سخن روز

میرزا محمد تقی شیرازی فردی بسیار هوشیار و دارای اخلاقی نیکو بود. دیدار او انسان را به یاد خدا می آورد. رخسار قدسیان را داشت. از کسی چیزی درخواست نمی کرد، حتی وقتی تشنه می شد خود بلند می شد و آب می آشامید.

شیخ آقا بزرگ تهرانی

هوای اعتیاد به سرت نزند! :: اردوی جهادی با حقوق مکفی! :: تو به راستی شیعه ای؟ :: فروش سیگار در بوفه دانشگاه ها

یکشنبه، ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷
اخراج

سید‌امین رحمان‌نژاد

همه‌ی نگاه‌ها برایش سنگین بودند. یا متنفر بودند یا مترحم. دیگر طاقت تحملشان را نداشت. دنبال گوشه‌ای می‌گشت که خودش باشد و خودش. دوست داشت برود گوشه‌ی خلوتی از مدرسه، مثل همان حیاط پشتی که تازه قفلش کرده بودند، خودش باشد و خودش. بدون مزاحم. چمباتمه بزند و خودش را جمع کند و سرش را آنقدر توی زانو‌هایش پایین بکشد که گوش‌هایش بین زانو‌هایش محکم شوند؛ که هیچ کس را نبیند، که هیچ چیز نشنود. می‌خواست اینجا نباشد. این وسط، بین این همه نگاه. حتی صندلی لق گوشه‌ی اتاق مدیر را هم ترجیح می‌داد به این زخم نگاه‌ها.
باید صحبت می‌کرد. آن هم توی خلوت. از همان نگاه‌هایی که دوستشان نداشت، شنیده بود. خودش هم هر چه فکر کرد راهی به جز این پیدا نکرد. تیری بود توی تاریکی. باید پرتش می‌کرد. شاید به جایی گرفت؛ به هر چیزی که راحت‌ترش کند.
وقتی که توی کلاس درس می‌دهد، لحنش را، چهره‌اش را، حتی درسش را -شاید- دوست دارد. اما این اتاق...، انگار کلاً یک آدم دیگر می‌شود توی این اتاق.
این اتاق هم که هیچ وقت خلوت نمی‌شود. همیشه بچه‌ها از در و دیوارش آویزانند. آن صندلی لقش هم هیچ وقت خالی نمی‌شود.
***
- ...
- گفتن نداره آقا...
- مگه تو نمی‌گی مشکل داری، نمی‌تونی. چه می‌دونم، می‌گی درکت نمی‌کنم. خوب آخه من چه طور باید بفهمم چته؟ از کجا بفهمم مشکل داری؟
خیره شده بود به باقی‌مانده‌ی مثلاً فانوس کاغذی بالای پنجره‌ی اتاق مدیر. شاید هم به چیزی آن طرف پنجره. اصلاً معلوم نبود شاخه‌های مجنونی را که توی حیاط قد علم کرده بودند را می‌دید یا نه؟! اما سایه روشن قایم باشک بازی خورشید و برگ‌های درخت، قشنگ روی صورتش معلوم بود.
مدیر از سکوت و انتظار خسته شد. شاید هم منتظر شنیدن چیزی نبود.
- به هر حال با این وضعیت من کاری نمی‌تونم بکنم. همه شاکی‌ان. از معلما گرفته تا حتی حاج حسین. بنده خدا همین چند روز پیش اومده بود پیش من و گله می‌کرد که به این سال آخری‌ها بگید هر وقت بیان که من نباید در رو باز کنم. من کلی کار دارم اینجا. نمی تونم که هی...
لبخند از روی صورتش محو نشد، اما معلوم بود که روی حرفش محکم ایستاده:
- آخه این سال آخری چِت شده؟! یه امسال دیگه. سرتو بنداز پایین و به درسات برس.
ببین من باید این مدرسه رو بچرخونم. چه تو باشی، چه نه. تو هم اگه نمی‌خوای اخراج بشی و ‌می‌خوای بمونی باید یا با خودت کنار بیای یا با قوانین.
***
کاغذ پشت رو شده رو را از روی زمین برداشت. برش گرداند و یک دور خواند. از سؤال اول تا آخر. به جز یکی دو تا همه را خوب یادش می‌آمد. نگاهی به دور و بری‌ها ‌انداخت. قلم‌ها تند و تند حرکت می‌کردند و کاغذ‌ها تند و تند سیاه‌ می‌شدند. حال نوشتن نداشت. هر ‌چه بالا و پایین کرد، نمی‌شد. انگار نمي خواست امسال را تمام کند. سال آخر بود و امتحان آخر. اگر این یکی را هم رد می‌کرد، باید با مدرسه و خیلی از چیز‌هایی که اینجا پیدا کرده بود خداحافظی می‌کرد.
- خوش می‌گذره پسر!؟ چرا نمی‌نویسی؟
صدا را خوب ‌می‌شناخت. بعد آن دیدارشان توی آن اتاق - شبیه- مدیریت، بعد آن همه چیز‌هایی که پیشش پیدا کرده بود، بعد این یک سالی ‌که اگر او نبود...
- چشم آقا. الان...
دوست نداشت به همین راحتی‌ها این صدا را فراموش کند.    

 


پي نوشت: هر چه قدر هم که اعتماد به نفس داشته باشم، امیر‌خانی که نمی‌شوم. توی وبلاگ یکی از دوستان متنی خواندم از ایشان. نخواستم شما هم بی نصیب بمانید:  

  این 7 صفحه را می‌گویم

 


نظرات

پور فاطمی    سه شنبه، ۱۰ اردیبهشت ۸۷ :: ۰:۱۱ بعدازظهر

چوب معلم ار بود زمزمه محبتی
جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را.
اما چه حیف. کو زمزمه محبت و کجاست گوش شنوا!!!


امین    دوشنبه، ۹ اردیبهشت ۸۷ :: ۱:۳۷ صبح

این که 5 صفحه بود چرا نوشتید 7 صفحه!!؟



- لطفا فقط یکبار مطلب خود را ارسال نمایید . مطلب شما پس از تایید منتشر خواهد شد .
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .




اطلاعات شما ذخيره شود ؟


عناوین دیگر :
آرام دل مرا بخوانيد
كتاب ها ورق نمي خورند!
اخراج
"قلب شكسته به قيمت دانشجويي"
فراتر از فتنه