آيا آزادی در گزینش دین لزوماً به نفی رابطه دین و سیاست میانجامد؟
سكولاریسم سیاسی بر آن است كه اساساً دین را به حوزه سیاست هیچ ربط و پیوندی نیست، زیرا:
اولاً دین جنبه اختیاری دارد و شخص با میل و اراده خود به آن میپیوندد، در حالی كه سیاست و حكومت با الزام و اجبار عجین است.
ثانیاً دین جنبه فردی دارد و امری كاملاً شخصی است، در حالی كه حكومت دارای قلمرو اجتماعی است و درعرصه مناسبات اجتماعی فعالیت میكند.
ثالثاً دین امری روانی و روحی و مربوط به حیات جاوید آدمی است، اما مسايل سیاسی و حكومتی مربوط به بعد خارجی و مادی و رفتار مشهود و زندگی این جهانی آدمی است.
دیدگاه فوق كه اساساً مبتنی بر دینشناسی غربی است توسط پارهای از روشنفكران سكولار مسلمان تبیین دروندینی یافته است: بازرگان مینویسد: «نازل كننده قرآن و فرستنده پیامبران نخواسته است و نمیخواهد كه آیین او جز از طریق اختیار و آزادی با حفظ كرامت انسانی و با پشتوانه ارشاد و علم ارائه و اجرا گردد». وی سپس با دروغ زن خواندن منادیان حكومت دینی میگوید: «اما داعیان دروغین و كاسههای داغ تر از آش نمیدانند كه چون كار دولتها مقابله با دزدان و دشمنان و برهمزنان امنیت و نظام است ناچار زبان تند و تلخ دارند و چماق و سرنیزه بهدست میگیرند. یعنی بدترین حالت و ناصالحترین شخصیت برای مجری و معرف دین خدا شدن! و بهترین صفت و شاخصیت برای ضایع كردن دین و راندن خلایق از خالق خودشان».
همچنین "علی عبدالرزاق" یكی از سلسله جنبانان غربگرایی و سكولاریسم در جهان عرب با استناد به آیاتی از قرآنمجید بر جنبه فردی و اختیاری بودن دین استشهاد كرده است. آن آیات عبارتند از: «ما انت علیهم بجبّار» «قل لستعلیهم بوكیل» «ان علیك الاّ البلاغ» «لا اكراه فی الدین».
نقد و بررسی:
اختیاری بودن دین
این كه دین جنبه اختیاری دارد و شخص با اراده و اختیار خود به آن میپیوندد مطلبی فی الجمله صحیح و قابل قبول است. قرآن مجید نیز بر این نكته انگشت نهاده و در آیاتی چون «لا اكراه فی الدین» بر گزینش آزادانه و اختیاری دین تأكید میورزد. البته آزادی دارای اقسام مختلفی است و باید دید كدامین قسم از آن در این جا مراد است:
1. اختیار و آزادی فلسفی. آزادی در این معنا نفی جبر ذاتی و درونی است و به عبارت دیگر جنبه توصیفی و اخباری دارد. یعنی از مقوله هست و نیست است، نه از سنخ بایدها و نبایدها.
قرآن مجید انسان را در گزینش دین به معنای یاد شده آزاد و مختار دانسته است و میفرماید: «انا هدیناه السبیل اماشاكراً و اما كفوراً؛ ما راه را به او نمایاندیم و اوست كه سپاس گذارد و یا كفران كند». و در جای دیگر میفرماید: «اگر خداوند [به اراده جبری تكوینی ] میخواست، هر آینه ساكنان زمین همه ایمان میآوردند. اكنون آیا تو میخواهی مردم را وادار كنی كه مؤمن باشند؟» بنابراین وجود ایمان و كفر در كنار یكدیگر نشانگر این حقیقت است كه خالق انسان اراده كرده است كه او با اراده و اختیار خویش مسیر سعادت یا شقاوت را برگزیند و در پرتو گزینش اختیاری خویش سرنوشت ابدی خود را رقم زند. این گونه آزادی و اختیار هیچ دلالتی بر جدایی دین از سیاست ندارد، زیرا همان گونه كه دینورزی آدمی اختیاری است، گرایش به حكومت و سیاست، تشكیل دولت و اطاعت و تبعیت از قدرت نیز ناشی از اختیار و اراده آزاد آدمی است.
2. آزادی تشریعی. منظور از آزادی تشریعی در این جا نفی تكلیف از سوی خداوند و عدم مسؤوليت و پاسخ گویی انسان در برابر اوست. به عبارت دیگر آزادی در این معنا جنبه هنجاری، و نه توصیفی دارد و مربوط به حوزه بایدها و نبایدهاست. بدون شك این گونه آزادی در گزینش دین هرگز وجود ندارد. از دیدگاه قرآن همه انسانها بار سنگین تكلیف نسبت به گزینش و سرسپاری در برابر دین حق الهی را به دوش میكشند. نه تنها انسان ملزم به دینورزی است، بلكه صرف گرایش به دین، هر دینی كه باشد، كافی نیست و در میان ادیان محقق باید به جستوجوی دین «حق» برآمد و تنها و تنها به آن متدین شد. قرآن مجید در این باره میفرماید: «آیا آن كس كه دلیل آشكاری از پروردگار خویش دارد و از پی آن شاهدی از سوی او میباشد و پیش از آن كتاب موسی كه پیشوا و رحمت بود به او (پیامبر اسلام) ایمان میآورد؟ و هر كس از گروههای مختلف به او كافر شود، آتش وعده گاه اوست».
3. آزادی اجتماعی. منظور از آزادی اجتماعی در این جا نفی الزام و اجبار از طریق عوامل خارجی و ابزارهای قدرت است. این معنا از آزادی نیز دو جنبه دارد:
الف. وجه اخباری؛ یعنی الزام و اجبار در امر دین كامیاب نیست، زیرا ایمان امری قلبی است و زور و اجبار هرگز تسلیم و پذیرش قلبی را به همراه نتواند آورد.
ب. وجه انشایی یعنی اجبار و الزام در پذیرش دین حتی اگر قرین توفیق باشد، روا نیست.
منظور لاك از آزادانه بودن دین همین نوع از آزادی است. او در تبیین این مسأله میگوید مذهب حقیقی در ترغیب درونی فكر و ذهن تمدید شده و قدرت دولت فقط در حیطه «نیروهای خارجی» است، و با قدرت شمشیر نمیتوان مردمان را به پذیرش یا رد عقیدهای ترغیب كرد.
این گونه آزادی در پذیرش دین فی الجمله در اسلام نیز پذیرفته شده است. برخی از آیاتی كه "علی عبدالرزاق" بهآنها استناد كرده به این معنا قابل تفسیر است. سیره پیامبر اسلام نیز ابلاغ پیام خدا و دعوت آزادانه به سوی توحیدبوده است.
اكنون باید دید كه آیا این گونه اختیار و آزادی در گزینش دین لزوماً به نفی رابطه دین و سیاست میانجامد یا با حفظ این آزادی میتوان حكومت دینی نیز داشت، و بین دین و سیاست پیوندی وثیق و ناگسستنی یافت؟
اگر نیك بنگریم بین گزینش آزادانه دین و رابطه دین، سیاست و حكومت هیچگونه تعاند و تنافی برقرار نیست، زیرا:
اولاً: حكومت دینی مربوط به جامعه دینی است، و همانطور كه هر جامعهای میتواند بر اساس ارزشها و هنجارهای مقبول و پذیرفته شده در آن آزادانه و اختیارمندانه به تشكیل حكومت پردازد و نظام اجتماعی و سیاسی خود را بر اساس مقبولات خویش سامان دهد، جامعه دینی نیز میتواند حكومتی براساس هنجارها و ارزشهای دینی پایهریزی كند. افزون بر آن از منظر جامعهشناسی سیاسی اساساً حكومتی از پایایی و كارآمدی مناسب برخوردار است كه بر آمده از نظام ارزشی و هم آوا با هنجارهای پذیرفته شده در جامعه باشد، از این رو نه تنها نظام سیاسی دینی ممكن است، بلكه جامعه دینی جز حكومت دینی را بر نمیتابد و آن را مشروع نمیانگارد.
ثانیاً: اختیاری بودن یك چیز به معنای آن نیست كه پس از گزینش آن همه لوازم و لواحقش نیز همچنان اختیاری باشد، بر عكس بسیاری از اموری كه اصالتاً اختیاری و آزادانهاند دارای لوازمی اجباری و الزامآورند. از جمله این امور دولت و حكومت است. بر اساس نظریه خاستگاه اجتماعی دولت، به ویژه در انگاره قرارداد اجتماعی كه "جان لاك" خود یكی از اصحاب نامآور و انگشتنمای آن است، دولت و حكومت بر اساس قرارداد مبتنی بر میل و اراده شهروندان پدید میآید. در عین حال همین دولت دارای احكام و دستورات الزامی است و پدید آورندگان آن نیز ملزم به اطاعت و پیروی در برابر آن هستند.
ثالثاً: این كه لاك میگوید: «با قدرت شمشیر نمیتوان مردمان را به پذیرش یا رد عقیدهای ترغیب كرد.» سخندرستی است، لیكن مگر وظیفه حكومت دینی شمشیر كشیدن برای دعوت به سوی دین است؟ این گونه استدلالات نشانگر تصوری بسیار ساده و ابتدایی از حكومت دینی است. حكومت دینی مانند هر حكومت دیگر به تأمین نیازمندیها و حاجات دنیایی انسان میپردازد. با این تفاوت كه:
1. وظایف دنیایی خویش را بر اساس احكام الهی و دینی به انجام میرساند.
2. افزون بر تأمین نیازمندیهای مادی در جهت ایجاد بستری مناسب برای رشد و تعالی معنوی انسان و سعادتو كمال جاودان و برداشتن موانع آن نیز میكوشد. اما این كجا و شمشیر كشیدن برای ترغیب به پذیرش یا رد عقیده كجا!
از آن چه گذشت پاسخ كسانی چون علی عبدالرزاق كه به آیات قرآن استناد كردهاند نیز روشن میشود. در عینحال برای روشنتر شدن مطلب ذكر چند نكته ضروری است:
الف. این گونه آیات همگی مربوط به مقام پذیرش دین است. در این مقام سلطه و اجباری نیست و تنها وظیفه پیامبر پیام رسانی است و دیگران باید با شناخت و اراده و انتخاب خود به آیین حق در آیند. اما همین كه اسلام پذیرفته شد به دنبال آن شریعت اسلامی نیز وجود دارد و گوهر دینداری ایمان قلبی همراه با عمل شریعتمدارانه و كنشخارجی است؛ از این رو قرآن مجید میفرماید: «و هر كس كه خدا و رسولش را نافرمانی كند و از حدود و هنجارهای الهی تجاوز كند، خداوند او را در آتش میافكند. او هماره در آتش خواهد زیست و او را عذابی است خوار كننده».
ب. شریعت اسلامی منحصر به احكامی در عرصه رابطه فرد و خدا نیست، بلكه اكثر احكام آن مربوط به مناسبات انسانی است.
ج. خداوند متعال در آیات متعددی از پیامبر و دیگران رعایت آن احكام را به طور الزامی خواستار شده و بر سرپیچی از آنها علاوه بر كیفر اخروی، مجازات دنیایی نیز وضع نموده است.
د. احكام مربوط به حوزه مناسبات انسانی دین بدون وجود حكومتی كه رعایت كننده و اجرا كننده آن احكام و هنجارها باشد میسر نیست.
بنابراین از دیدگاه قرآن اصل پذیرش دین از طریق جبر و الزام صورت نمیگیرد، اما اجرا و رعایت احكام دینی درجامعه دینی الزامی است و از همین رو با حكومت و سیاست پیوند یافته و دولت دینی به عنوان ضامن رعایت واجرای آنها در اسلام پیشبینی شده است.
شخصی و فردی بودن دین
این كه دین امری كاملاً شخصی و فردی باشد و دولت پدیدهای اجتماعی از جهاتی چند مورد نظر است:
اولاً: منظور از شخصی و فردی بودن چیست؟
1. اگر منظور از شخصی بودن آن است كه هر فرد انسانی دین را بر اساس اراده و خواست خود انتخاب میكند، این همان اختیاری بودن دین است كه بحث از آن گذشت.
2. اگر مراد از شخصی بودن فرو كاستن دین به تجربهای درونی و ذوقی و نفی بُعد معرفتی دین است، چنان كه از دیدگاه جیمز و شلایر ماخر به دست میآید. چنین انگارهای از اساس باطل میباشد.
3. و اگر مقصود از فردی بودن فقدان تعالیم و آموزههای اجتماعی در دین است، چنین مطلبی واضح البطلان است و لااقل نسبت به پارهای از ادیان چون اسلام صادق نیست.
ثانیاً: مرز دقیق و فاصل قاطعی بین امور فردی و اجتماعی وجود ندارد، عموماً اموری كه فردی قلمداد میشوند دارای كاركرد اجتماعیاند. و امور اجتماعی نیز سهم تعیین كنندهای در سرنوشت فرد دارند.
ثالثاً: برخی از اندیشمندان دین را پدیدهای اجتماعی قلمداد كردهاند. "ماكس وبر" دین را «شیوهای فعالیت جمعی و مشترك» میداند. همچنین "ویلم" دین را «نوعی فعالیت اجتماعی منظم» میانگارد كه شامل «یك ارتباط منظم نمادین از طریق آیینها و اعتقادات است». گمانههای فوق هر چند از نظر ما ناتمام است، اما بیانگر این حقیقت است كه دین هرگز از جامعه و فعالیتهای اجتماعی گسسته و پیراسته نیست. به نظر ما نگاه كاملاً فردی و انگاره صرفاً اجتماعی درباب دین دو حد افراط اند و نظر صائب در این باب خاستگاه الهی و فطری دین و شمول آن نسبت به عرصههای مختلف حیات فردی و جمعی، دنیوی و اخروی است.
روحی و اخروی بودن دین
این كه دین تنها ناظر به مسايل روحی و قلبی است و هدف آن تأمین سعادت در سرای آخرت؛ و حكومت دربرگیرنده نیازهای مادی، و این جهانی و ناظر به رفتارهای مشهود آدمی است سخنی ناصواب است. اگر این سخن نسبت به برخی از ادیان موجود و یا حكومتها و نظامهای سیاسی صادق باشد، تعمیم آن به همه ادیان و هرگونه نظام سیاسی نابجا و غیر واقعبینانه است.
كاركرد منفی رابطه دین و سیاست
نكته دیگری كه توجه به آن لازم است آسیب مند انگاری رابطه دین و سیاست و حكومت از دیدگاه آقای بازرگان است. از دیدگاه ایشان چون كار دولتها مقابله با دزدان و بزهكاران است و برای مقابله با بزهكاری ناگزیر از به كاربردن سلاح و سرنیزهاند دینی كردن حكومت موجب راندن خلایق از خالق میشود پاسخ آن است كه:
اولاً: مبارزه در راه برقراری عدالت و نظم و امنیت نه تنها موجب رنجش در سطح كلان جامعه نمیشود، بلكه قاطعیت و رعایت حق و عدالت در این امر یكی از موجبات مقبولیت و گرایش عمومی است. آن چه گریز آفرین است به كار بردن تیغ در جهت ظلم و تجاوز است، نه در حمایت از حقوق تودهها و تأمین منافع و مصالح آنان.
ثانیاً: خداوند متعال خود در برابر بسیاری از گناهان و جرمها كیفر و مجازات دنیوی وضع نموده است، و این نشان میدهد كه از نظر شارع مجازات مجرم تنفرآور نیست و اگر موجب انزجار شود، كیفر دهی بر اساس حكم الهی از چنان مصلحتی برخوردار است كه گریزش مزبور نسبت به آن چندان اهمیتی ندارد.
ثالثاً: دیگر تجربه تاریخی نشان داده است كه در حكومت اسلامی پیامبر(ص) و امیر مؤمنان(ع) نه تنها اجرای حدود و تعزیرات در سطح كلان اجتماعی كاركرد منفی نداشته است، بلكه در بسیاری از موارد حتی كسانی كه در خفا مرتكب جرم شده و میتوانستند از چنگ قانون بگریزند، شخصاً به پیامبر(ص) یا امیر مؤمنان(ع) مراجعه كرده و درخواست اجرای كیفر شرعی نموده و آن را موجب تطهیر از گناه میدانستند.
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .
عناوین دیگر :
آيا سكولارسيم به معناي دنياگروي است؟
آیا دخالت دین در سیاست امري بيهوده و لغو نیست؟
آیا ساختار حكومت در اسلام از شیوههای عرفی و بروندینی پیروی میكند؟
آيا آزادی در گزینش دین لزوماً به نفی رابطه دین و سیاست میانجامد؟
آيا اعتقاد به رابطه دین و دولت برآمده از پیشفرضهاي معتقدین به آن است؟