سخن روز

میرزا محمد تقی شیرازی فردی بسیار هوشیار و دارای اخلاقی نیکو بود. دیدار او انسان را به یاد خدا می آورد. رخسار قدسیان را داشت. از کسی چیزی درخواست نمی کرد، حتی وقتی تشنه می شد خود بلند می شد و آب می آشامید.

شیخ آقا بزرگ تهرانی

هوای اعتیاد به سرت نزند! :: اردوی جهادی با حقوق مکفی! :: تو به راستی شیعه ای؟ :: فروش سیگار در بوفه دانشگاه ها

شنبه، ۴ اسفند ۱۳۸۶
دست ها

سیدامین رحمان‌نژاد

1-
دست در دستش انداخت و به آرامی فشار داد. نگاهی به جمعیت کرد که حالا سر تا پا گوش شده بودند تا بفهمند ماجرا از چه قرار است. از آن دورترین فردی که گوشه‌ای زیر سایه‌ای نشسته بود، شروع کرد و به نگاه او تمام. مطمئن شد همه چیز آماده شده. هم او و هم جمعیت.
دستش را که دست او را همراه داشت آورد بالا. آنقدر بالا که مطمئن شود همه می‌بینند. آن قدر که او مجبور شد روی پنجه‌ی پاهایش بلند شود.
چند لحظه بیشتر طول نکشید تا برای اولین و آخرین بار نعمت تمام شد.
▪▪▪
دست‌هایش را بسته بودند. به خیال خودشان خیلی محکم. نمی‌خواستند بنشینند و ببینند که هر چه بافته‌اند را رشته می‌کند. برای خودش آنقدر‌ها هم سخت نبود چون پشتش به جای محکمی گرم بود ولی برای اندک دوستانی که با آن وضع توی خیابان‌ها می‌دیدندش عذاب بود. اما فقط نگاه در چشم‌های مطمئن او کافی بود که بفهمند نباید کاری کنند. خوب می‌دانست که این یک شروع است. شروعی که باید به دست، دست‌های دیگری پایان بگیرد. شروعی که نباید الآن تمامش کند. شاید نمی دانست چند کوچه آنطرف‌تر چه خبر است و گرنه پاره کردن چند رشته طناب سخت‌تر از کندن در یک قلعه نبود. شاید این لحظات رشته‌ای بودند بافته شده تا انتهای تاریخ که نباید پاره‌اش کند.

2-
دست هایش را دور برادر قفل کرد و آرام آورد بالا. کمی جا به جا شد و تکیه داد به ستون. نمی‌خواست لرزه‌ی پشتش بیدارش کند. برای چنین خواهری سخت نبود بفهمد که او چقدر گریه کرده تا به این حال افتاده و از هوش رفته. آنقدر محو صورتش شده بود که یادش نبود آمده است چه کار. صورت به صورتش نزدیک کرد. خیلی وقت بود که نتوانسته بود نفس های برادر را بشمارد چقدر گرم و شیرین بود. اما خیلی سریع و کوتاه. هر دو می‌دانستند ماجرا از چه قرار است. به دلداری نیاز نبود، برای آرامش خودش گفت: "می بینم که فردا تو اجر هابیل را می‌گیری و من شبیه پدرمان می شوم."
▪▪▪
دست‌هایش را از لای شن‌ها برد پشت برادر. رساندشان به هم و محکم کرد. انگار این صحنه را بارها قبلاً دیده. همه چیز را حفظ بود فقط این بار پیکر برادر کمی سبک‌تر بود و به جایش سنگینی‌ای روی دل او، که نمی‌توانست با کسی سهمش کند. دوست داشت بلند شود، فریاد بکشد، شمشیر بگیرد، حمله کند، انتقام بجوید. خواهر است دیگر، اما طناب‌های دور دست پدر را دور دست‌های خودش احساس کرد. آرام شد. آرام ماند که طوفانی به پا کند.

3-
دست‌ها آرام بلند می‌شد و محکم می‌آمد پایین. درست روی همان‌جایی که باید. وسط سینه. روی قلب. محکم می‌کوبید. محکم. از روی غصه‌ی این روز‌های رفته بود یا برای خالی کردن دردی که توی دلش نشسته؟ نمی‌دانست. می‌کوبید. می‌کوبید. می‌کوبید.
▪▪▪
آرام نشست سر جایش. چهل روز گذشته بود. کم نیست. از خیلی‌ها شنیده بود که همین روز‌ها دوباره کاروان می‌رسد کربلا. از خیلی‌‌ها شنیده بود که این ‌روزها سری که همه برای او سینه ‌می‌زنند و سینه‌ها همه برای او می‌زنند بر ‌می‌نشیند کنار تنش. از خیلی‌ها شنیده بود که اگر کاروان برود معلوم نیست که دیگر دلی را تا سال بعد با خود ببرد یا نه. فرصت نیست، باید جنبید، رخصت گرفت و نشست رو به قبله. دست‌ها را کاسه کرد و گرفت بالا:

" اَلسَّلامُ على اَسیرِ الْكُرُباتِ وَ قَتیلِ الْعَبَرات *"

 


* فرازی از زیارت اربعین 

 

 


نظرات

مهاجر    چهارشنبه، ۸ اسفند ۸۶ :: ۹:۴۵ بعدازظهر

سلام.با اشک نوشتند که با اشک بخوانیم...


...    دوشنبه، ۶ اسفند ۸۶ :: ۹:۴۵ بعدازظهر

سلام... متن خوبی بود ولی باید روی ظرافت ادبی ش کار بشه تا ذهن نویسنده و خواننده به هم نزدیک بشه.


نازنین    شنبه، ۴ اسفند ۸۶ :: ۴:۲۰ بعدازظهر

کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود...


URL:

- لطفا فقط یکبار مطلب خود را ارسال نمایید . مطلب شما پس از تایید منتشر خواهد شد .
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .




اطلاعات شما ذخيره شود ؟


عناوین دیگر :
"قلب شكسته به قيمت دانشجويي"
فراتر از فتنه
جاي مرتضي خاليست
دلمان را بتكانيم
تصميم بابا