تعداد بازدید : 232
اندازه متن : [ بزرگتر ] [ کوچکتر ]
نسخه مناسب چاپ
ارسال به دیگران
دوشنبه، ۲۸ بهمن ۱۳۸۷
یک اربعین به ماتم او آسمان گریست
زینب صناعی: خداوندا اینک باز اربعین حسین آمده است. باز عرق شرم پیشانی انسانیت را نمناک کرده، باز بشر از وجود خویش خجالت زده میشود و باز مثل همیشه امام رئوف و مهربان ما حسین بن علی علیه السلام نگاه بخشایشگر خویش را بر بشر می تاباند و بر حاجات ما آمین میگوید.
اکنون چهل روز از آن واقعه عظیم گذشته است. چهل روز... چهل سال... چهارده قرن گذشته است و کربلا همچنان کربلاست و تازه گذشتن از روز چهلم آغاز یک سالِ کربلایی است. کربلا صبحی از عقیق و آینه است، دریچه‏ای گشوده است به کرانه‏های ملکوت. این خاک، خاکِ گریه و توسل است. ابرها دخیل‏های سپید فرشتگانند که بر افقِ خاک آویخته شده‏اند، شش جهت کائنات، ضریح قبر شش گوشه حسین علیه‏السلام است.
کربلا در زمین نمی‏گنجد، کربلا در روز نمی‏گنجد، کربلا وسعتی است، به اندازه تاریخ. درختِ سرخ تشیع در کربلا به شکوفه می‏نشیند. کربلا کویر نیست، بهار روحانی شهود است. رودخانه‏های کرامت در کربلا جاری است. چشمه ولایت از کربلا می‏جوشد. نسیم شفاعت در کربلا جریان دارد. کربلا نبض غیرت زمین است، آن روز که زمین به خروش درمی‏آید و دریا به تلاطم می‏افتد و کوه‏ها از هم می‏پاشند... و آه از آسمان که پس از کربلا، چگونه بر ستون‏های خود ایستاد و از بار این همه مصیبت شکفته شد؟ خورشیدها در کربلا غروب کردند. آیینه‏ها در خاک کربلا مدفون شدند.کربلا داغی است که بر پیشانی تاریخ مانده است. کربلا بغضی است که در گلوی زمین سنگ شده است، بغضی که روزی خواهد ترکید و چشمه چشمه خونِ مولا از صخره‏های خاک، فوّاره خواهد زد. کربلا رودخانه‏ای است که به دنبال قدم‏های موعود جاری است، تا روزی که غرامتِ این خون قطره قطره از یزیدیان گرفته شود. کربلا بیعتی است که تا آمدن موعود همچنان باقی خواهد ماند.
و خورشید  که پس از در گرفتن آن طوفان سرخ، با چه روی، چهل روز دیگر بار، برآمد؟
چهل روز است که از کربلا می‏گذرد، امّا داغ حسین علیه‏السلام هم‏چنان تازه و تازه‏تر شده است.
چهل شبانه روز. چهل شبانه روز ناله کودکان ویرانه‏نشین بی آن‏که دستی باشد که به مهر، اشک از گونه‏هاشان برگیرد. دخترکانی که بهانه پدر را چونان تیزترین خنجرهای به زهرآب داده شده در قلب شیرزنِ کاروان سالار فرو می‏برند. چهل شب، همهمه خون آلود و آبستن مصیبت که خواب را بر خواب رفتگان کوفه و شام حرام ساخته است. چهل شب، بادهایی که بی توقّفی تسلیت و فغان مومنین بنی هاشم را از مدینه به سراسر حجاز می‏گستراند. چهل روز پاهای زخم دیده و تکه تکه شده کودکان و زنان از جفای خارانِ بیابانی. چهل روز درد از هجوم تازیانه‏های بی‏تعطیلِ بافته از چرم، با دسته‏های استخوانی، تراشیده و نگین کاری شده، صله امیر سپاه خلیفه به دژخیم‏ترین سفّاکانی که رحم و عطوفت، کلامی است در اندیشه ایشان؛ چونان دوردست‏ترین جزایر نامسکون اقیانوس‏ها ناشناخته.
چهل روز زخم، امّا نه از جنس خنجر و خار و تازیانه، بلکه زخمی بر جگر، لب گشوده و چرکین، زخمی نشأت گرفته از تیغ مصیبت، زخم یتیمی، زخم بی برادری، زخم بی فرزندی، زخم بی حرمتی، زخمی که هر بار از دیدن سرهای بریده بر نیزه لب می‏گشاید و تازه می‏شود. زخمی عمیق‏تر از همه زخم‏های پیشین، بی‏آن‏که هرگز آن‏را مرهمی باشد، بی آن‏که لحظه‏ای از سوزش آرام شود، بی آن‏که ذره‏ای بهبودی یابد. زخمی جاودان که تا جاودان بر سینه نه فقط کاروان حسین علیه‏السلام که تمامی آنان که نام او را به نیکی یافته باشند، در طول همه قرن‏های تاریخ از این زخم مقدس سوزناک، طعمی بر جگر خواهند چشید. چهل شب و روز گذشت  و اگر زمان، حجم مصیبت را می‏تراشد و هر روز داغی را کم‏رنگ‏تر می‏کند، امّا این بار شعله‏های زبانه بر آسمان کشیده حادثه سرخ، نه تنها فرو ننشست، که ابرها را سوزاند و ستاره‏ها نیز هر شب به دنبال گریزگاهی می‏گردند. هر لحظه که می‏گذرد گویی دنیا بیشتر در عمق فاجعه، آرام آرام فرو می‏رود. چهل روز گذشت و داغ، هر لحظه داغ‏تر شد و جز این نباید باشد؛ چرا که حادثه بزرگ، اندوه بزرگ می‏آفریند و سوگ نشستن عظیم می‏طلبد.
تمام واژه‏ها از هوش رفته بودند و تمام بغض‏ها، بریده بریده به خاک می‏افتادند. کاروان در کانون کربلا ایستاده بود، اما بدون رقیه.
سیلاب نور در چشم‏های زین العابدین راه افتاده بود.
کاروان، در عبور آشکار یک صحرا دلهره و دلواپسی، به کربلا رسیده بود.
دشت، هنوز بوی تازه پرواز می‏داد.
دشت، هنوز بوی بال و پرهای سوخته می‏داد.
حادثه، هنوز در آینه فرات موج می‏زند.
هنوز مویه‏های سوخته و چشم‏های به آسمان دوخته در دشت در جریان بود.
هنوز عشق تداوم داشت.
اربعین بود و کاروان سینه سوخته، در جستجوی صمیمیّت سیال هرگوشه‏ای سر می‏کشید.
اربعین بود و هر کسی به راه خویش ادامه می‏داد.
کاروان به جستجوی آفتاب سربریده خویش و فرات، به دنبال اقبال ناگزیر خویش.
اربعین بود و دشت، غرق در تابش نیایش زین العابدین بود و محو در طلوع تنهایی و تماشایی زینب.
اربعین بود و زینب، عطش را سپری کرده بود.
زینب آمده بود تا با چادر مشکی خویش، خیمه خاطرات خویش را برپا کند.
آمده بود تا شبی دیگر را با حسین علیه‏السلام به سر کند. آمده بود به جستجوی پیراهنی کهنه، به جستجوی داغی تازه.
زینب آمده بود، با روشنی هزار فانوس دریایی، با بی قراری هزار لاله صحرایی، با رؤیای هزار پنجره تنهایی.
زینب آمده بود، با یک نگاه طولانی، با یک قافله توفانی.
آخرین غبار عاشورا را به خاطر آورد. لحظه‏ای را که آفتاب فتوت و امامت بر فراز نیزه، فرازهایی از زیارتنامه شوق را زمزمه می‏کرد.
زینب، خاطرات را مرور می‏کرد و به کربلا باز می‏گشت، به اربعین باز می‏گشت.
آری! اینک زینب به اربعین رسیده بود.
هنوز از پرو بالت، بوی دود خیمه‏های سوخته به مشام می‏رسد. اما با پایان چله‏نشینی تو، هیچ پروانه‏ای به ویرانه‏های دل تو نیامد!
چون دیگر تو خودت پروانه‏ای شده بودی، تا خبر بی بازگشت مسافر مظلومت را به هر کوی و هر منزل ببری و به هر سقاخانه‏ای که زائرانش لب‏تر می‏کنند، با سلام بر حسین علیه‏السلام سری بزنی و حاجت دست‏هایی را که به ضریح چشم‏های ابوالفضل علیه‏السلام دخیل بسته‏اند، اجابت نمایی.
صدای اربعین می‏آید امشب     که یعنی می‏رسد از راه زینب 
کجایی ای گل بی‏خار زینب     نمی‏آیی چرا دیدار زینب؟ 
رفیق نیمه راهت باز برگشت   به شوق یک نگاهت باز برگشت 
یک اربعین گذشت و کودکانی که در شام غریبان در زیر بوته‏های خشن بیابان جان سپردند، کودکانی که در زیر دست و پای اسبان، از نفس افتادند، کودکانی که از روی ناقه‏های بی محمل بر زمین خوردند، کودکانی که با طوفان تازیانه‏ها گل زندگیشان چیده شد و آخرین شمع تو که نذر تشنه‏خانه کربلا کردی، سه ساله‏ای دلشکسته بود که با دستان کبودش، خاکستر از سر و روی شمع نگاه پدرش پاک می‏کرد!
سلام بر حسین!
سلام بر برادر!
سلام بر حماسه عاشورا!
و سلام بر تو آن هنگام که در تمام ذرات نور پاشیدی از پیکرت، و سلام بر پیکر پاره پاره‏ات که آیه‏های مقطعه عشقند چونان یس، ص، الم، ق ...
و الشمس و الضحی
سوگند به خورشید نگاه آسمانی تو که با خون و خاک آغشته شد، ناگاه سر برهنه و غبارآلود در شب درخشیدن گرفت، چون ماه شب چهارده
و فَدیناهُ بِذِبْحٍ عظیم
ای کشته اشک‏ها از آن پس دریاها پیراهن سیاه پوشیدند، از همان هنگام که دیگر روی خوش ندید زمین
اِذا زُلْزِلَتِ الْاَرْضُ زِلْزالَها
و زمین به لرزه درافتاد.



- لطفا فقط یکبار مطلب خود را ارسال نمایید . مطلب شما پس از تایید منتشر خواهد شد .
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .




اطلاعات شما ذخيره شود ؟


عناوین دیگر :
اي پاهاي من، به بلندي طبع بلندم به حرکت درآييد
خواب خفتگان خفته را آشفته تر می ساخت
میان ماه من تا ماه گردون / تفاوت از زمین تا آسمان است
به ياد سوم خرداد سالروز حماسه هميشه تاريخ ايران ...آزادي خرمشهر
از آن حلقه او نيز رفت
کانون اندیشه جوان
کانون اندیشه جوان در سال 1377 با هدف اولیه پاسخگویی به پرسشهای ذهنی مخاطب جوان تأسیس گردید. این كانون چونان نهالي برآمده از متن ناگزير شايسته‌ها و بايسته‌ها، به مدد دانش و پژوهش مي‌كوشد تا خواست‌هاي خردگونه‌ي جوانان و دانش‌جويان دانش‌پژوه را در ساحت توان خويش، پاسخ گويد و قبسي از شعله‌ي فروزان لاهوت را در پيش ديدگان نگرنده و نگران آنان بدارد. ادامه...

خبرنامه
جهت عضويت درسيستم اطلاع رساني سايت و استفاده از مزاياي آن، ايميل خود را وارد كنيد.

عضويت لغو عضويت


تبلیغات
سرفصل هاي دوره آموزشي
هم صحبتي فرهنگ، انديشه و سياست 2
وبگاه نقد ادبی چامه
قول و غزل

آمار
بازدید امروز: 867
بازدید دیروز: 1402
بازدید از ابتدا: 909329
RSS | RSD | ATOM
آخرین به روزرسانی:چهارشنبه، ۲۶ اسفند ۸۸