سخن روز

میرزا محمد تقی شیرازی فردی بسیار هوشیار و دارای اخلاقی نیکو بود. دیدار او انسان را به یاد خدا می آورد. رخسار قدسیان را داشت. از کسی چیزی درخواست نمی کرد، حتی وقتی تشنه می شد خود بلند می شد و آب می آشامید.

شیخ آقا بزرگ تهرانی

هوای اعتیاد به سرت نزند! :: اردوی جهادی با حقوق مکفی! :: تو به راستی شیعه ای؟ :: فروش سیگار در بوفه دانشگاه ها

سه شنبه، ۲۱ اسفند ۱۳۸۶
تصميم بابا

حسين منتظرالمهدي

"سلام بابايي
چند روزه نديدمت. هر چي زور مي زنم شبا بيدار بمونم، شيطونه مياد و همچين رو پلكام پا مي ذاره كه تا خود صبح مي خوابم. شدي عين اين گوشي ها! هيچ وقت در دسترس نيستي. يا شايدم عين اين دكترا بايد از يك ماه قبل وقت گرفت. وقت كردي يه امضا به ما بده!
در هر صورت اين نامه رو نوشتم تا يه وقت ملاقات واسه ما كنار بذاري. هر چي زودتر، بهتر. هر چي باشه فاميليم و پارتي بازي به درد اين جور وقتا مي خوره.
از شوخي گذشته، بابايي خيلي دلم برات تنگ شده. الان عكست جلومه، داري مي خندي. چقدر فرق كردي؛ صورتت چروك خورده، كمتر مي خندي. اينجا يه گوله مو داري سياهِ سياه. اما حالا چي؟ بين اون ده تا تار، يكيش سياه نيست!
راستي بابا! چرا اينقدر پير شدي؟ اين رو مامان مي گه. مي گه بابات زير فشار زندگي تا شده، به چهل نرسيده پير شده.
من نمي دونم اين زندگي كيه كه اين طوري روت سوار شده، اما هر چي كه هست خيلي ها از همين زندگي كيفش رو مي برن. همين هومن اينا سالي به دوازده ما مي رن خارجه. من چي؟! اصلاً نمي دونم مسافرت رو با كدوم سين مي نويسن. واسه ما خارجه همون امامزاده صالح بود كه يك هفته قبل و بعدش پزش را به در و همسايه مي داديم.
خدا وكيلي اينقدر كه به فكر صاحب خونه اي به فكر ما هستي؟! همش تو غصه اي كه نكنه اجاره خونه يه روز اين ور و اون ور بشه. حالا اگه پول تو جيبي ما يه روز اين ور اون ور شد، خدا روزي رسونه!
بگذريم... به قول تو اين دست كه مو نداره، حالا بكنش!
اين حرفا فقط باد هواست. اينقدر بيات شده كه كپك زده، درست عين جيباي من. راستي امروز سر زنگ انشا وقتي خانم معلم اون موضوع مسخره ي "علم بهتر است يا ثروت" رو براي دهمين با مطرح كرد، ياد حرف مامان افتادم كه مي گفت مدرك بابا واسه ما آب و نون نمي شه. فوري گفتم: ثروت...
ديگه نمي تونم، بازم اين شيطون بازيگوش اومدم سراغم..."

اشكهايش دزدانه نيش زد اما غرور مردانه اش نگذاشت پا در ميدان بگذارند. حساب خواندن نامه دستش نبود، هر بار دردناك تر از بار پيش. توان جلو رفتن را از پاهايش گرفته بود، بايد تصميم مي گرفت براي لحظه اي از دلش گذشت "خدايا به اميد تو". كشوي ميز را كشيد و شناسنامه اش را برداشت. شايد فردا روز بهتري باشد و با اين اميد رفت پاي صندوق.

 


نظرات

امین    چهارشنبه، ۱۴ فروردین ۸۷ :: ۳:۱۳ بعدازظهر

قشنگ بود اما خیلی از حرفها بزرگتر از دهن یه بچه بود.


Email:a@a.com
URL:

- لطفا فقط یکبار مطلب خود را ارسال نمایید . مطلب شما پس از تایید منتشر خواهد شد .
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .




اطلاعات شما ذخيره شود ؟


عناوین دیگر :
"قلب شكسته به قيمت دانشجويي"
فراتر از فتنه
جاي مرتضي خاليست
دلمان را بتكانيم
تصميم بابا