آدم های هفت سینی
سمیه اصلانی
سین مثل سیب
- «یه سیب رو که بندازی هوا، تا به زمین برسه هزار چرخ می خوره».
راست می گفت. درست مثل روزگار که در عرض چند ثانیه زیر و رو می شود. دیروز برف و یخ بود روی شاخه ها، امروز شکوفه و جوانه.
چرخ روزگار هم مثل همان سیبی که بابا می گفت، هزار بار برای هزار نفر، هزار جور چرخیده و چرخیده، اما از بین تمام آدم هایی که به خودش دیده، فقط تعدادی این چرخش را دیده اند و بهش فکر کرده اند.
باید نیوتن بود. باید فهمید که چرا چرخ روزگار خدا برای هر کسی یک جور می چرخد؛ که اگر محکم در دستش نگیریم، روزگار ما را می چرخاند و این یعنی تمام سال های رفته ای که نفهمیدیم چطور گذشت.
«اِ، انگار همین دیروز بود، عمره آدمیه ها، می گذره...»
سین مثل سیر
پیف، پیف، پیف ...
بدترین بوی دنیاست. هم صحبت شدن با کسی که سیر خورده و فاصله قانونی را هم رعایت نمی کند، شاید بدترین حادثه دنیا باشد. اما...
می روی دکتر. می گوید سیر بخور. می بینی همین سیر بدبو خوبت می کند. نجاتت می دهد. باهاش کنار می آیی چون خاصیت هایی دارد که بوی نامطبوعش را می پوشاند.
باید کنار آمد. باید درون را دید. شاید خاصیت هایی داشته باشد که نامناسات ظاهری اش را بپوشاند.
اگر نداشت، ما بپوشانیم. ما ستارش باشیم.
سین مثل سرکه
باور کردنی نیست؛ ترش شدن انگور به آن شیرینی!
هر چه بیشتر بگذرد و زمان ببرد، جا افتاده تر می شود، ترش تر می شود، سرکه تر می شود.
مهم نیست اولش شیرین باشد، بالاخره ترش می شود. اما همین ترش شدنش هم خوشمزه است.
می جوشد اما دم برنمی آورد. صبوری می کند تا پاک شود. تا خاصیت پاک کنندگی پیدا کند. تا «اکسیر حیات» شود.
دلت می جوشد، مثل سیر و سرکه. شکیبایی کن که «این سرکه مفت، از عسل شیرین تر است!» (1)
و خدایی که یاریت می کند. (2)
سین مثل سبزه
باید شکافت، قد کشید و رویید. باید جوانه زد و سبز شد؛ که جوانه زدن حق ماست و اگر سبز نشویم آسمان را نخواهیم دید.
باید به آرزوها فکر کرد. باید به آرزوها رسید. باید گره خورد، برای دیگران. باید گره زد، برای خود. باید...
باید سهم رویش خود را ادا کرد.
سین مثل سماق
هر چیزی چاشنی خاصی دارد؛ نمک چاشنی پلو، فلفل چاشنی ترشی و سماق چاشنی کباب.
اگر کباب گیرت نیامد، سماقش را بمک، خرجی ندارد!
البته به این هم فکر کن که سماق سر سفره هفت سین نماد رنگ طلوع خورشید است.
سین مثل سنجد
- «برمی گردم، مطمئن باشید.»
و برمی گشت؛ «سنجد» را می گویم، عروسک زمان نوجوانی مان. وقتی می رفت، قول می داد که برگردد. یادش بخیر.
بچه که بودم، عزیز همیشه اصرار داشت سنجد بخورم. دهانم جمع می شد و چین و چروک به صورتم می افتاد، اما می خوردم. چون گوشتش گوشت می آورد، استخوانش استخوان می رویاند و پوستش پوست آور بود.
درختش با هر محیطی سازگار بود، به همین خاطر همه قسمت هایش خاصیت داشت، حتی پوستش.
بزرگ که شدم، مدرسه که رفتم، هم خانواده ها را که یاد گرفتم، یک چیز دیگر هم فهمیدم؛ که چرا عزیز می گفت: «سنجد بخور تا عقل بیفته توی سرت.»
باید سنجد خورد، باید سنجید، باید سنجیده عمل کرد. باید عاقل بود.
سین مثل سکه
- «شیر یا خط؟»
نه شیر، نه خط. باید یک رو بود، یک دست، یک صدا، یک رنگ.
- «دوزاری داری؟»
ای بابا! خوابی یا بیدار؟ آن زمان گذشت که...
سکه داریم تا سکه. می تواند دوزاری باشد یا طلایی!
دکان عمر آدم هم وقتی کار و بارش سکه است که فرق این دو را بدانیم و در ازای جنس طلایی که می دهیم، بهایش را دریافت کنیم؛ نه اینکه عمر طلایمان را حراج کنیم به بهای دوزار!
...........................................................
1- ضرب المثل
2- واستعینو بالصبر و الصلوه ان الله مع الصابرین/ البقره-۱۵۳
راست می گی
به قول مرحوم حسینی بهار آنست که خود ببوید نه آنکه تقویم بگوید
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .
عناوین دیگر :
اي پاهاي من، به بلندي طبع بلندم به حرکت درآييد
خواب خفتگان خفته را آشفته تر می ساخت
میان ماه من تا ماه گردون / تفاوت از زمین تا آسمان است
به ياد سوم خرداد سالروز حماسه هميشه تاريخ ايران ...آزادي خرمشهر
از آن حلقه او نيز رفت
کانون اندیشه جوان در سال 1377 با هدف اولیه پاسخگویی به پرسشهای ذهنی مخاطب جوان تأسیس گردید. این كانون چونان نهالي برآمده از متن ناگزير شايستهها و بايستهها، به مدد دانش و پژوهش ميكوشد تا خواستهاي خردگونهي جوانان و دانشجويان دانشپژوه را در ساحت توان خويش، پاسخ گويد و قبسي از شعلهي فروزان لاهوت را در پيش ديدگان نگرنده و نگران آنان بدارد.

