یکشنبه، ۴ اسفند ۱۳۸۷
فاصله های طولانی
شیما بنی جمالی : کوچه های مدینه در سکوتی سرد و سنگین فرو رفته است. تو با بار مصیبت حبیبت، در دردی عجیب، تنها و سرگردان از خم کوچه ها می گذری. حس می کنی، نخل های مدینه کوتاه شده اند و زمان طولانی . . .
رنج فراق قدم هایت را می آزارد. تا بلندای مأذنه گویی سالها فاصله است. وقت اذان است و دیگر پس از اذان چشم هایت در اشتیاق دیدن پیامبر به سرانجامی نمی رسد، این انتظار تو را در خویش شکسته است.
تاب نداری، عهد می کنی دیگر اذان نگویی، بار مصیبت زمین را سنگین ترکرده ای.
اما. . .
فرزندان فاطمه آمده اند. تو را می خوانند، فاطمه یادگار حبیب توست، گویی پیامبر است که رایحه اش خانه ی تنهائیت را معطر کرده است.
- بلال اذان بگو، مادرم، دلتنگ پیامبر، مشتاق اذان توست.
سخت است، اما مگر می شود امر حبیبه ی خدا را سر فرمان فرو نیاورد.
یاد مکّه می افتی و شکوه فتح آن، وقتی بانگ رستگاری را نخستین بار بر بلندای کعبه سر دادی. عالم پس از آن، هر روز با نگاه به حالت خورشید، برای شنیدن نام خدا و رسولش لحظه را شماره می کند.
بالای مأذنه می ایستی، یادت می آید پیامبر 23 سال برای برافراشتن پرچم حق طلبی چه رنج ها کشید. اشک گوشه چشم هایت ستاره می کارد و لب می گشایی:
- اللهُ اکبَر
نمی دانی در خانه ی فاطمه چه غوغایی به پاست، که تنها او و فرزندانش به حقیقت می دانند چه بر سر عالم آمده است.
- اللهُ اکبَر
داغ زمین تازه می شود، وقتی که صوت تو روزهای دیروز را مرور می کند.
- اَشهَدُ اَن لا الهَ اِلا الله
زخم دلها گشود می شود و اشک از روزن چشم ها بیرون می ریزد.
باز تو از حال خانه ی فاطمه بی خبری.
بلال اذان نگو!
- اَشهَدُ اَن لا الهَ اِلا الله
بلال صبر کن!
- اَشهَدُ اَنَّ مُحَمَّدً رَسولُ الله
وجودت از هم می گسلد، چه چیز برای عاشق جز ذکر نام حبیبش شیرین است.
ناگاه می بینی که فرزندان فاطمه به سوی تو می دوند، بلال دیگر اذان نگو . . .
پائین می آیی و می روی، که دردی عمیق بر شانه هایت داری.
رنج فراق قدم هایت را می آزارد. تا بلندای مأذنه گویی سالها فاصله است. وقت اذان است و دیگر پس از اذان چشم هایت در اشتیاق دیدن پیامبر به سرانجامی نمی رسد، این انتظار تو را در خویش شکسته است.
تاب نداری، عهد می کنی دیگر اذان نگویی، بار مصیبت زمین را سنگین ترکرده ای.
اما. . .
فرزندان فاطمه آمده اند. تو را می خوانند، فاطمه یادگار حبیب توست، گویی پیامبر است که رایحه اش خانه ی تنهائیت را معطر کرده است.
- بلال اذان بگو، مادرم، دلتنگ پیامبر، مشتاق اذان توست.
سخت است، اما مگر می شود امر حبیبه ی خدا را سر فرمان فرو نیاورد.
یاد مکّه می افتی و شکوه فتح آن، وقتی بانگ رستگاری را نخستین بار بر بلندای کعبه سر دادی. عالم پس از آن، هر روز با نگاه به حالت خورشید، برای شنیدن نام خدا و رسولش لحظه را شماره می کند.
بالای مأذنه می ایستی، یادت می آید پیامبر 23 سال برای برافراشتن پرچم حق طلبی چه رنج ها کشید. اشک گوشه چشم هایت ستاره می کارد و لب می گشایی:
- اللهُ اکبَر
نمی دانی در خانه ی فاطمه چه غوغایی به پاست، که تنها او و فرزندانش به حقیقت می دانند چه بر سر عالم آمده است.
- اللهُ اکبَر
داغ زمین تازه می شود، وقتی که صوت تو روزهای دیروز را مرور می کند.
- اَشهَدُ اَن لا الهَ اِلا الله
زخم دلها گشود می شود و اشک از روزن چشم ها بیرون می ریزد.
باز تو از حال خانه ی فاطمه بی خبری.
بلال اذان نگو!
- اَشهَدُ اَن لا الهَ اِلا الله
بلال صبر کن!
- اَشهَدُ اَنَّ مُحَمَّدً رَسولُ الله
وجودت از هم می گسلد، چه چیز برای عاشق جز ذکر نام حبیبش شیرین است.
ناگاه می بینی که فرزندان فاطمه به سوی تو می دوند، بلال دیگر اذان نگو . . .
پائین می آیی و می روی، که دردی عمیق بر شانه هایت داری.
- لطفا فقط یکبار مطلب خود را ارسال نمایید . مطلب شما پس از تایید منتشر خواهد شد .
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .
عناوین دیگر :
اي پاهاي من، به بلندي طبع بلندم به حرکت درآييد
خواب خفتگان خفته را آشفته تر می ساخت
میان ماه من تا ماه گردون / تفاوت از زمین تا آسمان است
به ياد سوم خرداد سالروز حماسه هميشه تاريخ ايران ...آزادي خرمشهر
از آن حلقه او نيز رفت





کانون اندیشه جوان در سال 1377 برای پاسخگویی به نیازهای اندیشهای جوانان تأسیس شد.


