آیا دموكراسی فقط شیوهای برای حكومت كردن است؟
دموكراسی یا مردم سالاری را میتوان هم به مثابه بینش و نگرش تلقی كرد و هم به مثابه نوعی شیوه و راه و رسم در عمل سیاسی تلقی كرد. به عبارت دیگر، دموكراسی در مقام نظر و در مقام عمل قابل تصور است. مثلاً گفته میشود فلانی، دموكراتیك فكر میكند یا دموكراتیك عمل میكند. «اندیشه دموكراتیك» به معنای باور به اصالت مردم به عنوان فاعل مختار و پیش فرض قرار دادن این اصالت در اندیشه ورزیهای سیاسی و اجتماعی است. در تفكر دموكراتیك خواستههای سیاسی و اجتماعی مردم مبنایی برای هر گونه تصمیمگیریهای نظری و عملی است. اما در «عمل دموكراتیك» ممكن است باور به چنین اصالتی برای مردم نباشد؛ لیكن مردم به مثابه واقعیتی تأثیر گذار در عرصه سیاست پذیرفته میشود. از این رو جلب رضایت عمومی در یك جامعه آزاد رقابتی، برای رسیدن به مقصود خود، امری لازم و ضروری تلقی میشود. ملاحظه میكنید كه دموكراسی در شكل اول خصلت ایدئولوژیكی پیدا میكند، یعنی ایده خاصی است كه فرد در اندیشه ورزیهای سیاسی و اجتماعی خود از آن الهام میگیرد. اما در شكلدوم، دموكراسی وجه ایدئولوژیك بودن خود را از دست داده با آن به مثابه ایدئولوژی سیاسی مواجه نمیشوند. بدین معنا، دموكراسی میتواند به شیوهای برای حكومت اتخاذ شود. در حالتی كه دموكراسی به مثابه ایدئولوژی تلقیشود؛ قابل جمع شدن با هیچ ایدئولوژی دیگری نیست. زیرا خصلت ایدئولوژی بر انحصار اصالت پیش فرضهای تئوریك خود است. هیچ ایدئولوژی نمیتواند پیش فرضهای ایدئولوژیهای دیگر را هم تراز با پیش فرضهای خود اصیل تلقی كند. برای همین است كه دموكراسی و لیبرالیسم به لحاظ ایدئولوژیك بودنشان تا اواخر قرن نوزدهم قابل جمع شدن نبودند. در آن روزگار تصور الگوی «لیبرال دموكراسی» ابهامانگیز، پارادوكسیكال و بالاخره ناپسند بود. زیرا دموكراسی و لیبرالیسم را به مثابه ایدئولوژی سیاسی كه رقیب یكدیگرند، تلقی میكردند.
در گذشته دموكراسی واژه ناپسندی بود. هر كس كه سرش به تنش میارزید میدانست كه دموكراسی در معنای اولیهاش یعنی حكومت به وسیله مردم یا دولت منتخب مردم چیز بدی است؛ یعنی قاتل آزادی فردی و تمام محاسن زندگی متمدن است. این موضع تقریباً همه اندیشمندان از قدیمترین اعصار تاریخی تا یك صد سال پیش بود. سپس در ظرف پنجاه سال دموكراسی چیز پسندیدهای شد.
به نظر میرسد كه الگوی «لیبرال دموكراسی» هنگامی میتوانست از حالت پارادوكسیكال خارج شود و در میان نخبگان سیاسی و صاحبان سرمایه در دنیای صنعتی غرب مطلوب واقع شود كه دموكراسی به نفع لیبرالیسم جنبه ایدئولوژیكی خود را كنار گذاشت. به عبارت دیگر لیبرالیسم وقتی با دموكراسی كنار آمد كه توانسته بود ماهیت ایدئولوژیكی دموكراسی را طرد نماید. البته لیبرالیسم نیز در این فرایند تاریخی از تحول و تغییر مصون نماند. زیرا لیبرالیسم برای حفظ نظام سیاسی خود به اتخاذ شیوههای دموكراتیك در حكومت تن داده بود. بدین ترتیب، به گفته مك فرسون، «دولت لیبرال، لیبرالیسم را دموكراتیزه و دموكراسی را لیبرالیزه كرد.» با این تفاوت كه لیبرالیسم از این پس شیوه حكومت خود را تغییر داده است و دموكراسی چهره ابزاری و شیوه حكومتی پیدا كرده است.
با توضیح بالا، گمان میرود كه پاسخ پرسش طرح شده كاملاً روشن شده است. دموكراسی فقط یك شیوه حكومتی نیست و میتوان به مثابه ایدئولوژی تلقی كرد. لیكن شكل رایج آن در دنیای امروز، به ویژه در غرب، دموكراسی به مثابه شیوه حكومت كردن است. دولتهای مدرن امروز برای نشان دادن چهره مردمی خود، علیرغم تفكرات غیر دموكراتیكشان مجبور هستند دموكراتیك عمل نمایند. دولت آمریكا میتواند مدعی دموكراتیك بودن خود باشد؛ لیكن معلوم نیست تا چه اندازه دموكراتیك میاندیشد. حكومت آمریكا بر خلاف ظاهر دموكراتیك بودنش شدیداً نخبه گرا و مبتنی بر الیگارش صنعتی است.
این پرسش مخاطب خاصی ندارد و هر نظام سیاسی مدعی دموكراسی طرف این سؤال قرار میگیرد، به ویژه دولتهای مدرن كه مدعیان حكومت دموكراتیك هستند. پس طرح این سوال نمیتواند صرفاً به نظام سیاسی ایران امروز (ج. ا. ا) اختصاص، داشته باشد. با وصف این، چنین نیست كه ج. ا. ا مجبور به پاسخ نباشد. زیرا در حكومت اسلامی ایران نیز به نوعی سخن از «مردم سالاری دینی» به میان رفته است. لذا به طور اختصار، پاسخ این پرسش طرح میگردد.
باید بررسی نسبت اسلام و دموكراسی را با توجه به آن دو رویكرد یا دو جنبه دموكراسی ملاحظه كرد، یعنی با ملاحظه رویكرد ایدئولوژیكی و جنبه روشی دموكراسی. بر این اساس، به نظر میآید كه دموكراسی به وجه ایدئولوژیكی آن تاب كنار آمدن با دین اسلام بلكه با هیچ دین توحیدی را ندارد. ایدئولوژی دموكراسی در هر جا كه نفوذ كرده دین را از سیاست جدا نموده است و آن را به حوزه خصوصی سوق داده است. یكی از كاركردهای دولتهای دموكرات عبارت از دموكراتیزه كردن دین است. «دین دموكراتیك» دینی است كه به حاشیه رفته در هیچیك از شؤون سیاسی و اجتماعی جامعه حق دخالت ندارد. در جامعه دموكراتیك، دین مرجعیت خود را از دست میدهد و امور عرفی بر مبنای آموزههای دینی تعیین و تدوین نمیشود. این برداشت از جوامع دموكراتیك غربی میتواند درست باشد كه «گرچه دین در آن جوامع وجود دارد، اما دین برجستهترین وجه فرهنگ آنها نیست و در حاشیه فرهنگ غیر دینی آن جوامع قرار دارد.» در عصر مدرن، دین عامل وحدت بخش نیست و «هویتهای اجتماعی در عصر حاضر از طرق دیگری ظاهر میشود.»
این مطلب (خصوصی شدن دین) هم به دلیل اولویت و هم به دلیل ماهیت ایدئولوژیهای مدرن، اثبات میشود. زیرا وقتی ایدئولوژیهای سیاسی تاب كنار آمدن با یكدیگر را ندارند؛ به طریق اولی آموزههای اعتقادی كه از سنخ ایدئولوژی نیستند، پذیرا نمیشوند و اسلام هم یك پدیده ایدئولوژیكی نیست. چه اینكه اگر اسلام ایدئولوژیك میشد؛ با ایدئولوژی سیاسی دموكراسی هم قابل جمع نمیبود. علاوه بر این، اساساً ایدئولوژیهای مدرن دعوی جانشینی دین را دارند. «پس پدیدههای مدرن همنشین دین نبوده كه بر جای دین مینشینند و این خاصیت جانشینی است كه اگر شما چیزی را آوردید كه توانست جای چیز دیگری را تمام و كمال پر كند، آنگاه او را بیرون خواهد كرد، شما دیگر احتیاجی به آن احساس نمیكنید». اما از سوی دیگر، مطابق آموزههای قرآنی و روایی اسلام، دموكراسی به مثابه یك پدیده ایدئولوژیك مشروعیت دینی ندارد. زیرا در اسلام تنها چیزی كه اصالت دارد و مبنای تعیین حقانیت امور است، خداوند سبحان است. اصیل شمردن هر چیزی جز خداوند لایزال، اگر نگوییم كه كفر و الحاد است، شرك آشكار است و تفكر شركآلود هم در اسلام مطرود است. چنانكه قرآن كریم میفرماید: خداوند هر گناهی كمتر از شرك را میبخشد، اما گناه شرك را هرگز نمی آمرزد؛ «ان الله لا یغفر أن یشرك به و یغفر مادون ذلك لمنیشاء» (نساء: 48) ایدئولوژی دموكراسی هم خواهان آن است كه مردم را مبنایی برای تعیین حقانیت امور قرار دهیم. این ایده به همین شكل شرك آلود است، مگر آنكه تعریف دیگری از دموكراسی ارائه شود.
اما دموكراسی به وجه دوم آن با اسلام چه نسبتی دارد؟ آیا در این صورت هم رابطه تقابلآمیز برقرار است؟ رویكرد دوم آنجایی است كه از دموكراسی ایدئولوژی زدایی كرده باشیم و از آن به مثابه شیوه حكومتی برداشت كنیم. در این صورت، به نحو سالبه كلیه نمیتوان گفت كه اسلام با دموكراسی سازگاری ندارد. بلكه در نظام اسلامی میتوان شیوه حكومتی دموكراسی را به كار گرفت؛ لیكن شیوه حكومتی دموكراتیك، اولاً یگانه شیوه حكومتی موفق نیست. ثانیاً، افق این شیوه محدود به امور این جهانی است و لذا برای حكومت دینی كه قلمرو آن فراتر از امور دنیوی است، جامع و كامل نمیباشد. از آن طرف هم، دموكراسی دعوی ناسازگاری با نظام اسلامی ندارد. زیرا شیوههای حكومتی نسبت به نظامهای سیاسی خنثی میباشند. برخی از عرفیگرایان دینی بر همین اساس كه دموكراسی «نه فلسفه حقوق است و نه فلسفه اخلاق، بلكه دموكراسی یك شكل و شیوه حكومت است» چنین گفتهاند: دموكراسی در سرزمینهای مختلف با آداب و رسوم و عقاید و فلسفههای ویژه هر قوم و هر ملت انطباق پیدا میكند و درصدد تغییر آنها بر نمیآید و نمیخواهد عقیده یا آداب و رسوم ویژهای را برحكومت شوندگان تحمیل كند و از این نظر كاملاً نقطه مقابل حكومتهای دیكتاتور است.
متأسفانه بسیاری از عرفیگرایان به دلیل عدم تفكیك این دو وجه دموكراسی، در تفصیل مباحث شان پیرامون دموكراسی و دینداری گرفتار گفتههای تناقضآمیز شدهاند. چنانكه گوینده گفته بالا، علیرغم این گفته، بر این باور است كه دموكراسی با برخی از تفسیرهای دینی از كتاب و سنت ستیز میكند و باید پارهای از احكام فقهی را به دلیل ناسازگاری با دموكراسی تغییر داده و این عمل باید از طریق اجتهاد جدیدی كه مطابق با زمان است، انجام شود. حال آنكه اگر این دو رویكرد درباره دموكراسی را تفكیك نمائیم؛ خواهیم دید كه در نظام اسلامی، دموكراسی به مثابه شیوه حكومتی جایگاهی دارد. لیكن دموكراسی تمام شیوه حكومتی در اسلام نیست، پس همانطور كه هر حكومتی با هر نوع مرام و نظام ایدئولوژیكی خاص خود میتواند از شیوه دموكراتیك بهره بگیرد؛ نظام اسلامی نیز میتواند در آیین حكومت داری خود از شیوههای دموكراتیك در جای خود استفاده نماید.
در گذشته دموكراسی واژه ناپسندی بود. هر كس كه سرش به تنش میارزید میدانست كه دموكراسی در معنای اولیهاش یعنی حكومت به وسیله مردم یا دولت منتخب مردم چیز بدی است؛ یعنی قاتل آزادی فردی و تمام محاسن زندگی متمدن است. این موضع تقریباً همه اندیشمندان از قدیمترین اعصار تاریخی تا یك صد سال پیش بود. سپس در ظرف پنجاه سال دموكراسی چیز پسندیدهای شد.
به نظر میرسد كه الگوی «لیبرال دموكراسی» هنگامی میتوانست از حالت پارادوكسیكال خارج شود و در میان نخبگان سیاسی و صاحبان سرمایه در دنیای صنعتی غرب مطلوب واقع شود كه دموكراسی به نفع لیبرالیسم جنبه ایدئولوژیكی خود را كنار گذاشت. به عبارت دیگر لیبرالیسم وقتی با دموكراسی كنار آمد كه توانسته بود ماهیت ایدئولوژیكی دموكراسی را طرد نماید. البته لیبرالیسم نیز در این فرایند تاریخی از تحول و تغییر مصون نماند. زیرا لیبرالیسم برای حفظ نظام سیاسی خود به اتخاذ شیوههای دموكراتیك در حكومت تن داده بود. بدین ترتیب، به گفته مك فرسون، «دولت لیبرال، لیبرالیسم را دموكراتیزه و دموكراسی را لیبرالیزه كرد.» با این تفاوت كه لیبرالیسم از این پس شیوه حكومت خود را تغییر داده است و دموكراسی چهره ابزاری و شیوه حكومتی پیدا كرده است.
با توضیح بالا، گمان میرود كه پاسخ پرسش طرح شده كاملاً روشن شده است. دموكراسی فقط یك شیوه حكومتی نیست و میتوان به مثابه ایدئولوژی تلقی كرد. لیكن شكل رایج آن در دنیای امروز، به ویژه در غرب، دموكراسی به مثابه شیوه حكومت كردن است. دولتهای مدرن امروز برای نشان دادن چهره مردمی خود، علیرغم تفكرات غیر دموكراتیكشان مجبور هستند دموكراتیك عمل نمایند. دولت آمریكا میتواند مدعی دموكراتیك بودن خود باشد؛ لیكن معلوم نیست تا چه اندازه دموكراتیك میاندیشد. حكومت آمریكا بر خلاف ظاهر دموكراتیك بودنش شدیداً نخبه گرا و مبتنی بر الیگارش صنعتی است.
این پرسش مخاطب خاصی ندارد و هر نظام سیاسی مدعی دموكراسی طرف این سؤال قرار میگیرد، به ویژه دولتهای مدرن كه مدعیان حكومت دموكراتیك هستند. پس طرح این سوال نمیتواند صرفاً به نظام سیاسی ایران امروز (ج. ا. ا) اختصاص، داشته باشد. با وصف این، چنین نیست كه ج. ا. ا مجبور به پاسخ نباشد. زیرا در حكومت اسلامی ایران نیز به نوعی سخن از «مردم سالاری دینی» به میان رفته است. لذا به طور اختصار، پاسخ این پرسش طرح میگردد.
باید بررسی نسبت اسلام و دموكراسی را با توجه به آن دو رویكرد یا دو جنبه دموكراسی ملاحظه كرد، یعنی با ملاحظه رویكرد ایدئولوژیكی و جنبه روشی دموكراسی. بر این اساس، به نظر میآید كه دموكراسی به وجه ایدئولوژیكی آن تاب كنار آمدن با دین اسلام بلكه با هیچ دین توحیدی را ندارد. ایدئولوژی دموكراسی در هر جا كه نفوذ كرده دین را از سیاست جدا نموده است و آن را به حوزه خصوصی سوق داده است. یكی از كاركردهای دولتهای دموكرات عبارت از دموكراتیزه كردن دین است. «دین دموكراتیك» دینی است كه به حاشیه رفته در هیچیك از شؤون سیاسی و اجتماعی جامعه حق دخالت ندارد. در جامعه دموكراتیك، دین مرجعیت خود را از دست میدهد و امور عرفی بر مبنای آموزههای دینی تعیین و تدوین نمیشود. این برداشت از جوامع دموكراتیك غربی میتواند درست باشد كه «گرچه دین در آن جوامع وجود دارد، اما دین برجستهترین وجه فرهنگ آنها نیست و در حاشیه فرهنگ غیر دینی آن جوامع قرار دارد.» در عصر مدرن، دین عامل وحدت بخش نیست و «هویتهای اجتماعی در عصر حاضر از طرق دیگری ظاهر میشود.»
این مطلب (خصوصی شدن دین) هم به دلیل اولویت و هم به دلیل ماهیت ایدئولوژیهای مدرن، اثبات میشود. زیرا وقتی ایدئولوژیهای سیاسی تاب كنار آمدن با یكدیگر را ندارند؛ به طریق اولی آموزههای اعتقادی كه از سنخ ایدئولوژی نیستند، پذیرا نمیشوند و اسلام هم یك پدیده ایدئولوژیكی نیست. چه اینكه اگر اسلام ایدئولوژیك میشد؛ با ایدئولوژی سیاسی دموكراسی هم قابل جمع نمیبود. علاوه بر این، اساساً ایدئولوژیهای مدرن دعوی جانشینی دین را دارند. «پس پدیدههای مدرن همنشین دین نبوده كه بر جای دین مینشینند و این خاصیت جانشینی است كه اگر شما چیزی را آوردید كه توانست جای چیز دیگری را تمام و كمال پر كند، آنگاه او را بیرون خواهد كرد، شما دیگر احتیاجی به آن احساس نمیكنید». اما از سوی دیگر، مطابق آموزههای قرآنی و روایی اسلام، دموكراسی به مثابه یك پدیده ایدئولوژیك مشروعیت دینی ندارد. زیرا در اسلام تنها چیزی كه اصالت دارد و مبنای تعیین حقانیت امور است، خداوند سبحان است. اصیل شمردن هر چیزی جز خداوند لایزال، اگر نگوییم كه كفر و الحاد است، شرك آشكار است و تفكر شركآلود هم در اسلام مطرود است. چنانكه قرآن كریم میفرماید: خداوند هر گناهی كمتر از شرك را میبخشد، اما گناه شرك را هرگز نمی آمرزد؛ «ان الله لا یغفر أن یشرك به و یغفر مادون ذلك لمنیشاء» (نساء: 48) ایدئولوژی دموكراسی هم خواهان آن است كه مردم را مبنایی برای تعیین حقانیت امور قرار دهیم. این ایده به همین شكل شرك آلود است، مگر آنكه تعریف دیگری از دموكراسی ارائه شود.
اما دموكراسی به وجه دوم آن با اسلام چه نسبتی دارد؟ آیا در این صورت هم رابطه تقابلآمیز برقرار است؟ رویكرد دوم آنجایی است كه از دموكراسی ایدئولوژی زدایی كرده باشیم و از آن به مثابه شیوه حكومتی برداشت كنیم. در این صورت، به نحو سالبه كلیه نمیتوان گفت كه اسلام با دموكراسی سازگاری ندارد. بلكه در نظام اسلامی میتوان شیوه حكومتی دموكراسی را به كار گرفت؛ لیكن شیوه حكومتی دموكراتیك، اولاً یگانه شیوه حكومتی موفق نیست. ثانیاً، افق این شیوه محدود به امور این جهانی است و لذا برای حكومت دینی كه قلمرو آن فراتر از امور دنیوی است، جامع و كامل نمیباشد. از آن طرف هم، دموكراسی دعوی ناسازگاری با نظام اسلامی ندارد. زیرا شیوههای حكومتی نسبت به نظامهای سیاسی خنثی میباشند. برخی از عرفیگرایان دینی بر همین اساس كه دموكراسی «نه فلسفه حقوق است و نه فلسفه اخلاق، بلكه دموكراسی یك شكل و شیوه حكومت است» چنین گفتهاند: دموكراسی در سرزمینهای مختلف با آداب و رسوم و عقاید و فلسفههای ویژه هر قوم و هر ملت انطباق پیدا میكند و درصدد تغییر آنها بر نمیآید و نمیخواهد عقیده یا آداب و رسوم ویژهای را برحكومت شوندگان تحمیل كند و از این نظر كاملاً نقطه مقابل حكومتهای دیكتاتور است.
متأسفانه بسیاری از عرفیگرایان به دلیل عدم تفكیك این دو وجه دموكراسی، در تفصیل مباحث شان پیرامون دموكراسی و دینداری گرفتار گفتههای تناقضآمیز شدهاند. چنانكه گوینده گفته بالا، علیرغم این گفته، بر این باور است كه دموكراسی با برخی از تفسیرهای دینی از كتاب و سنت ستیز میكند و باید پارهای از احكام فقهی را به دلیل ناسازگاری با دموكراسی تغییر داده و این عمل باید از طریق اجتهاد جدیدی كه مطابق با زمان است، انجام شود. حال آنكه اگر این دو رویكرد درباره دموكراسی را تفكیك نمائیم؛ خواهیم دید كه در نظام اسلامی، دموكراسی به مثابه شیوه حكومتی جایگاهی دارد. لیكن دموكراسی تمام شیوه حكومتی در اسلام نیست، پس همانطور كه هر حكومتی با هر نوع مرام و نظام ایدئولوژیكی خاص خود میتواند از شیوه دموكراتیك بهره بگیرد؛ نظام اسلامی نیز میتواند در آیین حكومت داری خود از شیوههای دموكراتیك در جای خود استفاده نماید.
نظرات
- لطفا فقط یکبار مطلب خود را ارسال نمایید . مطلب شما پس از تایید منتشر خواهد شد .
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .
عناوین دیگر :
آیا تكنولوژی صرفاً نقش ابزاری دارد؟
اساس رفتار دموكراتیك چيست؟
آیا علم ذاتاً پدیده ای بی طرف است؟
آیا علم به فلسفه نیازمند است؟
آیا موضوع پلورالیسم دینی تنها با نخبگان فکری قابل طرح است؟