دست ها
سیدامین رحماننژاد
1-
دست در دستش انداخت و به آرامی فشار داد. نگاهی به جمعیت کرد که حالا سر تا پا گوش شده بودند تا بفهمند ماجرا از چه قرار است. از آن دورترین فردی که گوشهای زیر سایهای نشسته بود، شروع کرد و به نگاه او تمام. مطمئن شد همه چیز آماده شده. هم او و هم جمعیت.
دستش را که دست او را همراه داشت آورد بالا. آنقدر بالا که مطمئن شود همه میبینند. آن قدر که او مجبور شد روی پنجهی پاهایش بلند شود.
چند لحظه بیشتر طول نکشید تا برای اولین و آخرین بار نعمت تمام شد.
▪▪▪
دستهایش را بسته بودند. به خیال خودشان خیلی محکم. نمیخواستند بنشینند و ببینند که هر چه بافتهاند را رشته میکند. برای خودش آنقدرها هم سخت نبود چون پشتش به جای محکمی گرم بود ولی برای اندک دوستانی که با آن وضع توی خیابانها میدیدندش عذاب بود. اما فقط نگاه در چشمهای مطمئن او کافی بود که بفهمند نباید کاری کنند. خوب میدانست که این یک شروع است. شروعی که باید به دست، دستهای دیگری پایان بگیرد. شروعی که نباید الآن تمامش کند. شاید نمی دانست چند کوچه آنطرفتر چه خبر است و گرنه پاره کردن چند رشته طناب سختتر از کندن در یک قلعه نبود. شاید این لحظات رشتهای بودند بافته شده تا انتهای تاریخ که نباید پارهاش کند.

2-
دست هایش را دور برادر قفل کرد و آرام آورد بالا. کمی جا به جا شد و تکیه داد به ستون. نمیخواست لرزهی پشتش بیدارش کند. برای چنین خواهری سخت نبود بفهمد که او چقدر گریه کرده تا به این حال افتاده و از هوش رفته. آنقدر محو صورتش شده بود که یادش نبود آمده است چه کار. صورت به صورتش نزدیک کرد. خیلی وقت بود که نتوانسته بود نفس های برادر را بشمارد چقدر گرم و شیرین بود. اما خیلی سریع و کوتاه. هر دو میدانستند ماجرا از چه قرار است. به دلداری نیاز نبود، برای آرامش خودش گفت: "می بینم که فردا تو اجر هابیل را میگیری و من شبیه پدرمان می شوم."
▪▪▪
دستهایش را از لای شنها برد پشت برادر. رساندشان به هم و محکم کرد. انگار این صحنه را بارها قبلاً دیده. همه چیز را حفظ بود فقط این بار پیکر برادر کمی سبکتر بود و به جایش سنگینیای روی دل او، که نمیتوانست با کسی سهمش کند. دوست داشت بلند شود، فریاد بکشد، شمشیر بگیرد، حمله کند، انتقام بجوید. خواهر است دیگر، اما طنابهای دور دست پدر را دور دستهای خودش احساس کرد. آرام شد. آرام ماند که طوفانی به پا کند.
3-
دستها آرام بلند میشد و محکم میآمد پایین. درست روی همانجایی که باید. وسط سینه. روی قلب. محکم میکوبید. محکم. از روی غصهی این روزهای رفته بود یا برای خالی کردن دردی که توی دلش نشسته؟ نمیدانست. میکوبید. میکوبید. میکوبید.
▪▪▪
آرام نشست سر جایش. چهل روز گذشته بود. کم نیست. از خیلیها شنیده بود که همین روزها دوباره کاروان میرسد کربلا. از خیلیها شنیده بود که این روزها سری که همه برای او سینه میزنند و سینهها همه برای او میزنند بر مینشیند کنار تنش. از خیلیها شنیده بود که اگر کاروان برود معلوم نیست که دیگر دلی را تا سال بعد با خود ببرد یا نه. فرصت نیست، باید جنبید، رخصت گرفت و نشست رو به قبله. دستها را کاسه کرد و گرفت بالا:
" اَلسَّلامُ على اَسیرِ الْكُرُباتِ وَ قَتیلِ الْعَبَرات *"
* فرازی از زیارت اربعین
سلام... متن خوبی بود ولی باید روی ظرافت ادبی ش کار بشه تا ذهن نویسنده و خواننده به هم نزدیک بشه.
کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود...
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .
عناوین دیگر :
اي پاهاي من، به بلندي طبع بلندم به حرکت درآييد
خواب خفتگان خفته را آشفته تر می ساخت
میان ماه من تا ماه گردون / تفاوت از زمین تا آسمان است
به ياد سوم خرداد سالروز حماسه هميشه تاريخ ايران ...آزادي خرمشهر
از آن حلقه او نيز رفت
کانون اندیشه جوان در سال 1377 با هدف اولیه پاسخگویی به پرسشهای ذهنی مخاطب جوان تأسیس گردید. این كانون چونان نهالي برآمده از متن ناگزير شايستهها و بايستهها، به مدد دانش و پژوهش ميكوشد تا خواستهاي خردگونهي جوانان و دانشجويان دانشپژوه را در ساحت توان خويش، پاسخ گويد و قبسي از شعلهي فروزان لاهوت را در پيش ديدگان نگرنده و نگران آنان بدارد.



