می‌گویند که ما نمی‌توانیم هوش را تعریف کنیم و بر سر تعریف هوش اختلافات عدیده‌ای دارند.در آخر هم از دل روانشناسی جدید به هیچ جمع‌بندی روشنی نمی‌رسیم. در صورتی که از بیرون وقتی حرف می‌زنند طوری با ضرس قاطع سخن می‌گویند که مخاطب فکر می‌کند اکنون کلی پشتوانة تئوریک عمیق دارند.در صورتی که هیچ چیز نیست. وقتی که شما رجوع می‌کنید، می‌بینید که هیچ بنیانی وجود ندارد. یا مثلاً در مسئلة سلامت در نهایت به این تعریف می‌رسند که سلامت یعنی سازگاری با جامعه.پس اگر جامعه‌ای جامعة بیماری بود، جامعة‌ کج‌رویی بود، هرکس که با آن سازگار بود سالم است. یعنی به چنین مفهومی از سلامت می‌رسند. خوب این‌ها نشان می‌دهد که این نوع نگاه به هیچ روی با هیچ نوع تفکر دینی و معنوی‌ای و با هیچ تفکر حتی عدالتخواهانه‌ای سازگار نیست. زیرا رسیدن به چنین تعریفی از سلامت، هیچ معنایی ندارد. پس در دنیا هرکس با جامعة‌ سرمایه‌داری سازگارتر است سالم‌تر است. در جامعة‌ ظالم هرکس با ظلم سازگارتر است سالم‌تر است. این تعاریف را نه اخلاق می‌پذیرد، نه عدالت می‌پذیرد و نه آرمان‌های دینی می‌پذیرد. کار من عمدتاً این بود. در این کتاب سعی کرده‌ام سه جریان اصلی روانشناسی غربی را به اجمال توصیف و نقد کنم که یکی جریان رفتارگراها یا بیولوژیست‌ها با نمایندگان اصلی‌شان یعنی پاولف و اسکینر است و دوم گرایش روانکاوی یا فئولیست ها و سوم هم گرایش موسوم به موج سومی‌ها یا موجی نویی‌ها یا روانشناسی پدیدارشناختی است و چهرة‌ اصلی‌شان راجرز است که بنیان‌گذار این جریان هم است. خلاصة‌ کتاب چنین چیزی است. یعنی کتابی است در نقد مبانی روانشناسی مدرن.امیدورام که انشاءالله خداوند این توفیق را بدهد که در فرصت‌های بعدی این بحث‌ها را به‌صورت مفصل‌تری دنبال بکنم. مثلاً ان‌شاءالله در فرصتی که دست دهد قصد دارم راجع‌به مفهوم سلامت در روانشناسی مدرن به‌صورت تفصیلی‌تری بحث کنم.یا بپردازم به مفهوم درمان یا نسبت روانشناسی مدرن با اخلاق و رویکرد نسبی‌انگارانة این‌ها در اخلاق و اینکه چگونه این مبانی نسبی‌انگارانه‌شان غالباً به بحران‌های اخلاقی منجر می‌شود.قصد دارم این‌ها را هم در موضوع کتاب‌های بعدی‌ام قرار دهم. در کتاب «دربارة‌ دموکراسی» نیز به مباحث فلسفة سیاسی و اندیشة‌ سیاسی پرداخته‌ام و دوستانی که علاقه‌مند به این مباحث هستند می‌توانند به این کتاب مراجعه کنند.

در بازار کتاب که نگاه می‌کنیم رویکردی به‌تازگی مشهود است وآن هم رواج یک نوع روانشناسی پابلیک یا بازاری است که به‌تازگی بسیار باب شده است و تقربیاً دارد به‌صورت یک جریان درمی‌آید. منظورم کتاب‌هایی مثل «چه کسی پنیر مرا جابجا کرد»یا «قورباغه‌ات را قورت بده» است. به نظر شما این حوزه هم جای توجه دارد؟

صددرصد. در ایران در سال‌های اخیر توجه‌ها به این حوزه جلب شده است. اتفاقاً اگر خاطرتان باشد اولین کسی که در این زمینه و در نقد ادبیات به این حوزه توجه کرد و ادبیاتِ از این جنس را که نمونه‌های آن هم آثار پائولوکوئیلیو است، بررسی و نقد کرد خود بنده بودم.مقاله‌ام در این زمینه برای هفت هشت سال پیش است که اولین بار در فصل‌نامة‌ ادبیات داستانیِ آن زمان منتشر شد و بعداً در همین کتابی که محل بحث بود، به‌صورت جستارهایی آمد. این حوزه را در ایران ذیل عنوان معنویت سکولار یا عرفان‌های انحرافی یا عرفان‌های سکولار مورد بحث قرار می‌دهند. یکی دو کتاب هم در این باره منتشر شده است.بنده هم کارهایی انجام داده‌ام؛ البته نه به‌صورت مکتوب، اما از سه، چهار سال پیش تا امروز در جاهایی به‌شکل سخنرانی‌ بحث‌هایی داشته‌ام.این حوزه موضوع مفصلی است که جداگانه جای بحث دارد.از کتاب‌هایی مانند «شب‌های زندگی لوئیس هیک»گرفته تا کتاب‌های وین‌دایر، حالا چه وین‌دایر دوران سکولاربودنش با آثاری مثل «چگونه شخصیت سالم‌تری بیابیم»و چه دوران‌های اخیرش که مثلاً معنوی شده، اما معنوی نظری، یا آثاری مثل نوشته‌های کاترین پاندر یا شاک دی بوآین یا دیگرانی که هستند مثل اسپنسر جانسون که نویسندة‌ «چه کسی پنیر مرا جابجا کرد»است و امثال و نظایر این‌ها.همة این‌ها را که در ایران تحت عنوان معنویت‌های سکولار و عرفان‌های انحرافی شناخته می‌شوند باید در یک فرصت جداگانه‌ای بررسی کرد و جداگانه نسبتشان را با روانشناسی تبیین نمود.

از وقتی که گذاشتید و لطفی که کردید ممنونم.

 




- لطفا فقط یکبار مطلب خود را ارسال نمایید . مطلب شما پس از تایید منتشر خواهد شد .
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .




اطلاعات شما ذخيره شود ؟


عناوین دیگر :
حنجره‏اي كه از آن به روحانيت اهانت شده، بايد دريده شود
كانون انديشه جوان منتشر كرد:سما/ سطح چهارم
كانون انديشه جوان منتشر كرد: سما/ سطح سوم
فروش کم نظیر کتاب ریس جمهور
من گنگ، خواب ديده و عالم تمام كر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش
کانون اندیشه جوان
کانون اندیشه جوان در سال 1377 برای پاسخگویی به نیازهای اندیشه‌ای جوانان تأسیس شد. ادامه...

خبرنامه
جهت عضويت درسيستم اطلاع رساني سايت و استفاده از مزاياي آن، ايميل خود را وارد كنيد.

عضويت لغو عضويت


تبلیغات
شماره اول دوره جديد نشريه زمانه
تنها با يك پيامك، آنچه را دوست داريد از ما بخواهيد

آمار
بازدید امروز: 1594
بازدید دیروز: 2229
بازدید از ابتدا: 1292408
RSS | RSD | ATOM
آخرین به روزرسانی:سه شنبه، ۹ شهریور ۸۹