آن سفر كرده
سمیه اصلانی
همه کیپ تا کیپ ایستاده بودند. 57 ای ها را می گویم. همان بزرگ مردان وعده داده شده. (1) همان مو فرفری ها با آن شلوارهای پاچه گشاد، بلوزهای چهارخانه، یقه های پهن، مانتوهای پیلیسه و چادرهای رنگی.
تا چشم کار می کرد جمعیت بود و اشک شوق و حسرت دیدار.
ستاد تدارکات اعلام کرده بود: «باید فرودگاه فرش شود و خیابان ها چراغانی. باید...»
نگذاشت. گفت: «مگر دارد کوروش می آید. یک طلبه روزی از ایران خارج شده و حالا دارد بازمی گردد.»
او با همه فرق داشت. با همه کسانی که در کتاب های تاریخمان خوانده بودیم. ساده آمد و آمدنش در دو کلمه خلاصه شد؛ "امام آمد."
15 سال پیش آیت الله خمینی بود که رفت. اما اکنون امام برمی گشت. 15 سال پیش در تبعید بود و تنها. نه کسی او را می شناخت و نه حتی برخی کشورها او را پذیرفتند. اما اکنون در حالی قدم بر ایران می گذاشت که ملتی میلیونی می خروشیدند: «روح منی خمینی، بت شکنی خمینی»، «تا خون در رگ ماست، خمینی رهبر ماست» و ...
باید از خوشحالی قالب تهی می کرد. اما احساسش تکان نخورد. همانی بود که وقتی رفت.
هلی کوپتر چندین بار سعی کرد بنشیند، اما نتوانست. سخنرانی امام در بهشت زهرا که تمام شد، مردم هجوم آوردند و او را دربر گرفتند.
یک وقت امام خبردار شدند که عمامه ندارند، کفش ندارند، عبا ندارند و واقعاً دارند بیهوش می شوند.
«بهترین لحظاتم همان موقعی بود که زیر دست و پای مردم داشتم از بین می رفتم.» این را بعدها به احمدآقا گفت.
این را هم تاریخ سراغ ندارد؛ رهبری بی عمامه، بی عبا، بی کفش، زیر فشار محبت مردم!
□
همه کیپ تا کیپ ایستاده اند. 68 ای ها را می گویم. همان مو فرفری های دیروز، اما با شلوارهای خاکی، بلوزهای ماتم گرفته، یقه های چاک خورده، مانتوهای مشکی و چادرهای سیاه.
تا چشم کار می کند جمعیت است و اشک یتیمی و حسرت از دست دادن.
هلی کوپتر چندین بار سعی می کند بنشیند، اما نمی تواند. مردم هجوم می آورند. سوز فراق و درد جدایی همه را بی تاب کرده است.
یک وقت به خود می آیی و می بینی کفش نداری، جان نداری، تاب نداری و از شدت گرما و فشار داری بیهوش می شوی...
چندی پیش، معده اش خونریزی کرد. باید جراحی می شد. از سرازیری جماران که پایین آمد، گفت: «من دیگر از این سرازیری بالا نمی آیم.» گفتند: «انشاءالله خوب می شوید و برمی گردید.» لبخندی زد و گفت: «قصه، قصه دیگری است.» ...
دستش از جای سوزن های سرم کبود شده بود و از پشت ماسک اکسیژن صدایش به سختی به گوش می رسید. احمدآقا مثل همیشه کنارش بود. سفارش کرد: «مادرت جز خدا کسی را ندارد. مبادا خلاف میلش کاری انجام دهی.» احمدآقا نگران شد. گویی ماندنی در کار نیست.
اهل بیتش را خواست. همه آمدند. نگاهشان کرد: «راه خیلی سخت است. سعی کنید معصیت نکنید.» بعد با صدای بی رمقش ادامه داد: «دیگر با شما کاری ندارم. هر که خواست برود و هر که خواست بماند. اما چراغ را خاموش کنید.» همه رفتند. دخترش ماند. در تاریکی می دید انگشتش را تکان می دهد. گویا نماز می خواند. اینبار هم احساسش همان بود؛ قلبی آرام و ضمیری مطمئن.
چراغ ها که خاموش شدند، او نیز آرام آرام خاموش شد و انتظارش به سر رسید. (2)
1- ادعای بزرگی بود، خیلی ها جدی نگرفتند؛ وقتی که سال 42 گفت: «یاران من در گهواره اند»
2- "سال ها می گذرد، حادثه ها می آید/ انتظار فرج از نیمه خرداد کشم."
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.
و دست هاش هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را به سمت ما کوچاند.
و بارها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه بشارت رفت.
و رفت تا...
ولی افسوس
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم.
و........
و هرچه از او بگوییم ذره ای گمشده است میان دریای بی انتهای بزرگی امام.
دوست عزیز خوب نوشتی و اگر سعی کنی بهتر از این هم می توانی بنویسی. موفق باشی.
به آرزو به تصور به خواب می ماند
به پرسشی که ندارد جواب می ماند
نگاه او چه بگویم به نهر جاری نور
گل رخش به گل آفتاب می ماند
خوشا شنیدن از آن لب که چشمه سارصفاست
ترنمی که به آواز آب می ماند
(شعر از: فاطمه راکعی)
بسیار عالی بود سمیه خانم.
"رهبری بی عمامه، بی عبا، بی کفش..." چقدر به دل می نشیند.
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .
عناوین دیگر :
به خاطر عشق
ز غمی تلخ حکایت می کرد
آن سفر كرده
چهچهه ي داوودي
بدون مقدمه