اخراج
سیدامین رحماننژاد
همهی نگاهها برایش سنگین بودند. یا متنفر بودند یا مترحم. دیگر طاقت تحملشان را نداشت. دنبال گوشهای میگشت که خودش باشد و خودش. دوست داشت برود گوشهی خلوتی از مدرسه، مثل همان حیاط پشتی که تازه قفلش کرده بودند، خودش باشد و خودش. بدون مزاحم. چمباتمه بزند و خودش را جمع کند و سرش را آنقدر توی زانوهایش پایین بکشد که گوشهایش بین زانوهایش محکم شوند؛ که هیچ کس را نبیند، که هیچ چیز نشنود. میخواست اینجا نباشد. این وسط، بین این همه نگاه. حتی صندلی لق گوشهی اتاق مدیر را هم ترجیح میداد به این زخم نگاهها.
باید صحبت میکرد. آن هم توی خلوت. از همان نگاههایی که دوستشان نداشت، شنیده بود. خودش هم هر چه فکر کرد راهی به جز این پیدا نکرد. تیری بود توی تاریکی. باید پرتش میکرد. شاید به جایی گرفت؛ به هر چیزی که راحتترش کند.
وقتی که توی کلاس درس میدهد، لحنش را، چهرهاش را، حتی درسش را -شاید- دوست دارد. اما این اتاق...، انگار کلاً یک آدم دیگر میشود توی این اتاق.
این اتاق هم که هیچ وقت خلوت نمیشود. همیشه بچهها از در و دیوارش آویزانند. آن صندلی لقش هم هیچ وقت خالی نمیشود.
***
- ...
- گفتن نداره آقا...
- مگه تو نمیگی مشکل داری، نمیتونی. چه میدونم، میگی درکت نمیکنم. خوب آخه من چه طور باید بفهمم چته؟ از کجا بفهمم مشکل داری؟
خیره شده بود به باقیماندهی مثلاً فانوس کاغذی بالای پنجرهی اتاق مدیر. شاید هم به چیزی آن طرف پنجره. اصلاً معلوم نبود شاخههای مجنونی را که توی حیاط قد علم کرده بودند را میدید یا نه؟! اما سایه روشن قایم باشک بازی خورشید و برگهای درخت، قشنگ روی صورتش معلوم بود.
مدیر از سکوت و انتظار خسته شد. شاید هم منتظر شنیدن چیزی نبود.
- به هر حال با این وضعیت من کاری نمیتونم بکنم. همه شاکیان. از معلما گرفته تا حتی حاج حسین. بنده خدا همین چند روز پیش اومده بود پیش من و گله میکرد که به این سال آخریها بگید هر وقت بیان که من نباید در رو باز کنم. من کلی کار دارم اینجا. نمی تونم که هی...
لبخند از روی صورتش محو نشد، اما معلوم بود که روی حرفش محکم ایستاده:
- آخه این سال آخری چِت شده؟! یه امسال دیگه. سرتو بنداز پایین و به درسات برس.
ببین من باید این مدرسه رو بچرخونم. چه تو باشی، چه نه. تو هم اگه نمیخوای اخراج بشی و میخوای بمونی باید یا با خودت کنار بیای یا با قوانین.
***
کاغذ پشت رو شده رو را از روی زمین برداشت. برش گرداند و یک دور خواند. از سؤال اول تا آخر. به جز یکی دو تا همه را خوب یادش میآمد. نگاهی به دور و بریها انداخت. قلمها تند و تند حرکت میکردند و کاغذها تند و تند سیاه میشدند. حال نوشتن نداشت. هر چه بالا و پایین کرد، نمیشد. انگار نمي خواست امسال را تمام کند. سال آخر بود و امتحان آخر. اگر این یکی را هم رد میکرد، باید با مدرسه و خیلی از چیزهایی که اینجا پیدا کرده بود خداحافظی میکرد.
- خوش میگذره پسر!؟ چرا نمینویسی؟
صدا را خوب میشناخت. بعد آن دیدارشان توی آن اتاق - شبیه- مدیریت، بعد آن همه چیزهایی که پیشش پیدا کرده بود، بعد این یک سالی که اگر او نبود...
- چشم آقا. الان...
دوست نداشت به همین راحتیها این صدا را فراموش کند.
پي نوشت: هر چه قدر هم که اعتماد به نفس داشته باشم، امیرخانی که نمیشوم. توی وبلاگ یکی از دوستان متنی خواندم از ایشان. نخواستم شما هم بی نصیب بمانید:
چوب معلم ار بود زمزمه محبتی
جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را.
اما چه حیف. کو زمزمه محبت و کجاست گوش شنوا!!!
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .
عناوین دیگر :
اي پاهاي من، به بلندي طبع بلندم به حرکت درآييد
خواب خفتگان خفته را آشفته تر می ساخت
میان ماه من تا ماه گردون / تفاوت از زمین تا آسمان است
به ياد سوم خرداد سالروز حماسه هميشه تاريخ ايران ...آزادي خرمشهر
از آن حلقه او نيز رفت
