آیا مدرن شدن لزوماً به معنای غربی شدن است؟
درباره «مدرن شدن» افراد، گروهها و جریانات مختلف فكری، فرهنگی و سیاسی بر مبنای گرایشهای نظری و عملی و بر اساس نسبتی كه با مقولات پیرامونی خود برقرار كردهاند؛ پاسخهای مختلفی ارایه نمودهاند. این پرسش برای ایرانیان از هنگامی جدیتر شد كه در جوار همسایگی خود شاهد پیدایش و جهانی شدن تمدنی بودند كه سابقه دیرینهای در روابط سیاسی و فرهنگی با آن داشته است. از این رو، بسیاری از آنان كه مجذوب پیشرفتهای تكنیكی و فرهنگی آن دیار شدهاند، «مدرن شدن» را عملاً به معنای «غربی شدن» ترجمه كردند، یعنی مثل غربیان بپوشیم و بخوریم و راه برویم و مانند آنان فكر كنیم و خلاصه به تعبیر تقی زاده «از موی سر تا بن ناخن باید غربی شویم». اگر چه همین افراد در مباحث تئوریك مدرن شدن را به معنای «غربی شدن» ترجمه نكرده كه به معنای معاصر بودن و امروزی شدن میگیرند. به هر حال، محصول تلاش فكری و سیاسی ایرانیان غرب گرا (بخوانید تجدد خواه) در یكصد و پنجاه ساله اخیر همان جایی است كه هم اكنون جامعه ایرانی در آن ایستاده است. جامعه ایرانی در پرتو چنین تلاشی چیزهای زیادی را تجربه كرده است؛ تأسیس دولت مدرن (حكومت پهلوی)، نهادهای مدرن نا كارآمد، نخبگان سیاسی و فرهنگی وابسته به غرب، فرهنگ غرب زدگی و تقلید سیاسی، وابستگی كوركورانه سیاسی و اجتماعی به جهان سرمایهداری نوین، بوروكراسی لجام گسیخته و ظهور طبقه متوسط و كارگزاران عافیت طلب بی درد و بیدغدغه، گسست فرهنگی و اجتماعی جامعه ایرانی با خود، بخشی از كارنامه مدرن شدن به مفهوم غربی شدن است. البته به ندرت روشنفكران آگاه و دل سوختهای مانند مرحوم جلال آل احمد پیدا شدهاند كه این كارنامه مدرن شدن را به تیزاب نقادهای جدی سپردهاند. اما این عمل تا به امروز از جانب تجدد خواهان غرب گرا با بی مهری و بی التفاتی روبرو بوده است.
البته پرسش از شیوه مدرن شدن جوامع غیر غربی از منظر غربیان معنا و مفهوم دیگری دارد كه به همان تلقی كه از مدرن بودن خودشان دارند، باز نمیگردد. به زعم آنان هیچ جایی از كره خاكی نیست كه تجدد غربی به آنجا نفوذ نكرده باشد، امروز تمام جوامع غربی و غیر غربی در دنیای مدرن زندگی میكنند. همه خواسته یا ناخواسته مدرن شدهاند. دنیای جدید، به زعم آنان، دنیای متكثر چند تمدنی نیست. الگوی توسعه اقتصادی و اجتماعی تمام جوامع،
مدرنیزاسیون غربی است. همه آنها در یك دنیای چند طبقه زندگی میكنند. طبقه بندی كشورها بر اساس حوزههای تمدنی تعریف نشده كه بر مبنای دوری و نزدیكی و میزان تحقق عینی مدلهای توسعه غربی در این كشورها تبیین میشود. در برنامه ریزیهای توسعه یا فرایندهای مدرنیزاسیون مقولاتی چون جوامع اسلامی، كنفوسیوسی و آفریقایی معنا و مفهوم ندارد و مبنای كار تقسیم جوامع به توسعه یافته و عقب مانده است. تمامی نهادهای حقوقی، فرهنگی و مالی و اعتباری حاكم بر نظام بین الملل نیز بر مبنای مدرنیته غربی پایهریزی شده است. آنان امروزی شدن و معاصر بودن را مترادف با مفهوم غربی شدن میدانند. آنان برای جهان سوم یا جهان توسعه نیافته دنیای مدرن نظریهپردازی توسعه میكنند، نه برای جهان اسلام و جهان كنفوسیوسی. لیكن تعریفی كه این دسته از نظریه پردازانغربی از توسعه جوامع عقب مانده (جهان سوم) ارایه میدهند غیر آن تعریفی است كه از مدرن بودن خود دارند. آنان هنگامی كه برای جامعه خود برنامه ریزی میكنند، مدرن شدن را به معنای غربی شدن تصور نمیكنند، بلكه مرادشان همان عصری بودن و امروزی بودن است. اما وقتی از توسعه جوامع غیر غربی سخن به میان میآید، مدرن شدن را به معنای غربی شدن میگیرند.
بدین ترتیب، مدرن شدن دو مفهوم كاملاً متفاوتی پیدا میكند. جوامع غیر غربی با تشبّه به غرب خود را به تجدد نزدیك میسازند. نظریه پردازان غربی نیز دست آوردی بیش از این برای ما ندارند كه تشبّه به غرب پیدا كنیم و پیامدهای ذهنی و عینی كنشهای تشبّه آمیز وابستگی و فرعی شدن است. وقتی فرد یا جامعه به شباهت چیزی غیر از خود در آید، از اصالت و استقلال میافتد و وابسته و فرع بر آن غیر میگردد. پس اگر مدرن شدن به معنای غربی شدن باشد؛ پیآمدهای آن از اصالت افتادن و وابستگی و تشبّه به غرب است و هرگز جوامع غیر اروپایی با چنین رویكردی به آن معنایی كه غربیان از مدرن شدن خود دارند، دست نخواهند یافت. ما این حقیقت (تشبّه و وابستگی) را در تجربه مدرنیزاسیون جوامع غیر غربی كاملاً مشاهده مینماییم. تا كنون كدام یك از جوامع غیر اروپایی توانسته به ترازی از پیشرفت و ترقی اروپاییان برسد. بلكه اگر چنین ارادهای هم در یك جامعه غیر غربی شكل بگیرد، غربیان هرگز تاب تحمل شكلگیری ارادههای اصالت طلبانه و استقلال خواهانه را ندارند و تمام نهادهای بین الملل را علیه اینگونه ارادههای ملی بسیج مینمایند. دقیقاً به همین دلیل است كه غربیان از جریانات فكری و سیاسی غرب گرا حمایت میكنند و علیه جریانات اصالت طلب موضع گرفته آنها را بنیاد گرا میخواند. نمونهای از این موضع خصمانه در برخورد با انقلاب اسلامی ایران (1357) كاملاً مشهود است.
چون در اینجا بحث درباره «اسلام و تجدد» است، لذا سخن را به مفهوم دینی تجدد معطوف میسازیم. از بحث قبل نتیجه گرفتیم كه مدرن شدن لزوماً به معنای غربی شدن نیست؛ چه اینكه حتی غربیان هم مرادشان از تجدد،غربی شدن نبوده است. حال اگر تجدد را به معنای «حدوث بعد از حدوث» و استقرار و تحقق تدریجی چیزی بدانیم، انسان متجدد انسانی است كه همواره در حال حادث شدن و موجود شدن است. انسان متجدد همواره در پی واقعشدن و حادث شدن است و البته ابن سیر تحقق وجودی به دلیل لایتناهی بودن حدوث، علی الدوام ادامه خواهدداشت. زیرا «حدوث»، فعل الهی میباشد و افعال خداوند لایتناهی است. از افق وحیانی، تجدد و حدوث جامعه و فرد غایتمند است و این غایت ممكن است «نورانی» یا «ظلمانی» باشد. بنابراین، تجدد به اعتبار غایتمندی آن به«تجدد نورانی» و «تجدد ظلمانی» تقسیم میشود. بازشناسی این دو نوع تجدد هنگامی میسر میگردد كه بدانیم اهلكدام ولایت هستیم؛ «ولایت الهی» یا «ولایت شیطانی»؟ در ولایت شیطانی، حدوث و تجدد از نور آغاز میشود و روانه ظلمت و تاریكی و نیستی (نیهیلیسم) میگردد. اما در ولایت الهی، حدوث و تجدد جامعه و فرد از ظلمت و تاریكی آغاز میشود و به نورانیت و روشنایی روان میگردند. این معنا از تجدد را میتوان از قرآن كریم به دست آورد.در ذیل آیه معروف به «آیه الكرسی» (بقره/257) آمده است:
الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین كفروا اؤلیاؤهم الطاغوت یخرجونهممن النور الی الظلمات اولئك اصحاب النار هم فیها خالدون.
بر این اساس، میتوان گفت كه تجدد به معنای غربی آن (سكولاریسم و دنیوی شدن) مصداقی از «تجدد ظلمانی» است كه در سیطره ولایت شیطانی میباشد. ملاحظه پارهای از سرچشمههای مدرنیته نشان میدهد كه انسان مدرن كارش را از حقایق نورانی آغاز نموده است و به تدریج به ظلمت و پوچی روان گشته است. نهضت پروتستانتیسم حركت دینی اصلاح طلبانهای بود كه به انگیزه زدودن انحرافها و خرافات از دین مسیحت شكل گرفته بود. اما امروزه به تعبیر ماكس وبر، سرمایه داری نوین علقه دینی خود را از دست داده است. انسان مدرن در آغاز، اندیشه آزادی و حقوق بشر را از گزاره دینی «خدا انسان را آزاد آفریده است» گرفته است. اما امروزه از این گزاره دینی تنها مقوله آزادی بر جای مانده دیگر سخنی از آفریننده انسان به میان نمیآید. و این سیر از عصر روشنایی به ظلمت و تاریك اندیشی است. علت آن هم قرار گرفتن انسان مدرن در زیر سیطره ولایت شیطانی است. چنانكه برداشت گوته در فاوست از انسان مدرن همین بوده است. اما در تجدد نورانی همه چیز از ظلمت شروع میشود و انسان به سوی خداوند متعال روان میگردد؛ یعنی از ظلمت نفس و استكبار انسان در برابر خدا آغاز میشود و به خشوع و خضوع برابر درگاه الهی ختم میگردد و اگر سخن در باب راه و روش تجدد نورانی یا مدرن شدن دینی پیش آید؛ باید گفت این شیوه منحصر در عبودیت خداوند است. انجام بندگی خداوند هم در عمل به شریعت اسلامی نهفته است. انسان متجدد دینی یك فرد متشرّع است. چنانكه جامعه دینی اهل ولایت الهی و شریعت اسلامی است. اراده ایرانیان در بهمن سال 1357 برای تأسیس نظام سیاسی مبتنی بر ولایت فقیه، بیانگر آن است كه آنان تجدد نورانی را بر تجدد ظلمانی ترجیح دادند اگر نه این است، چه دلیلی دارد كه حكومت مورد حمایت غرب را سرنگون سازند.
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .
عناوین دیگر :
آیا تكنولوژی صرفاً نقش ابزاری دارد؟
اساس رفتار دموكراتیك چيست؟
آیا علم ذاتاً پدیده ای بی طرف است؟
آیا علم به فلسفه نیازمند است؟
آیا موضوع پلورالیسم دینی تنها با نخبگان فکری قابل طرح است؟