فقط همين
مريم كريمي
گروهی فریاد می زد: استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی
و گروه دیگری بعد مدت کوتاهی پاسخ می داد: برادر ارتشي چرا برادر کشی؟
اینجا خیابان نیست و اینها مردمان سال 57 نیستند. نویسنده ی این یادداشت نیز نه میخواهد و نه دارد خاطرات آن سال را تا برای دیگران بازگو کند. نویسنده، یک نسل سومی ست که چند سالی دیر به دنیا آمد و مثل خیلی از هم سالانش گاهی افسوس زمانی که نبود به سراغش میآید و گاهی غبطه می خورد به پدر و مادرش و هم دوره ای هایشان که انقلاب را با همه ی وجودشان لمس و درک کردند. البته که … زمانی را سپری میکنیم که کم کم دارد مشخص میشود امتحان هایی که ما باید پس بدهیم به نوع دیگری سخت و طاقت فرساست و اگر دشوارتر از سالهای انقلاب نباشد آسانتر نیز نیست.
.jpg)
اینجا تنها یک مدرسه است. یک دبستان. و شعارخوانی ها قسمتی هستند از مسابقه ی بسیار ساده ی مدرسه ای. نشسته بودم و خاطرات را در ذهنم مرور می کردم. بعد از یک مکالمه ی تلفنی که کمی مرا دلگیر کرد زنگ زده بودم تا با دوستم صحبت کنم. اوایل بهمن. خواهر ده سالهاش تلفن را برداشت
حتماً الان حسابی خوشحالی که داریم به دهه ی فجر نزدیک می شیم مگه نه؟ چه کارایی دارین می کنین واسه اون روزا؟
قراره هرکدوم یه روزنامه دیواری درست کنیم.
خب دیگه چی؟
همین. هر سال یه کار کوچیک انجام میدیم فقط.
همین؟ مگه میشه؟ پس سرود، مسابقه ….
نه. فقط همین کارو داریم.
مراسمی نمی گیرن واسه اون روز؟
پارسال یه روز یه آقا رو آوردن حرف زد برامون.
پارسال دیگه چی کارا کردین؟
گفتن 22بهمن برید راهپیمایی خاطره تون رو بنویسید
سردی و بی روحی کلامش مرا متعجب کرد. از خواهرش پرسیدم: مدرسه شون انقلابی یود دیگه؟ مگه نبود؟
شدیداً انقلابی و ولایتی.
در دلم گفتم: انقلابیش که این باشه وای به حالِ …
نشسته بودم و خاطرات را در ذهنم مرور میکردم …
یاد جشن های دهه فجر در مدرسه که می کنم، نا خود آگاه هنوز که هنوز است شور و هیجانِ شیرینی احساس می کنم. بی مناسبت هم نیست. مدرسه ی ما هر سال، با شکوه ترین روزهایش همین ده روز بهمن بود. از اوایل ماه شور و حالمان شروع می شد. معلم تربیتی میآمد به کلاس و خودش یک سری طرح ارائه میداد و از ما هم نظر میخواست تا اگر کار خاصی به ذهنمان می رسد بگوییم. همیشه کبریتش را او میزد اما بقیه ی سوختن ها و سوزاندن ها با خودمان بود. هرچند خواندن سرود و آذین بستن کلاس جزء برنامه ی هرسال بود اما هیچ وقت از لطفش کم نمیشد و اشتیاق ما برای انجام این کار تحلیل نمی رفت.
یک سال مسابقه همانی بود که گفتم. قرار بود هر کلاس تا میتواند شعار انقلابی پیدا کند. روز جشن باید به نوبت شعار می دادیم و هرکس شعارهایش دیرتر تمام می شد برنده بود. سر بعضی شعارها کلی می خندیدیم. خاصه شعار «ازهاری گوساله ….» حسابی سالن را به خنده انداخت.
یک سال دیگر گفتند می خواهیم برویم در خیابانها راهپیمایی کنیم. به دست هرکس یک پرچم کوچک ایران دادند. خیلی احساس غرور می کردیم. الان که یادش میافتم میبینم ما را تنها در دو سه کوچه پس کوچه نزدیک مدرسه گرداندند و زود هم برگشتیم. اما خودمان فکر میکردیم خیلی کار بزرگی کرده ایم.
یک سال هم به هر کلاس یک دیوار را دادند تا شعار نویسی کنیم. آنقدر دیوار ها را رنگی کردیم که دیگر جز خطوطی در هم چیزی نمیشد دید. به همهمان هم جایزه دادند.
در این ده روز زنگ های تفریح از بلندگو سرودهای انقلابی پخش می شد. بی اینکه کسی از ما بخواهد هر کدام را که بلد بودیم با هم می خواندیم.
خلاصه ایامی بود که بنا را گذاشته بودیم بر اینکه خوش بگذرد. و می گذشت. کارهایمان هم معمولاً خودجوش بود. یعنی بیشتر پیشنهادها و فعالیتها با خود بچهها بود نه معلمان.
روزهای خوبی بودند. با همه ی کمی و کاستی ها و کمبودها باعث شدند که من و چون منی در چنین ایامی دلمان بیقرار شود، به این فکر کنیم که انقلاب چه بود و امام که بود و چه کرد که روزی در مدرسه مان شیرینترین لحظات سال در ماه بهمن سپری میشد و آنقدر بزرگداشت چنین حرکتی برای مربیانمان مهم بود.
میتوانست قویتر باشد … میشد که با برنامه تر و هدفمند تر باشد اما همان کار های هیئتی و بی حساب و کتاب، خودشان به تنهایی نقش تبلیغاتی خوبی ایفا می کردند. من به این میاندیشم که آیا اگر قرار بود بهتر کار شود، اگر قرار بود صعود را تجربه کنیم، نباید علاوه بر آن همه شادی و خوشی، مثلاً در این چند سال بار محتوایی آن را زیاد می کردیم؟ نباید به برنامههای دهه ی فجر «می افزودیم» و آن را عمیقتر و بهتر ارائه می دادیم؟ کردیم و دادیم؟
صدای دخترک در گوشم می پیچد: «هر سال یه کار کوچیک انجام میدیم فقط» … سرد و بی روح.
عناوین دیگر :
فقط همين
نگاهي به تاريخچه شوراي عالي انقلاب فرهنگي
شاه رفت
عید غدیر خم
سیاست های ازدواج: اقتصادی یا فرهنگی؟





کانون اندیشه جوان در سال 1377 برای پاسخگویی به نیازهای اندیشهای جوانان تأسیس شد.


