كتاب ها ورق نمي خورند!
مسعود كرمي
خارجي - 6 عصر - كتابفروشي - كتاب گران است.
آمده ام خوشحال براي تولد خواهرم هديه بخرم. هديه فرهنگي؛ كتاب. يك كتاب را خيلي در موردش نقد خوانده ام و تعريف شنيده ام. خيلي خوشحال مي شود. با دو دو تا چهار تاي خودم اگر 10 تا 15 هزار تومان هم باشد، خوب است.
- سلام. عزيز كتاب "مستطاب آشپزي از سير تا پياز" نوشته "نجف دريابندري" را داريد؟
- بله، ايناهاش.
قيمت پشت جلد را مي بينم و مي زنم به خيابان. سي و نه هزار تومان ناقابل. با نصف اين مبلغ براي تولدش mp3 player مي خرم و ...
*
داخلي - 5 عصر - منزل برادرم - با كتاب مخالف است.
برادر بزرگترم كتابخوان بود. من كتاب دست گرفتن را از ايشان ياد گرفتم. مهندس عمران بود و معلمي مي كرد و كتاب مي خواند. بعد ازدواج كرد. همسرش دختر خاله ام بود. دخترخاله ام هم ليسانس داشت. غروب ها كه مي رسيد خانه، بعد از خوش و بش و چاي خوردن و تعريف كردن و ... كتابش را باز مي كرد كه بخواند. دخترخاله ام موافق نبود. مي گفت براي من وقت نداري، بعد...، بعد ندارد. شش ماه پيش يك كتاب 60 صفحه اي را دادم كه بخواند و دو روز پيش شرمنده و نخوانده پس آورد.
.jpg)
داخلي - 7 عصر - كتابفروشي - صبر خوب است.
دارم با آقاي معظي مشورت مي كنم. خيلي وقت است كه دلم مي خواهد نوشته هايم را چاپ كنم. دوستانم خيلي اصرار دارند اين اتفاق بيفتد. مشورت هم زياد كرده ام. همه مي گويند خوب است و مي فروشد و به چاپ هاي بعدي مي رسد. آقاي معظي مي گويد وضع خراب است. الان هيچكس كتاب چاپ نمي كند. همه دارند نوشته هايشان را جمع مي كنند. صبر كن، شايد اوضاع بهتر شود. صبر مي كنم.
*
داخلي - 4 عصر - تحريريه همشهري جوان - مخاطبش كم است.
نشريه اي كه بسيار دوستش دارم مرا دعوت به همكاري كرده تا گزارشي تهيه كنم در مورد اوضاع و احوال شعر جوان امروز و من براي شش صفحه دارم مطلب جمع مي كنم. دارد خوب مي شود، فكر مي كنم جوانان علاقمند شوند. دارم كتاب هاي خوب را هم معرفي مي كنم. نشريه بسيار تأثيرگذاري است. دبير بخش ادبي مي گويد فقط دو صفحه، كشش ندارد، علاقمند به بحث شعر كم است. فقط دو صفحه، تقريباً يك صفحه اش هم عكس است. دلسرد مي شوم. سر و ته كار را جمع و خودم را از شرش خلاص مي كنم. همان دو صفحه هم چاپ نمي شود. هفته بعد همشهري جوان در مورد سريال طنز مهران مديري هشت صفحه گزارش توپ مي رود.
*
داخلي - 8 شب - پشت تلفن - انباري اش پر است.
دارم با يكي از دوستانم حرف مي زنم. شاعر بسيار خوبي است. بين دوستان شاعرم از بهترين هاست. يعني از بهترين ها بود. شعر را رها كرد. مهندس مكانيك است. سال گذشته اشعارش را چاپ كرد. كتاب خوبي بود. سراغش را مي گيرم، تقريباً يك ميليون تومان خرج كرده و ... سيصد جلدش در كابينت انباري خانه شان است.
*
خارجي - 9 شب - خانه دايي جان - حمايت فراوان است.
يكي از دايي هايم مدير يك اداره بزرگ دولتي است. خيلي كتاب دارد. بسيار كار مي كند و وقت كتاب خواندن ندارد. اما خيلي كتاب دارد. همه به او كتاب هديه مي دهند. در اداره آنها به كارمندان خيلي كتاب داده مي شود. كتاب هايي با موضوعات مختلف و بي ربط. هيچكدام از كتاب ها ورق هم نمي خورند. همه در اداره ها خيلي كار دارند. نمي دانم اين كتاب ها از كجا مي آيند؟ چه كسي انتخابشان مي كند؟ به خاطر كدام حُسن، انتخاب مي شوند؟ نويسنده هايشان چه هدفي دارند؟ از كجا سفارش مي گيرند؟
*
هيچ وقت - وقت كم است.
فكر مي كنم كتابخوان هاي حرفه اي خيلي وقتشان را در نمايشگاه كتاب تلف نمي كنند. همانطور كه بازيگرها و كارگردان ها خيلي جشنواره نمي روند و يكي دو فيلم بيشتر نمي بينند. همانطور كه شاعران و نويسنده ها خيلي در جلسات نقد شعر و كتاب شركت نمي كنند، همانطور كه ...
يكي مي گفت براي گشت و گذار و پيك نيك هم نمايشگاه رفتن خوب است! فكر نكنم.
خیلی خیلی قشنگ بود! کاملا حساب شده و دقیق نوشته شده بود.
سلام . مسعود کرمی عزیز. مسعود!
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .
عناوین دیگر :
آرام دل مرا بخوانيد
كتاب ها ورق نمي خورند!
اخراج
"قلب شكسته به قيمت دانشجويي"
فراتر از فتنه