آيا عدم تشكيل حكومت توسط برخي از ائمه به معناي سكولاريسم سياسي نيست؟
یكی از راههای بررسی رابطه دین و سیاست سیره عملی پیشوایان دین است. عدم تشكیل حكومت دینی توسط بسیاری از انبیاء(ع) و نیز كنارهگیری برخی از ائمه از حكومت و یا مبارزات سیاسی در شرایط معینی این سؤال را پدیدآورده است كه آیا فعالیتهای سیاسی و اجتماعی بخشی از دین و در زمره وظایف و رسالتهای الهی است؟ اگرچنین باشد همه انبیاء و امامان(ع) باید در این زمینه میكوشیدند و تاریخ انبیاء و امامان باید پیوسته همراه با حكومت و ملك داری از سوی ایشان میبود، در حالی كه واقعیت تاریخی غیر از این را نشان میدهد. بنابراین آیا نمیتوان بهاستناد سیره عملی و تاریخ پیامبران و امامان نتیجه گرفت كه دین از امور دنیایی و سیاست جداست؟
پاسخ به این سؤال را در دو بخش پی میگیریم: یكی در مورد پیامبران و دیگری امامان:
سیاست و پیامبران
در تبیین چرایی عدم تشكیل حكومت توسط بسیاری از پیامبران توجه به چند نكته ضروری است:
1. ناكامی به جهت فقدان شرایط
اولاً: هر تكلیفی عقلاً و شرعاً تابع قیود و شرایطی است كه از مهمترین آنها توانایی بر انجام آن میباشد.
ثانیاً: تأسیس دولت دینی شرایط و پیش نیازهای متعددی دارد. عمدهترین این شرایط وفاق عمومی و مقبولیت گسترده اجتماعی است. به عبارت دیگر حكومت دینی چون دیگر حكومتها نیست كه از راه قهر و غلبه و فریب یا كشتار و خونریزی و امثال آن ایجاد شود، بلكه اساساً فلسفه چنین حكومتی مبارزه با هرگونه روشهای ناجوانمردانه و ظالمانه است. بنابراین حكومت دینی جز از طریق حمایت گسترده مردمی و مبارزات و جانفشانیهای انسانهای پاكباخته و با صلابت و ایثارگر فراهم آمدنی نیست.
ثالثاً: قرآن مجید در گزارشهایی كه پیرامون برخورد بسیاری از انسانها با پیامبران نقل میكند نشان میدهد كه آنان در موارد بسیاری در برابر انبیاء جبههگیری كرده و نه تنها خواستار حكومت دینی و حامی آن نبودند، بلكه حتی در برابر دعوت انبیاء به سوی خداپرستی و توحید كه یگانه راه سعادت بشر است مقاومت میورزیدند. برخورد بسیاری از جوامع با انبیاء: به گونهای بوده است كه نه تنها در برابر حقگوییهای آنان سر تسلیم فرود نمیآوردند، بلكه به مقابله با انبیای عظام پرداخته و عناد و لجاجت و سرسختی از خود نشان میدادند. داستان پیامبرانی چون نوح، هود، صالح و ... به خوبی گویای این سخن است. بنابراین در چنین شرایطی انتظار ایجاد حكومت دینی ناروا است.
رابعاً: از دیگر سو مشاهده میشود كه پیامبران با یافتن اندك فرصتی كوشیدهاند كه از آن در جهت ارائه خدمات اجتماعی استفاده كنند و حتی اگر قادر به تأسیس دولت دینی نشدهاند، از حداقل ممكن در عرصه خدمات اجتماعی نیز صرفنظر نكردهاند. قرآن مجید به عنوان نمونه حضرت یوسف را معرفی میكند كه به محض فراهم آمدن شرایط خود را برای احراز مسؤولیت خزانهداری نامزد نموده و از صلاحیت خویش در این باره خبر میدهد: «گفت مرا بر خزاين زمین بگمار، كه من امین و كاردانم». نیز قرآن در موارد متعددی از مبارزات حضرت موسی(ع) برای نجات بنیاسرائیل از ستم فرعونیان خبر میدهد.
بنابراین ناكامی انبیاء در تأسیس حكومت دینی عمدتاً ناشی از عدم همراهی مردم و همچنین فشارهای سنگین حكام و مَلا و مترفین بوده است، ولی در عین حال پیامبران هیچ گاه فرصتهای موجود را فرو ننهاده و تا آن جا كه در توانشان بوده است به ارائه خدمات سیاسی، اجتماعی، به ویژه در جهت برقراری قسط و عدالت تلاش نمودهاند.
2. عدم تشكیل حكومت مساوی با سكولاریسم نیست
سكولاریسم همان گونه كه گذشت به انفصال كامل امور دنیوی ـ به ویژه امور اجتماعی ـ از دین فتوا میدهد، و سكولاریسم سیاسی از اساس پیوند دین و سیاست را انكار میكند، در حالی كه عدم تشكیل حكومت دینی به معنای انفصال كامل دین و اجتماع یا دین و سیاست نیست. بنابراین حتی اگر هیچیك از پیامبران خدا نیز حتی با وجود شرایط و فراهم آمدن امكانات لازم به ایجاد حكومت دینی مبادرت نمیورزید معنای آن سكولاریسم سیاسی نیست، زیرا پیوند دین و سیاست به گونههای مختلفی صورتپذیر است، بالاترین گونه آن ایجاد حكومت دینی است، و مراتب فروتری نیز دارد، مانند ارائه یك سری هنجارها و آموزهها در حوزه سیاست و تدبیر اجتماع. بنابراین از نفی حداكثر نمیتوان نبود همه مراتب، حتی اقل مراتب آن را انكار كرد. افزون بر آن قرآن مجید به صراحت پارهای ازمسؤوليتهای اجتماعی را از اهداف رسالت انبیاء شمرده است. و با توجه به این آیات روشن هرگز نمیتوان عدم تشكیل حكومت را به جدایی دین از سیاست تفسیر كرد.
3. نیافتن، دلیل بر نبودن نیست
اولاً: ادعای این كه جز اندكی از پیامبران تشكیل حكومت نداده است از استقرای تام به دست نیامده است. بلكهمنبع آن گزارشاتی است كه قرآن مجید از حكومت تعدادی از پیامبران به دست داده است.
ثانیاً: قرآن مجید به طور كلی از تعداد بسیار كمی از انبیاء خبر داده است و از میان فزون از یكصد هزار پیامبر تنها به ذكر چند ده نفر بسنده كرده است. قرآن خود به این نكته اشاره كرده و میفرماید: «و پیش از تو پیامبرانی را فرستادیم، بعضی از آنها را برای تو بازگو نمودیم و برخی دیگر را حكایت نكردیم». بنابراین آن چه میتوان گفت این است كه نسبت به بسیاری از پیامبران ما آگاهی نداریم.
ثالثاً: چگونگی زندگی در همه اعصار و همه مكانها یكسان نبوده است، و همه انبیاء همچون حضرت موسی(ع) و عیسی(ع) حوزه رسالت وسیع و فراگیر نداشتهاند. بلكه بسیاری از آنان در قبایلی كوچك و در شرایطی بدوی رسالت خود را انجام میدادند و هیچ بعید نیست كه تنظیم و سامان امور اجتماعی آن جوامع كوچك بر حسب نیازها و مقتضیات آن زمان را نیز عهدهدار بودهاند. به هر روی ناآشنایی ما با چگونگی تأثیر و كاركرد اجتماعی ایشان، دلیل بر جدایی از زمامداری جامعه و نفی رابطه دین و سیاست نیست.
4. سیر تكاملی شریعت
تاریخ ادیان و فلسفه تجدید نبوتها نشان میدهد كه شرایع آسمانی روندی تكاملی داشته و به موازات رشد بشریت مراحلی را طی نموده تا آن جا كه آیین جامع و كامل الهی توسط پیامبر خاتم به بشریت عرضه گردید. به فرض اگر در پارهای از مقاطع تاریخی در ادیان پیشین شریعتی جامع در جهت تنظیم مناسبات اجتماعی وجود نداشته و از همین رو حكومت دینی نیز تأسیس نشده باشد، نمیتوان آن را به اسلام تسری داد. آن چه امروز ملاك عمل و راهنمای ماست آیین مبین اسلام است، كه پیوند آن با سیاست و اجتماع به خوبی روشن است و مباحث گذشته به وضوح آن را اثبات میكند. همچنان كه گذشت قرآن مجید و روایات معصومین: سرشار از تعالیم سیاسی و اجتماعی در ابعاد مختلف میباشند، از طرف دیگر از آغاز ورود پیامبر(ص) به مدینه دولت اسلامی تأسیس گردید. دولتی كه مشروعیت خود را از خدا گرفته و زمامدار آن از جانب پروردگار مأموریت یافته و آییننامه اجرايیاش نیز از سوی حقتعالی تنظیم شده است.
امامان(ع) و سیاست
چشمانداز كلی
1. بررسی كوتاهی در زندگی امامان شیعه به خوبی نشان میدهد كه بخش مهمی از زندگی آنان فعالیتهای سیاسی را پوشش میدهد. هر چند فعالیتهای آنان لزوماً منتهی به تشكیل حكومت و دستگیری قدرت سیاسی نمیشود. سِرّ آن نیز همان طور كه گفته شد فقدان شرایط و عدم همراهی جامعه بوده است.
2. سخنان ائمه اطهار: در این كه حكومت حق آنان بوده و این حق از ناحیه پروردگار به آنان عطا شده و دیگران در این مسأله با ایشان شریك نبوده، بلكه غاصب حقوق ایشان بودهاند در كمال صراحت و وضوح میباشد. در اینباره كراراً ائمه هدی به مسأله غدیر اشاره و بر اساس آن احتجاج كردهاند. از جمله امیر مؤمنان(ع) در باره آلپیغمبر میفرماید: «آنان جایگاه اسرار خدایند و باشگاه فرمان او. گنجینه دانش و مرجع احكام اویند، پناهگاه كتابهای خدا هستند و كوههای استوار دین او. خداوند به وسیله آنان خمیدگی دین را راست نمود و لرزشهای وجود آن را از میان برد». آن گاه حضرتش به جفایی كه بر اهل بیت رفته اشاره نموده و میفرماید: «بذر فجور را افشاندند، و با آب غرور و فریب آن را آبیاری كردند و محصول آن را كه جز بدبختی و نابودی نبود درو كردند. به راستی احدی از این امت به آل محمد(ص) قیاسپذیر نیست، و آنان كه جیرهخوار خوان آل محمدند با آنان برابر نتوانند بود، آنان اساس دیناند و اركان یقین. ویژگیهای شایسته حكومت از آن ایشان است، و وصیت پیامبر و وراثت او در میان آنان، لیك اكنون پس از آن كه حق به اهلش بازگشت دوباره به جایباش نخستین باز گردید».
در جایی دیگر نیز حضرتش میفرماید: «دیدم بردباری و صبر به عقل و خرد نزدیكتر است، لذا شكیبایی ورزیدم، ولی به كسی میماندم كه: خاشاك چشمش را پر كرده، و استخوان راه گلویش را گرفته، با چشم میدیدم كه میراثم را به غارت میبرند! تا آن كه اولی به راه خود رفت (و مرگ او را فرا گرفت) و خلافت را پس از خود به دیگری سپرد».
بررسی تفصیلی
اكنون به تفصیل شبهاتی كه از سوی پارهای از نویسندگان سكولار اندیش در باب سیره سیاسی اهل بیت بیان شده را مورد بررسی و ارزیابی قرار خواهیم داد.
سیره سیاسی امام علی(ع)
در مورد امام علی(ع) گفته شده است كه:
اولاً: حضرتش هیچ تلاشی در جهت كسب قدرت و حكومت به عمل نیاوردند.
ثانیاً: وقتی كه حكومت به ایشان روی آورد به آن تمایل نشان نداده علیرغم میل باطنی برای اصرار مردم ناچار به پذیرش شدند، در حالی كه اگر حكومت وظیفه دینی آن حضرت بود نباید از زیر بار آن شانه خالی میكردند.
ثالثاً: حضرتش در خطبه 205 حكومت خود را مستند به رأی مردم دانستهاند، نه مشروعیت الهی و میفرماید:«شما خود مرا به سوی آن فرا خواندید».
نقد
1. تلاش نكردن امیر المؤمنین(ع) برای كسب خلافت خلاف واقع است. حضرتش در این زمینه اقدامات لازم را به عمل آوردند، لیكن تلاش ایشان آن نبود كه به هر شكل ممكن و به هر بهایی قدرت را تصاحب كنند. هدف آن حضرتاز خلافت و زمامداری چیزی جز خدمت به اسلام و جامعه نبود. از همین رو خویش را مقید به اصولی دانسته و از هر تلاشی كه به نتیجهای مغایر با آن اهداف و اصول باشد خودداری میكردند. از این رو ناكامی آن حضرت در كسب قدرت معلول عللی چند است در این جا به اختصار میتوان به دو عامل اساسی بسنده كرد:
الف. فقدان حمایت مردمی
چنان كه خود آن حضرت به این مسأله اشاره فرمودهاند: «سپس دست فاطمه و دو پسرم حسن و حسین را گرفته و نزد اهل بدر و سابقین در اسلام آمدم با آنان بر حق خود استدلال نمودم و از ایشان برای یاری خود دعوت نمودم، از میان آنان جز چهار نفر مرا پاسخ مثبت نداده آن چهار عبارت بودند از: سلمان، عمار، مقداد و ابوذر ...». نیز میفرمایند: «در كار خویش نگریستم، بدیدم كه جز اهل بیتم هیچ یار و یاوری ندارم. به كشتن آنها دل خوش نداشتم. چشمهای پر از خاشاك را بر هم نهادم و با این كه استخوان گلویم را گرفته بود (جرعه حوادث) را نوشیدم، با این كه تحمل در برابر گرفتگی گلو و نوشیدن جرعهای كه تلختر از حنظل است، كار طاقت فرسایی بود، شكیبایی ورزیدم».
ب. حفظ وحدت و جلوگیری از بازگشت كفر
1. حضرتش چون خویشتن را بدون یاور یافت، از طرف دیگر پیگیری مسأله را موجب بر هم خوردن وحدت و زمینهای برای بازگشت مجدد كفر به جامعه نوپای اسلامی دید، سكوت را بر تلاشهای سیاسی ترجیح داده و به ارائه خدمات فرهنگی و جلوگیری از انحراف افزونتر مسیر خلافت پرداخت، لذا خود در این باره میفرماید: «به خداسوگند اگر بیم تفرقه در میان مسلمانان و بازگشت كفر و نابودی دین نبود، همانا با آنان به گونهای دیگر رفتار میكردیم».
2. بی رغبتی امیر المؤمنین(ع) از پذیرش خلافت به هنگام درخواست مردم پس از قتل عثمان نیز ناشی از عوامل متعددی است، برخی از آن عوامل عبارت است از:
الف. خودداری از پیروی سیره خلفا
ابن ابی الحدید معتزلی از قول عالمان شیعه مینویسد: «برخی از سران كه عثمان عطایای آنان را منع كرده بود برای بیعت نزد حضرت علی(ع) رسیده به شرط آن كه حضرتش در این باره از سیره عمر و ابوبكر پیروی كند، حضرت آن را نپذیرفت. و فرمود مرا رها كنید و دنبال دیگری بروید». مؤید این مدعا اتمام حجتی است كه آن حضرت با مردم نموده و پس از این خواهد آمد. بنابراین خودداری آن حضرت نه از حكومت، كه از معیار قرار دادن سیره خلفا بوده است.
ب. پیشبینی فتنهای ناگوار
با توجه به بدعتها و انحرافاتی كه پس از پیامبر اسلام در سرزمین اسلامی پدید آمد مانند: نیرو گرفتن مخالفان و معاندان، و تغییر ارزشها و اخلاقیات عمومی، حضرتش حوادث سخت و دشواری را پیش رو میدید. آن حضرت مطمئن بودند كه جامعه واژگونه آن زمان هرگز تاب اصلاحات انقلابی ایشان را نداشته، و در حوادث هولناك و گرانبار، شانه از زیر بار مسؤوليت خالی خواهند كرد. از این رو فرمود: «مرا واگذارید و دیگری را طلب كنید، زیرا ما به دنبالچیزی میرویم كه چهرههای گوناگون و جهات و رنگهای مختلف دارد. دلها بر ا ین امر استوار نمیماند و خردها بر آن نمیپاید. افق حقیقت را ابرهای تیره فساد پوشانده و راه حق ناشناس مانده!».
ج. اتمام حجت
حضرتش سخنان فوق را زمینه اعلام سیاستهای آینده خویش قرار داده و از پی آن میفرماید: «آگاه باشید اگر دعوت شما را اجابت كنم طبق آن چه خود میدانم با شما رفتار میكنم و به این و آن و توبیخ سرزنشگران گوش فرانخواهم داد».
3. اظهار دعوت عمومی آن حضرت به حكومت به هیچ روی به معنای نفی مشروعیت الهی و خاستگاه دینیحكومت آن حضرت نیست، زیرا:
اولاً: حضرتش به صراحت از آسمانی بودن امامت خویش و وراثت آن از نبی اكرم(ص) سخن گفتهاند. افزون بر آنچه در مطالب پیشین از ایشان نقل شد، در این باب میفرمایند: «آن گاه كه خداوند پیامبرش را قبض روح نمود، گفتیم كه ما اهل بیت پیامبران و وارثان او و عترت و اولیای اوییم و دیگران را در این باب نصیبی نیست، پس كسی را نباشد كهدر حكومت پیامبر با ما بستیزد و احدی را نباشد كه در حق ما طمع ورزد ... سپس آنان زمامداری پیامبر ما را از ما غصب كردند و لاجرم حكومت از آن غیر ما شد».
ثانیاً: در پذیرش حكومت نیز آن حضرت به وظیفه الهی خود تصریح كرده و نشان میدهند كه اجتماع امت و درخواست آنان زمینه و شرط تحقق تكلیف برای حضرتش بوده است، لذا میفرمایند: «به خدایی كه دانه را شكافت وانسان را آفرید سوگند؛ اگر نه این بود كه جمعیت بسیاری گرداگردم را گرفته و به یاریم قیام كردهاند، و از این جهت حجت تمام نمیشد، و اگر نبود پیمان و مسؤوليتی كه خداوند از عالمان و دانایان گرفته كه در برابر شكمبارگی ستمگران و گرسنگی ستمدیدگان آرام نگیرند، هر آینه مهار شتر خلافت را رها میساختم و از آن صرفنظر مینمودم و آخر آن را با جام آغازش سیراب میساختم. آن گاه میدیدید كه دنیای شما در نظر من كم ارجتر از آبی است كه از بینی گوسپندی برون آید!».
ثالثاً: آن چه در خطبه 205 نهج البلاغه آمده است به هیچ روی دلالت بر مشروعیت مردمی حكومت آن حضرت ندارد. بر عكس این خطبه بر خاستگاه دینی حكومت آن حضرت دلالت بیشتری دارد. در این خطبه حضرتش در پاسخ به معترضانی كه میگفتند چرا آن حضرت با ایشان در امور مشورت نكرده و رأی ایشان را معمول نمیدارد فرمودند: «... به خدا سوگند! من به خلافت رغبتی نداشتم، و به ولایت و زمامداری شما علاقهای نشان نمیدادم. و این شما بودید كه مرا به آن دعوت كردید و آن را بر من تحمیل نمودید. پس چون زمامداری به من رسید در كتاب خدا نظر انداختم و آن چه او دستور داده پیروی كردم. به نسبت و روش پیامبر(ص) جامه عمل پوشانده و بدان اقتدا نمودم، لذا هیچ نیازی به رأی شما و دیگران نیافتم هیچ حكمی پدید نیامده كه آن را ندانم و به مشورت شما و دیگر مسلمانانحاجتمند باشم ...».
رابعاً: هر چند منبع مشروعیت در اسلام خداوند است، اما در اندیشه سیاسی اسلامی حاكم همراه با مقبولیت اجتماعی موظف به تشكیل دولت است و از تحمیل زورمدارانه حكومت خود بر جامعه نهی شده است. امیرمؤمنان(ع) در این باره میفرماید: «پیامبر از من پیمانی گرفت و فرمود: ای پسر ابوطالب! ولایت امت من از آن توست. لیك اگر به سلامت ولایت ترا پذیرا گشته و با خشنودی نسبت به حكومت تو اتفاق كردند، سرپرستی امورشان را برعهده گیر. و اگر درباره تو ا ختلاف كردند آنان را به حال خود رها ساز».
امام حسن(ع)
بازرگان مینویسد: «امام حسن مجتبی(ع) بنا به انتخاب و بیعت مسلمانان، خلیفه و جانشین پدرش علی مرتضی(ع) گردید ... حضرت بنا به اصرار و تمایل مردم ناچار تن به صلح با معاویه داد. مسلم است كه اگر امامحسن(ع) خلافت را ملك شخصی و مأموریت الهی یا نبوی میدانست به خود اجازه نمیداد آن را به دیگری صلح كند... از نظر امام حسن(ع) خلافت به معنای حكومت و مباشرت امور امت، از آن مردم بود».
نقد
1. بر خلاف دیدگاه آقای بازرگان خود امام حسن مجتبی(ع) میفرمایند: «ای مردم در قرآن مجید و در گفتههای پیامبر اكرم(ص) من سزاوارترین شخص از میان همه مردم به حكومت و از خودشان بر ایشان اولی هستم».
استناد آن حضرت به قرآن و سنت پیامبر و اولویت حضرتش بر مردم به خوبی نشانگر خاستگاه و مشروعیت دینی حكومت آن حضرت است.
2. بیعت مردم با آن حضرت نیز نشانه مقبولیت اجتماعی است، و چنان كه گفته شد روش اسلام این نیست كه حكومت حاكم بدون مقبولیت عام و گسترده اجتماعی انجام گیرد.
3. صلح آن حضرت با معاویه و واگذاری موقت حكومت، ناشی از عدم همراهی پیروان و عوامل دیگری است كه به ناچار به آن تن داده و در صورت همراهی مردم و احتمال پیروزی، امكان نداشت كه حضرتش به چنین صلحیتن دردهد. افزون بر آن حضرتش از معاویه پیمان گرفتند كه برای خود جانشین تعیین نكند و حكومت را به امام حسن(ع)، و در صورت نبود آن حضرت به امام حسین(ع) واگذار كند.
4. آقای بازرگان چنان كه گذشت مینویسد: «اگر امام حسن(ع) خلافت را ملك شخصی و مأموریت الهی یا نبوی میدانست به خود اجازه نمیداد آن را به دیگری صلح كند ... از نظر امام حسن(ع) خلافت به معنای حكومت و مباشرت امور امتّ از آن مردم بود». اكنون میپرسیم اگر خلافت از آن مردم بود چرا امام حسن مجتبی(ع) در امر صلح با معاویه با مردم مشورت نكرد و در واگذاری موقت حكومت به وی از مردم اجازه نگرفت؟ آیا اگر حكومت از آن مردمبود، امام مجتبی حق داشت كه آن را به معاویه بسپارد؟ واقعیت امر آن است كه شرایط موجود هیچ راه دیگری برای امام نگذاشته بود. لذا خود بر این مسأله تصمیم گرفته و شرعاً خویش را در این امر مجاز میدانست، بدون آن كه به آرای عمومی مراجعه كند. نیز اگر حكومت امری صرفاً مردمی بود باید امام با معاویه شرط میكردند كه خلافت را به رفراندوم عمومی بگذارد، نه آن كه به امام مجتبی(ع) یا امام حسین(ع) باز گرداند.
5. مسأله بیعت در صدر اسلام آن گونه كه برخی تصور كردهاند، به معنای واگذاری حكومت و انتخاب زمامدارنیست. بیعت به معنای اعلام وفاداری و فرمانبرداری است، و نمیتوان آن را به خاستگاه اجتماعی حكومت ومشروعیت تفسیر كرد.
نسبت به برخی از دیگر امامان: نیز آقای بازرگان شبهات مشابهی را طرح نمودهاند كه همگی با توجه به شرایط زمانی آن حضرات پاسخش روشن میشود، و در این جا به جهت اختصار از ذكر آنها خودداری میكنیم.
چكیده
از آن چه گذشت روشن میشود كه:
1. ناكامی بسیاری از پیامبران و امامان(ع) در تشكیل حكومت دینی عمدتاً ناشی از فقدان شرایط بوده است.
2. آموزههای آنان به صراحت تكیهگاه الهی حكومت و دینی بودن آن را نشان میدهد.
3. عدم تشكیل حكومت مساوی با سكولاریسم نیست.
4. آن چه برای ما ملاك عمل است اسلام میباشد و هرگز نمیتوان بین اسلام و امور دنیایی گسست و انفصالیافت. این كه آیا پیامبران پیشین دارای حكومت و فعالیتهای سیاسی بودهاند یا نه، نمیتواند در شمول اسلام نسبت به مسايل سیاسی و اجتماعی تردید ایجاد كند.
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .
عناوین دیگر :
آيا سكولارسيم به معناي دنياگروي است؟
آیا دخالت دین در سیاست امري بيهوده و لغو نیست؟
آیا ساختار حكومت در اسلام از شیوههای عرفی و بروندینی پیروی میكند؟
آيا آزادی در گزینش دین لزوماً به نفی رابطه دین و سیاست میانجامد؟
آيا اعتقاد به رابطه دین و دولت برآمده از پیشفرضهاي معتقدین به آن است؟





کانون اندیشه جوان در سال 1377 برای پاسخگویی به نیازهای اندیشهای جوانان تأسیس شد.


