تو که مینویسی!
سیدامین رحماننژاد
یک تابلو سبز یا سیاه هم جلویت. حالا اگر خیلی شانس میآوردی و مدرسهی خوبی میرفتی، رنگ تختهات سفید بود؛ وایت برد!
توی این هیر و ویری و کلاسهای پشت هم و خسته کننده، چند تا زنگ و ساعت بود که برایت جشن بهحساب میآمد. ورزش و پرورشی برای همه بود. اما برای همانها که شانس آورده بودند و تختهی سفید گیرشان آمده بود، شاید زنگ کامپیوتر و کتابخانه هم اضافه میشد به لیست این جشنها. زنگ انشا هم برای من در حکم همان جشنهایی بود که گفتم. مثل کوچکی تمام آرزوهای کودکانه، رسیدن این زنگ هم برایم شده بود آرزو.
•••
"دست ما با قلم سازگارتر است تا با تفنگ. اما آنجا که شیطان و اولیاء او با تفنگ بر جهان و جهانیان حاکمیت یافتهاند، ما را چارهای دیگر نیست. مگر آنکه تفنگ برداریم و از حق و عدالت و مظلومین دفاع کنیم. و اکنون که کار را به کارزار کشاندهاند، چه کسی دلاورتر از یاران کربلایی امام عشق.
آنان را پروای مرگ نیست و دل و دیدگانشان را جز رضایت حق چیزی پر نخواهد کرد، و چه پروایی آنجا که ملک جاودان بهشت رضوان حق، میراث متقین است..." اینها حرفهای کسی است که امروز به سید شهیدان اهل قلم میشناسندش.
•••
... آنقدر که خدا هم به آن قسم میخورد
"... والقلم و ما یسطرون"
و این یعنی تقدس. ذاتی یا اعتباری باشد برای فلسفه. مهم این است که " قلم" با واو آمده؛ واو قسم... قلم مقدس است. قلم خودکار است. خودکار در دست من است. خودکار در دست توست. در دست علماست... "مداد العلماء افضل از دماء شهداست"؛ این را همه میدادند. این را همه میگویند. "دماء" یعنی خون. خون یعنی سرخ. خون یعنی گرم. خون جاریست و وقتی جاریتر میشود، بریزد بر خاک یعنی تو دیگر بر خاک نیستی. پر کشیدهای و قلم همچنان مقدس است. بیروح، سرد.
قلم، خودکار است. در دست چهکسیست؟ در خدمت کدام فکر؟
قلم خون میریزد. قلم خون میگیرد. و اینگاه مقدس است ...
•••
باز هم همان آش همیشگی؛ که نمیدانستی تویش چه باید بریزی یا بنویسی. مهم هم نبود. یک زنگ انشا و این همه آدم که به مدد مامان و بابا و عمه و دایی و برادر و خواهر و سایر اقوام درجه یک و دو سببی و نسبی و حتی همسایهها، موضوع نیم خطی هفته پیش روی تخته را به هر مصیبتی تبدیل میکردند به نوشته و اسمش را میگذاشتند انشا. و بعد میآمدند با آشهایی که معلوم نبود تویش چه ریختهاند. به این امید که انشایشان را بخوانند یا خدا خدا میکردند که معلم صدایشان نکند. صفر و یک. یا دلت میخواست بخوانی یا دلت نمیخواست. و دست آخر هم همیشه یکی دو سه نفر و بقیه هم هیچ. حتی مثل تکلیفهای دیگر نمیدیدند که بخواهند خطش بزنند یا نه. که توی آن تکالیف همه میدانستی دیگران همانی را نوشتهاند که تو. و هیچ وقت جز، همان یکی دو سه نفر، طعم آش هیچ کس را نمیچشیدی و هیچ کس نمیفهمید آش خیلیها همان آش همیشگی است که با این جمله تکراری شروع میشود: "اکنون که قلم به دست میگیرم و آن را بر روی صفحهی سفید کاغذ می گذارم و..."
•••
و قلم همچنان قلم است.
قلم مقدس است؟ این یک سؤال است و جواب: آری مقدس است.
آنقدر که خدا هم به آن قسم میخورد؛ والقلم و ما یسطرون.
و این قلم اتفاقاّ همان خودکار است و خودکار نشانه است. رأیت است؛ ایستاده بالای هر فکر.
و این رأیت گاه دست عالمیست عامل، که نه از سر زبونی و ترس، که از باب وظیفه دست از خون خود شسته، قلم در دست میجنگد. و آنگاه است که میشود: مداد العلماء افضل من دماء شهداء.
•••
حالم، از این جمله به هم میخورد. باز هم همان آش همیشگی. قلمها را بدست میگیرند و روی کاغذ میگذارند و هرچه دلشان میخواهد مینویسند. هر وقت کسی اول انشایش را با این جمله شروع میکرد، مطمئن میشدم که حتی سر سوزن ذوقی ندارد، حالا خرده هوشش بماند. آنقدر نخ نمایش کرده بودیم که همان روزها هم برایمان جک شده بود؛ حالا که چه؟ مگر میشود بدون قلم به دست گرفتن هم نوشت؟ همه چیز شده بود قلم. پس خودت چه؟ تو که مینویسی؟
•••
لااقل بگو
کاري هست ما بکنيم
به جز شعر و قصه و ترانه؟...
و تو را به خدا نگو
"هر کسي را بهر کاري ساختند"
نه !
بس است پشت ميز نشستن و نوشتن
بس است شمع و گل و پروانه
بس است
قلم باشد براي قلمدان
من تفنگم را ميخواهم.
•••
"قلم" همان تفنگ است.
مداد را عدهای از باب امتداد گرفتهاندها!
تا حالا این طوری به نوشتن فکر نکرده بودم. یعنی این قدر مقدس و موثره؟
قلم در دست می گیرم و دنبال واژه ها می گردم تا از خدا و عشق بنویسم.
میدانید آنچه من نتیجه میگیرم چیست؟!
:
چیزی در حوالی این نقاط:
اشسبونبتیغبمهبززباشسغبقشثخهمتب.سیباع
مسبمهثق8عفبشمتسیبامنشثعقغکشمسنثیبدشس.نثبقغصثع
منلکبکیمبمهعبمشینبامهعب
مسنیعلثمقهعاسیباثقب
و این لابد یعنی پست مدرنیسم.
سلام
فضای جالبی بود فضای نوشته. تازه به دوران رسیده ها بهش می گویند جریان سیال ذهن. ولی من بهش می گویم یک پازل که لذت ذهنی چیدن آن به عهده ی مخاطب است. ولی به نظرم زیادی طولانی بود. هر چند این آقای رحمان نژاد هم دارد پیشرفت می کند قلمش!
یا علی مددی
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .
عناوین دیگر :
روزي براي تو
به آنها که مرا دوست دارند...
جهان را تلاوت کنيم
مرد عاطفه
رهاشدگان