دوشنبه، ۲۸ بهمن ۱۳۸۷
یک اربعین به ماتم او آسمان گریست
زینب صناعی: خداوندا اینک باز اربعین حسین آمده است. باز عرق شرم پیشانی انسانیت را نمناک کرده، باز بشر از وجود خویش خجالت زده میشود و باز مثل همیشه امام رئوف و مهربان ما حسین بن علی علیه السلام نگاه بخشایشگر خویش را بر بشر می تاباند و بر حاجات ما آمین میگوید.
اکنون چهل روز از آن واقعه عظیم گذشته است. چهل روز... چهل سال... چهارده قرن گذشته است و کربلا همچنان کربلاست و تازه گذشتن از روز چهلم آغاز یک سالِ کربلایی است. کربلا صبحی از عقیق و آینه است، دریچهای گشوده است به کرانههای ملکوت. این خاک، خاکِ گریه و توسل است. ابرها دخیلهای سپید فرشتگانند که بر افقِ خاک آویخته شدهاند، شش جهت کائنات، ضریح قبر شش گوشه حسین علیهالسلام است.
کربلا در زمین نمیگنجد، کربلا در روز نمیگنجد، کربلا وسعتی است، به اندازه تاریخ. درختِ سرخ تشیع در کربلا به شکوفه مینشیند. کربلا کویر نیست، بهار روحانی شهود است. رودخانههای کرامت در کربلا جاری است. چشمه ولایت از کربلا میجوشد. نسیم شفاعت در کربلا جریان دارد. کربلا نبض غیرت زمین است، آن روز که زمین به خروش درمیآید و دریا به تلاطم میافتد و کوهها از هم میپاشند... و آه از آسمان که پس از کربلا، چگونه بر ستونهای خود ایستاد و از بار این همه مصیبت شکفته شد؟ خورشیدها در کربلا غروب کردند. آیینهها در خاک کربلا مدفون شدند.کربلا داغی است که بر پیشانی تاریخ مانده است. کربلا بغضی است که در گلوی زمین سنگ شده است، بغضی که روزی خواهد ترکید و چشمه چشمه خونِ مولا از صخرههای خاک، فوّاره خواهد زد. کربلا رودخانهای است که به دنبال قدمهای موعود جاری است، تا روزی که غرامتِ این خون قطره قطره از یزیدیان گرفته شود. کربلا بیعتی است که تا آمدن موعود همچنان باقی خواهد ماند.
و خورشید که پس از در گرفتن آن طوفان سرخ، با چه روی، چهل روز دیگر بار، برآمد؟
چهل روز است که از کربلا میگذرد، امّا داغ حسین علیهالسلام همچنان تازه و تازهتر شده است.
چهل شبانه روز. چهل شبانه روز ناله کودکان ویرانهنشین بی آنکه دستی باشد که به مهر، اشک از گونههاشان برگیرد. دخترکانی که بهانه پدر را چونان تیزترین خنجرهای به زهرآب داده شده در قلب شیرزنِ کاروان سالار فرو میبرند. چهل شب، همهمه خون آلود و آبستن مصیبت که خواب را بر خواب رفتگان کوفه و شام حرام ساخته است. چهل شب، بادهایی که بی توقّفی تسلیت و فغان مومنین بنی هاشم را از مدینه به سراسر حجاز میگستراند. چهل روز پاهای زخم دیده و تکه تکه شده کودکان و زنان از جفای خارانِ بیابانی. چهل روز درد از هجوم تازیانههای بیتعطیلِ بافته از چرم، با دستههای استخوانی، تراشیده و نگین کاری شده، صله امیر سپاه خلیفه به دژخیمترین سفّاکانی که رحم و عطوفت، کلامی است در اندیشه ایشان؛ چونان دوردستترین جزایر نامسکون اقیانوسها ناشناخته.
چهل روز زخم، امّا نه از جنس خنجر و خار و تازیانه، بلکه زخمی بر جگر، لب گشوده و چرکین، زخمی نشأت گرفته از تیغ مصیبت، زخم یتیمی، زخم بی برادری، زخم بی فرزندی، زخم بی حرمتی، زخمی که هر بار از دیدن سرهای بریده بر نیزه لب میگشاید و تازه میشود. زخمی عمیقتر از همه زخمهای پیشین، بیآنکه هرگز آنرا مرهمی باشد، بی آنکه لحظهای از سوزش آرام شود، بی آنکه ذرهای بهبودی یابد. زخمی جاودان که تا جاودان بر سینه نه فقط کاروان حسین علیهالسلام که تمامی آنان که نام او را به نیکی یافته باشند، در طول همه قرنهای تاریخ از این زخم مقدس سوزناک، طعمی بر جگر خواهند چشید. چهل شب و روز گذشت و اگر زمان، حجم مصیبت را میتراشد و هر روز داغی را کمرنگتر میکند، امّا این بار شعلههای زبانه بر آسمان کشیده حادثه سرخ، نه تنها فرو ننشست، که ابرها را سوزاند و ستارهها نیز هر شب به دنبال گریزگاهی میگردند. هر لحظه که میگذرد گویی دنیا بیشتر در عمق فاجعه، آرام آرام فرو میرود. چهل روز گذشت و داغ، هر لحظه داغتر شد و جز این نباید باشد؛ چرا که حادثه بزرگ، اندوه بزرگ میآفریند و سوگ نشستن عظیم میطلبد.
تمام واژهها از هوش رفته بودند و تمام بغضها، بریده بریده به خاک میافتادند. کاروان در کانون کربلا ایستاده بود، اما بدون رقیه.
سیلاب نور در چشمهای زین العابدین راه افتاده بود.
کاروان، در عبور آشکار یک صحرا دلهره و دلواپسی، به کربلا رسیده بود.
دشت، هنوز بوی تازه پرواز میداد.
دشت، هنوز بوی بال و پرهای سوخته میداد.
حادثه، هنوز در آینه فرات موج میزند.
هنوز مویههای سوخته و چشمهای به آسمان دوخته در دشت در جریان بود.
هنوز عشق تداوم داشت.
اربعین بود و کاروان سینه سوخته، در جستجوی صمیمیّت سیال هرگوشهای سر میکشید.
اربعین بود و هر کسی به راه خویش ادامه میداد.
کاروان به جستجوی آفتاب سربریده خویش و فرات، به دنبال اقبال ناگزیر خویش.
اربعین بود و دشت، غرق در تابش نیایش زین العابدین بود و محو در طلوع تنهایی و تماشایی زینب.
اربعین بود و زینب، عطش را سپری کرده بود.
زینب آمده بود تا با چادر مشکی خویش، خیمه خاطرات خویش را برپا کند.
آمده بود تا شبی دیگر را با حسین علیهالسلام به سر کند. آمده بود به جستجوی پیراهنی کهنه، به جستجوی داغی تازه.
زینب آمده بود، با روشنی هزار فانوس دریایی، با بی قراری هزار لاله صحرایی، با رؤیای هزار پنجره تنهایی.
زینب آمده بود، با یک نگاه طولانی، با یک قافله توفانی.
آخرین غبار عاشورا را به خاطر آورد. لحظهای را که آفتاب فتوت و امامت بر فراز نیزه، فرازهایی از زیارتنامه شوق را زمزمه میکرد.
زینب، خاطرات را مرور میکرد و به کربلا باز میگشت، به اربعین باز میگشت.
آری! اینک زینب به اربعین رسیده بود.
هنوز از پرو بالت، بوی دود خیمههای سوخته به مشام میرسد. اما با پایان چلهنشینی تو، هیچ پروانهای به ویرانههای دل تو نیامد!
چون دیگر تو خودت پروانهای شده بودی، تا خبر بی بازگشت مسافر مظلومت را به هر کوی و هر منزل ببری و به هر سقاخانهای که زائرانش لبتر میکنند، با سلام بر حسین علیهالسلام سری بزنی و حاجت دستهایی را که به ضریح چشمهای ابوالفضل علیهالسلام دخیل بستهاند، اجابت نمایی.
صدای اربعین میآید امشب که یعنی میرسد از راه زینب
کجایی ای گل بیخار زینب نمیآیی چرا دیدار زینب؟
رفیق نیمه راهت باز برگشت به شوق یک نگاهت باز برگشت
یک اربعین گذشت و کودکانی که در شام غریبان در زیر بوتههای خشن بیابان جان سپردند، کودکانی که در زیر دست و پای اسبان، از نفس افتادند، کودکانی که از روی ناقههای بی محمل بر زمین خوردند، کودکانی که با طوفان تازیانهها گل زندگیشان چیده شد و آخرین شمع تو که نذر تشنهخانه کربلا کردی، سه سالهای دلشکسته بود که با دستان کبودش، خاکستر از سر و روی شمع نگاه پدرش پاک میکرد!
سلام بر حسین!
سلام بر برادر!
سلام بر حماسه عاشورا!
و سلام بر تو آن هنگام که در تمام ذرات نور پاشیدی از پیکرت، و سلام بر پیکر پاره پارهات که آیههای مقطعه عشقند چونان یس، ص، الم، ق ...
و الشمس و الضحی
سوگند به خورشید نگاه آسمانی تو که با خون و خاک آغشته شد، ناگاه سر برهنه و غبارآلود در شب درخشیدن گرفت، چون ماه شب چهارده
و فَدیناهُ بِذِبْحٍ عظیم
ای کشته اشکها از آن پس دریاها پیراهن سیاه پوشیدند، از همان هنگام که دیگر روی خوش ندید زمین
اِذا زُلْزِلَتِ الْاَرْضُ زِلْزالَها
و زمین به لرزه درافتاد.
اکنون چهل روز از آن واقعه عظیم گذشته است. چهل روز... چهل سال... چهارده قرن گذشته است و کربلا همچنان کربلاست و تازه گذشتن از روز چهلم آغاز یک سالِ کربلایی است. کربلا صبحی از عقیق و آینه است، دریچهای گشوده است به کرانههای ملکوت. این خاک، خاکِ گریه و توسل است. ابرها دخیلهای سپید فرشتگانند که بر افقِ خاک آویخته شدهاند، شش جهت کائنات، ضریح قبر شش گوشه حسین علیهالسلام است.
کربلا در زمین نمیگنجد، کربلا در روز نمیگنجد، کربلا وسعتی است، به اندازه تاریخ. درختِ سرخ تشیع در کربلا به شکوفه مینشیند. کربلا کویر نیست، بهار روحانی شهود است. رودخانههای کرامت در کربلا جاری است. چشمه ولایت از کربلا میجوشد. نسیم شفاعت در کربلا جریان دارد. کربلا نبض غیرت زمین است، آن روز که زمین به خروش درمیآید و دریا به تلاطم میافتد و کوهها از هم میپاشند... و آه از آسمان که پس از کربلا، چگونه بر ستونهای خود ایستاد و از بار این همه مصیبت شکفته شد؟ خورشیدها در کربلا غروب کردند. آیینهها در خاک کربلا مدفون شدند.کربلا داغی است که بر پیشانی تاریخ مانده است. کربلا بغضی است که در گلوی زمین سنگ شده است، بغضی که روزی خواهد ترکید و چشمه چشمه خونِ مولا از صخرههای خاک، فوّاره خواهد زد. کربلا رودخانهای است که به دنبال قدمهای موعود جاری است، تا روزی که غرامتِ این خون قطره قطره از یزیدیان گرفته شود. کربلا بیعتی است که تا آمدن موعود همچنان باقی خواهد ماند.
و خورشید که پس از در گرفتن آن طوفان سرخ، با چه روی، چهل روز دیگر بار، برآمد؟
چهل روز است که از کربلا میگذرد، امّا داغ حسین علیهالسلام همچنان تازه و تازهتر شده است.
چهل شبانه روز. چهل شبانه روز ناله کودکان ویرانهنشین بی آنکه دستی باشد که به مهر، اشک از گونههاشان برگیرد. دخترکانی که بهانه پدر را چونان تیزترین خنجرهای به زهرآب داده شده در قلب شیرزنِ کاروان سالار فرو میبرند. چهل شب، همهمه خون آلود و آبستن مصیبت که خواب را بر خواب رفتگان کوفه و شام حرام ساخته است. چهل شب، بادهایی که بی توقّفی تسلیت و فغان مومنین بنی هاشم را از مدینه به سراسر حجاز میگستراند. چهل روز پاهای زخم دیده و تکه تکه شده کودکان و زنان از جفای خارانِ بیابانی. چهل روز درد از هجوم تازیانههای بیتعطیلِ بافته از چرم، با دستههای استخوانی، تراشیده و نگین کاری شده، صله امیر سپاه خلیفه به دژخیمترین سفّاکانی که رحم و عطوفت، کلامی است در اندیشه ایشان؛ چونان دوردستترین جزایر نامسکون اقیانوسها ناشناخته.
چهل روز زخم، امّا نه از جنس خنجر و خار و تازیانه، بلکه زخمی بر جگر، لب گشوده و چرکین، زخمی نشأت گرفته از تیغ مصیبت، زخم یتیمی، زخم بی برادری، زخم بی فرزندی، زخم بی حرمتی، زخمی که هر بار از دیدن سرهای بریده بر نیزه لب میگشاید و تازه میشود. زخمی عمیقتر از همه زخمهای پیشین، بیآنکه هرگز آنرا مرهمی باشد، بی آنکه لحظهای از سوزش آرام شود، بی آنکه ذرهای بهبودی یابد. زخمی جاودان که تا جاودان بر سینه نه فقط کاروان حسین علیهالسلام که تمامی آنان که نام او را به نیکی یافته باشند، در طول همه قرنهای تاریخ از این زخم مقدس سوزناک، طعمی بر جگر خواهند چشید. چهل شب و روز گذشت و اگر زمان، حجم مصیبت را میتراشد و هر روز داغی را کمرنگتر میکند، امّا این بار شعلههای زبانه بر آسمان کشیده حادثه سرخ، نه تنها فرو ننشست، که ابرها را سوزاند و ستارهها نیز هر شب به دنبال گریزگاهی میگردند. هر لحظه که میگذرد گویی دنیا بیشتر در عمق فاجعه، آرام آرام فرو میرود. چهل روز گذشت و داغ، هر لحظه داغتر شد و جز این نباید باشد؛ چرا که حادثه بزرگ، اندوه بزرگ میآفریند و سوگ نشستن عظیم میطلبد.
تمام واژهها از هوش رفته بودند و تمام بغضها، بریده بریده به خاک میافتادند. کاروان در کانون کربلا ایستاده بود، اما بدون رقیه.
سیلاب نور در چشمهای زین العابدین راه افتاده بود.
کاروان، در عبور آشکار یک صحرا دلهره و دلواپسی، به کربلا رسیده بود.
دشت، هنوز بوی تازه پرواز میداد.
دشت، هنوز بوی بال و پرهای سوخته میداد.
حادثه، هنوز در آینه فرات موج میزند.
هنوز مویههای سوخته و چشمهای به آسمان دوخته در دشت در جریان بود.
هنوز عشق تداوم داشت.
اربعین بود و کاروان سینه سوخته، در جستجوی صمیمیّت سیال هرگوشهای سر میکشید.
اربعین بود و هر کسی به راه خویش ادامه میداد.
کاروان به جستجوی آفتاب سربریده خویش و فرات، به دنبال اقبال ناگزیر خویش.
اربعین بود و دشت، غرق در تابش نیایش زین العابدین بود و محو در طلوع تنهایی و تماشایی زینب.
اربعین بود و زینب، عطش را سپری کرده بود.
زینب آمده بود تا با چادر مشکی خویش، خیمه خاطرات خویش را برپا کند.
آمده بود تا شبی دیگر را با حسین علیهالسلام به سر کند. آمده بود به جستجوی پیراهنی کهنه، به جستجوی داغی تازه.
زینب آمده بود، با روشنی هزار فانوس دریایی، با بی قراری هزار لاله صحرایی، با رؤیای هزار پنجره تنهایی.
زینب آمده بود، با یک نگاه طولانی، با یک قافله توفانی.
آخرین غبار عاشورا را به خاطر آورد. لحظهای را که آفتاب فتوت و امامت بر فراز نیزه، فرازهایی از زیارتنامه شوق را زمزمه میکرد.
زینب، خاطرات را مرور میکرد و به کربلا باز میگشت، به اربعین باز میگشت.
آری! اینک زینب به اربعین رسیده بود.
هنوز از پرو بالت، بوی دود خیمههای سوخته به مشام میرسد. اما با پایان چلهنشینی تو، هیچ پروانهای به ویرانههای دل تو نیامد!
چون دیگر تو خودت پروانهای شده بودی، تا خبر بی بازگشت مسافر مظلومت را به هر کوی و هر منزل ببری و به هر سقاخانهای که زائرانش لبتر میکنند، با سلام بر حسین علیهالسلام سری بزنی و حاجت دستهایی را که به ضریح چشمهای ابوالفضل علیهالسلام دخیل بستهاند، اجابت نمایی.
صدای اربعین میآید امشب که یعنی میرسد از راه زینب
کجایی ای گل بیخار زینب نمیآیی چرا دیدار زینب؟
رفیق نیمه راهت باز برگشت به شوق یک نگاهت باز برگشت
یک اربعین گذشت و کودکانی که در شام غریبان در زیر بوتههای خشن بیابان جان سپردند، کودکانی که در زیر دست و پای اسبان، از نفس افتادند، کودکانی که از روی ناقههای بی محمل بر زمین خوردند، کودکانی که با طوفان تازیانهها گل زندگیشان چیده شد و آخرین شمع تو که نذر تشنهخانه کربلا کردی، سه سالهای دلشکسته بود که با دستان کبودش، خاکستر از سر و روی شمع نگاه پدرش پاک میکرد!
سلام بر حسین!
سلام بر برادر!
سلام بر حماسه عاشورا!
و سلام بر تو آن هنگام که در تمام ذرات نور پاشیدی از پیکرت، و سلام بر پیکر پاره پارهات که آیههای مقطعه عشقند چونان یس، ص، الم، ق ...
و الشمس و الضحی
سوگند به خورشید نگاه آسمانی تو که با خون و خاک آغشته شد، ناگاه سر برهنه و غبارآلود در شب درخشیدن گرفت، چون ماه شب چهارده
و فَدیناهُ بِذِبْحٍ عظیم
ای کشته اشکها از آن پس دریاها پیراهن سیاه پوشیدند، از همان هنگام که دیگر روی خوش ندید زمین
اِذا زُلْزِلَتِ الْاَرْضُ زِلْزالَها
و زمین به لرزه درافتاد.
- لطفا فقط یکبار مطلب خود را ارسال نمایید . مطلب شما پس از تایید منتشر خواهد شد .
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .
عناوین دیگر :
اي پاهاي من، به بلندي طبع بلندم به حرکت درآييد
خواب خفتگان خفته را آشفته تر می ساخت
میان ماه من تا ماه گردون / تفاوت از زمین تا آسمان است
به ياد سوم خرداد سالروز حماسه هميشه تاريخ ايران ...آزادي خرمشهر
از آن حلقه او نيز رفت
کانون اندیشه جوان در سال 1377 با هدف اولیه پاسخگویی به پرسشهای ذهنی مخاطب جوان تأسیس گردید. این كانون چونان نهالي برآمده از متن ناگزير شايستهها و بايستهها، به مدد دانش و پژوهش ميكوشد تا خواستهاي خردگونهي جوانان و دانشجويان دانشپژوه را در ساحت توان خويش، پاسخ گويد و قبسي از شعلهي فروزان لاهوت را در پيش ديدگان نگرنده و نگران آنان بدارد.



