سخن روز

 بخنديم‌، اما سرمايه خنده ما، گريه ديگران نباشد.

علامه محمدتقي جعفري

منظومه فکری دکتر سیداحمد فردید :: 70 درصد دانشجویان ماهواره نمی بینند :: برادر دینی شوید! دوتا دوتا :: هنرمندترین راوی

سه شنبه، ۲ مهر ۱۳۸۷
دختر ايروني

محبوبه ولي

«هفت ساله بودم كه به همراه پدر و مادر و خواهر كوچكترم رفتم آمريكا. در آمريكا بزرگ شدم و آنجا درس خواندم. ما در شهر ويرجينيا زندگي مي كرديم؛ يك شهر راستي و سنتي آمريكا كه بيشتر اهالي آن سفيدپوست و آمريكايي بودند و من آنجا تفاوت ها را مي ديدم. در جامعه ي آمريكا به وضوح مي ديدم كه من به عنوان يك ايراني با بقيه فرق دارم و جامعه چقدر ما را نمی پذیرد. در مدرسه نمي توانستم مثل بقيه لباس بپوشم و ورزش بروم. شايد در نيويورك يا شهرهاي ديگري كه مهاجرهاي زيادي داشتند، وضع اينطوري نبود، ولي در ويرجينيا چنين بود. پدرم در محله فقيرها سوپر ماركت داشت و من مي ديدم كه زندگي سياهپوست ها و مردم آمريكاي جنوبي با بقيه فرق دارد و شاهد تفاوت بين طبقات بودم. در عين حال مي توانستم ببينم كه چگونه يك تفكر و فرهنگ توليد مي شود، آن را با فرهنگ خودم مقايسه و با چنين افرادي احساس همبستگي مي كردم. مي ديدم چگونه يك دختر چهارده ساله سياهپوست كه هر روز از مغازه ي پدرم بستني مي خريد، يك روز بدون اينكه ازدواج كند، بچه به دنيا آورد. در دبيرستان هميشه دوستانم اهل آمريكاي جنوبي و یا آفريقايي بودند. هميشه آنجا احساس مي كردم جزء گروهي كه در موضع قدرت هستند، نيستم. خيلي برايم غير طبيعي و سخت بود كه در خارج بزرگ شوم. اواخر جنگ براي يك سال به ايران برگشتيم. موقع برگشتن اصرار به ماندن داشتم، اما نمي شد. حتي پدرم براي سوار شدن به هواپيما، گولم زد...».

و امروزكه دوباره برگشته است، ‌شيريني ايراني است، با اصالت خوزستاني - بختياري كه پرورده ي سال هاي دور از وطن خويش است. آمده بود سري بزند به ما، حالمان را بپرسد؛ حال خواهران ايراني اش را و ببيند كار و بار انديشه سكه است يا كساد!
"شیرین سعیدی" 28 سال دارد. متولد 1359؛ همان سال جنگ و تحميل و دفاع و مقدسات. و دانشجوي دكتراي دانشگاه كمبريج است. به گفته ي خودش تمام دوران تحصيلي و غير تحصيلي اش را در آمريكا صرف فلسطين و حزب الله و آفريقايي ها و آمريكاي جنوبي ها كرده است تا اينكه در دوره ي دكتري قصد مي كند تز دكترايش براي وطنش باشد. اولش موضوع آن را "زن ايراني و حضورش در عرصه هاي مختلف تاريخي" قرار مي دهد. اما در تحقيق و تفحص هايش درمي يابد براي ارائه يك كار جديد و غير تكراري، حضور زن ايراني در دوران انقلاب و هشت سال جنگ تحميلي، ناب ترين مقطعی ست كه بيش از همه در سكوت مانده است. اينكه زن ها چگونه در جنگ زیستند،‌ تصميم گرفتند و مسيرشان را انتخاب كردند؛ پرستارها،‌ مادرها، ‌همسرها در جبهه و پشت جبهه, اعضاي جناح هاي مختلف مثل بسيج و گروه هاي چپ و بالاخره هويت سياسي زنان ايران. خودش مي گفت: «در خارج بيشتر روي مذهب تمركز مي كنند و اينكه زنان عليه حكومت و مذهب و روسري اند و بالاخره نمي توانند شخصيت سياسي داشته باشند و صرف اينهمه هزینه در ماهواره ها و ارائه تيپ هاي خاص براي اين است كه من با روسري و مانتوام نتوانم خواهر تویی كه چادر به سرت هست، بشوم؛‌ تمام عشقشان اين است كه من و تو را جدا كنند. و آنگاه با علم و ارتش و سلاحشان به سادگي بر همه چيز مسلط شوند.» وقتي اين ها را مي گفت لحن او رنگ هشدار داشت. اما وقتي از ايران حرف مي زد، اشتياق و سبكبالي بچه ها را داشت و البته همين طور زلالي و صداقت آنها را. كمي هم گله كرد؛ از بي برنامه گی ها. از اينكه كم كار مي كنيم و جا مي گذاريم تا ديگران تاريخمان را بنويسند. تأييد مي كرد كه بايد خودمان قلم برداريم و بنويسيم و قدرت دست خودمان برگردد. نه فقط به خاطر اينكه تاريخ را بنويسيم يا اينكه ثابت كنيم ايران را دوست داريم، بلكه مسأْله سر تفكر است. خودمان بنويسيم تا وقتي در يك اتاق يا يك كنفرانس با يك خانم انگليسي يا امريكايي حرف مي زنیم، تاريخ را بدانیم،‌ احساساتي نشویم و تفكرها و‌ ذهن ها را عوض كنيم».
شيرين از پسري مي گفت كه در 18 سالگي وارد ارتش شده و به خاك، زن، بچه و ناموس مردم كشوری ديگر متعرض مي شود، در حالي كه رفتار او طبيعي به نظر نمي رسد. شيرين مي دانست كه سال ها روي آن ذهن كار شده است تا چنين تصميم و عملي از او سر بزند و به همين دليل قائل بود به اينكه "ما هم بايد روي ذهن ها كار كنيم" و البته اين را هم مي دانست كه فقط كوتاهي ما نيست،‌ خيلي ها هم نمي خواهند ايراني جماعت وارد ميدان شود و مي گفت:‌ «به عنوان يك دختر ايراني اگر بخواهم در خارج كشور استاد شوم، بايد دو - سه برابر محكمتر از هر دختر ديگري باشم؛ همه بايد محكمتر از ديگران باشيم.» به ترجمه ي كتاب ها و اينكه كتاب هاي جنگمان ترجمه نمي شوند و بسياري از كتاب هاي خارجي نيز به خاطر ترجمه نشدنشان برايمان قابل خواندن نيست، رسيديم و اينکه سه كتاب جنگي این اواخر در حوزه هنري ترجمه شده است. به اينجا رسيديم كه شيرين مثل يك فرمان غير قابل سرپيچي و مثل يك ضايعه ي اسفناك از زبان انگليسي و آموختنش حرف مي زد. اينكه بايد انگليسي مان را قوي كنيم.‌ اينكه دانشجوي ايراني بايد انگليسي اش كامل باشد؛‌ بايد زبان علمي روز را بدانيم. اينكه از لحاظ علمي و نظامی زير حمله ايم و جا نداريم حتي يك ذره هم كم بياوريم. كتاب هاي خارجی ترجمه نشده را به همان زبان اصلي بخوانيم. ‌كتاب هاي جنگ و خاطرات زنان مان در جنگ را خودمان ترجمه كنيم زيرا كه تنها نيازمند دانستن يك زبان نيست بلكه يك هنر دروني است، مثل هر هنري كه استعداد خاصي مي خواهد و البته بايد فرهنگ نويسنده و اثر را هم بشناسيم. شيرين ديگر از دانشجوهاي نابي گفت که مي روند و بسياري ديگر كه وقت برگشتن نگرانند؛‌ نگران خيلي چيزها. شيرين مي گفت:‌ «اينها را حمايت كنيم. همين ها مي شوند مترجم.‌ غريبه كه نيستند؛ بچه هاي خودمانند. ما هم همانهايي هستيم كه ماه محرم مي رويم حسينه براي عزاداري. چرا بايد يك نفر از خارج بيايد و كتاب هاي ما را ترجمه كند. ترجمه ي اين كتاب ها بايد يكي از مهمترين اولويت ها باشد.»

به ما مي گويند "حزب اللهي"‌
اما آنچه كه در ميان حضور چهار ساعته شيرين در كانون توجه مرا جلب مي كرد، چيستي او نبود، بلكه چگونگي او بود. اينكه در دانشگاهي با سايه هاي نظام آمريكايي و رشد در جایی كه خودش مي گويد پر از تفاوت ها و فاصله هاست، چگونه با تحصيل در رشته ي حساسی مثل علوم سياسي،‌ نگاه او و انديشه هاي او چيزي دور از اين سايه ها و فاصله هاست و اينكه چرا با اينهمه تأكيدش بر اينكه آدم سياسي اي نيست، علوم سياسي خوانده است.
شيرين با همان لهجه ي شيرين آمريكايي و ايراني اش، در جواب چراها و چگونه هايم گفت:‌ «در آمريكا دريافتم كه قدرت خيلي قوي است و ضعيف ها خيلي ضعيف اند و مي دانستم اگر بخواهم دفاع كنم، بايد با قدرت رودررو شوم. از سوي ديگر علوم سياسي خيلي وسيع بود و برايم جالب بود كه بخشي از تمام علوم حتي رشته ي مطالعات زنان كه به آن علاقمند بودم در علوم سياسي وجود داشت. اما در عين حال با وجود آنكه نظرات خاص سياسي دارم، خودم را آدم سياسي ای نمي دانم. چون آدم هاي سياسي را زياد ديده ام و مي بينم كه من مثل آنها نيستم. در مورد آنكه چرا با وجود شرايط حاكم من چيزي غير از محصول قابل پيش بيني آن شرايط درآمدم، عوامل بسياري دخيل بود؛ اول آنكه آدم خيلي كله شقي هستم،‌ حتي در خانواده هم كه بي عدالتي مي ديدم، اعتراض مي كردم. از طرفي پدر و مادرم الگوهاي خيلي خوبي برايم بودند. به من ياد دادند كه نترسم و حرف درست را بزنم؛‌ گرچه براي آنها خيلي سخت بود. مادرم عصباني مي شد و پدرم مي ترسيد،‌ ولي پشتيبانم بودند. علت ديگر دانشگاه هاي آمريكا بود. دانشگاه هاي آمريكا فضاي خيلي بازي براي فعاليت دارند. با اينكه حكومت خیلي نفوذ دارد، اما دانشجوها خيلي خوبند و من در آن دانشگاه ها پرورش يافتم.
البته تمام اينها به سختي است. آنجا كسي با من دوست نيست. در دپارتمان كسي به من سلام نمي دهد. هزار تهمت و آزار را تحمل مي كنم. به ما مي گويند "حزب اللهي". در نهايت آدم فقط خودش را دارد و هر كس به اندازه اي كه تقدير خداوند پيش پايش گذاشته مسؤوليت دارد. براي من يكي از زيباترين تصويرها در ايران، تصوير زناني است كه صبح ها چادر سر مي كشند و بيرون مي آيند تا براي فرزندانشان نان داغ بخرند و مسؤوليت مادر بودنشان را به بهترين نحو انجام دهند. من هم كه رييس انجمن ايرانيان در كمبريج هستم در قبال موقعيتم مسؤولم.»
موضوع ديگر اين بود كه فكر مي كردم شيرين جنگ را نديده است و دوران جنگ در آمريكا به سر مي برده و احتمالاً ‌به خاطر جذاب بودن موضوع آن و حس وطن خواهي اش امروز قصد كرده يادي از آن كند. اما خاطرات و درك او از جنگ،‌ همچون حبابي كه با تلنگر سر انگشتي نيست شود، خيال مرا به عدم سپرد. شيرين مي گفت: «جنگ بخشي از زندگي من بود. خاطره هاي واضحي از آن دارم. لرزيدن هاي مادرم و قطع شدن تلفن ها را به ياد دارم. حتي يك بار كه در اهواز كارم به بيمارستان كشيد،‌ وقتي وارد بيمارستان شديم،‌ بيمارستان پر از سربازهاي عراقي بود و اولين چيزي كه به واسطه ي آن توانستم عدالت و بي عدالتي را تشخيص دهم،‌ همين جنگ بود. به ويژه اينكه پدر و مادرم خيلي اصيل بودند و نمي گذاشتند تاريخ از يادمان برود.

حال مي كنم حالشان را بگيريم!
در نهايت از او خواستيم كه از برنامه اش براي آينده بگويد؛‌ اينكه مي خواهد چه كند؟ آيا مي خواهد به ايران برگردد، يا نه؟‌ در مراتب علمي به دنبال چه جايگاهي است؟ و ... شيرين با شيريني كه سفير روح شيرين و محبوب يك دختر ايراني بود، گفت:‌ «نمي خواهم نخست وزير شوم!‌ مي خواهم مادر شوم و روي قالي با بچه هايم بازي كنم و آنها را تربيت كنم.» در مورد حضورش در ايران هم گفت: «نمي توانم تصور كنم چيزهايي كه ياد گرفته ام را در اختيار كشورم نگذارم و علمي را كه به سختي بدست آورده ام، در اختيار كساني بگذارم كه خير وطنم را نمي خواهند. از سوي ديگر مهم است كه آن سوي مرزها هم يك پايگاه و استاد ايراني داشته باشيم؛ يك زن مسلمان،‌ ايراني،‌ روشنفكر و محقق كه حرف بزند. حتي همين الان هم وقتي وارد جمع ها يا كنفرانس هايي مي شوم كه ضد ايراني ها عليه ايران حرف مي زنند و من با تفكر و ذهنم كرسي سخنراني اي دارم كه ساكتشان كنم، لذت مي برم. حال مي كنم كه حالشان را بگيرم!‌ و با علم و تاريخ و مستندات بگويم آنچه در مورد ايران مي گويند حقيقت نيست.»
شيرين خيلي چيزهاي ديگر هم گفت. چند ساعتي مي شد كه ما را مبهوت اشتياق و زلالي اش كرده بود. شيرين از اين مي گفت كه چطور يك پسر آفريقايي در 19 سالگي چهار بار زندان رفته و در 25 سالگي به جرم مواد مخدر يا دزديدن يك جفت كفش صد دلاري به حبس ابد محكوم مي شود. و مي گفت كه وقتي همه اينها را روي هم مي گذارد و جمع مي بندد، چقدر عصباني مي شود. ما هم به او گفتيم كه جدي نگيرد، ‌اين چيزها در برخی موارد طبیعي است و اگر غير از اين باشد، بايد تعجب كند! شيرين از دوستي هايش،‌ علائقش،‌ كتاب هايي كه خوانده و اينكه خرج تحصيلش را پدرش مي دهد و مي فهمد كه خيلي از بچه هاي ايراني براي تحقيق و پژوهش مشكل مالي دارند و خلاصه از خیلي چيزها حرف زد. اما همان طور كه او ساعت سه نيمه شب پرواز داشت و بيش از آن نمي توانسيتم ببينيمش و ناگزير رفتنش را پذيرفتيم، ‌اين گزارش نيز مجالی بيش از اين را براي گفته هاي شيرين ندارد، جز اينكه او گفت باز مي گردد و ای كاش همه بازگردند. 

 


نظرات


- لطفا فقط یکبار مطلب خود را ارسال نمایید . مطلب شما پس از تایید منتشر خواهد شد .
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .




اطلاعات شما ذخيره شود ؟


عناوین دیگر :
تنديس زرين براي كانوني ها
همدلي ديجيتالي
آنچه از فردید نمی دانیم
تلفیقی بودن فردید؛ آری یا نه!
تفكري كه غريبانه گذشت