سخن روز

میرزا محمد تقی شیرازی فردی بسیار هوشیار و دارای اخلاقی نیکو بود. دیدار او انسان را به یاد خدا می آورد. رخسار قدسیان را داشت. از کسی چیزی درخواست نمی کرد، حتی وقتی تشنه می شد خود بلند می شد و آب می آشامید.

شیخ آقا بزرگ تهرانی

هوای اعتیاد به سرت نزند! :: اردوی جهادی با حقوق مکفی! :: تو به راستی شیعه ای؟ :: فروش سیگار در بوفه دانشگاه ها

بسوز ای دل!
"نرگس فتحي"
آدم ها چند دسته اند. دسته اي وقتي كار مي كنند، تشويق مي شوند، پس از همين جا "هفته ي دولت" را تبريك مي گوييم.
دسته اي وقتي كار مي كنند، تقبيح مي شوند، پس از همين جا تعجب مي كنيم. ولي اگر از من مي شنويد در مصرف حالت تعجب هم صرفه جويي كنيد. و دسته ي سومي هستند كه وقتي كار مي كنند نه تشويق مي شوند، نه تقبيح؛ هيچي نمي شوند و اول و آخر هيچي نمي شوند، چون فقط كار مي كنند. كارشان را تو چشم نمي كنند و فقط كار مي كنند. حقوق آنچناني هم نمي گيرند چون اگر مي گرفتند بالاخره خار چشم مي شدند و تو چشم مي شدند و ديده مي شدند و احياناً تقبيح. ولي اين دسته كه فقط كار مي كنند، هيچي نمي شوند! نه تقبيح نه تشويق.

بسوز ای دل!
"نرگس فتحي"
آدم ها چند دسته اند. دسته اي وقتي كار مي كنند، تشويق مي شوند، پس از همين جا "هفته ي دولت" را تبريك مي گوييم.
دسته اي وقتي كار مي كنند، تقبيح مي شوند، پس از همين جا تعجب مي كنيم. ولي اگر از من مي شنويد در مصرف حالت تعجب هم صرفه جويي كنيد. و دسته ي سومي هستند كه وقتي كار مي كنند نه تشويق مي شوند، نه تقبيح؛ هيچي نمي شوند و اول و آخر هيچي نمي شوند، چون فقط كار مي كنند. كارشان را تو چشم نمي كنند و فقط كار مي كنند. حقوق آنچناني هم نمي گيرند چون اگر مي گرفتند بالاخره خار چشم مي شدند و تو چشم مي شدند و ديده مي شدند و احياناً تقبيح. ولي اين دسته كه فقط كار مي كنند، هيچي نمي شوند! نه تقبيح نه تشويق.

بسوز ای دل!
"نرگس فتحي"
آدم ها چند دسته اند. دسته اي وقتي كار مي كنند، تشويق مي شوند، پس از همين جا "هفته ي دولت" را تبريك مي گوييم.
دسته اي وقتي كار مي كنند، تقبيح مي شوند، پس از همين جا تعجب مي كنيم. ولي اگر از من مي شنويد در مصرف حالت تعجب هم صرفه جويي كنيد. و دسته ي سومي هستند كه وقتي كار مي كنند نه تشويق مي شوند، نه تقبيح؛ هيچي نمي شوند و اول و آخر هيچي نمي شوند، چون فقط كار مي كنند. كارشان را تو چشم نمي كنند و فقط كار مي كنند. حقوق آنچناني هم نمي گيرند چون اگر مي گرفتند بالاخره خار چشم مي شدند و تو چشم مي شدند و ديده مي شدند و احياناً تقبيح. ولي اين دسته كه فقط كار مي كنند، هيچي نمي شوند!

سحر خیز مدینه، کی میایی؟
"سیدحسین قائمی"
هیچ نمی ‌دانیم که کجاییم. بگذار بهتر بگویم؛ اقلاً خودم نمی ‌دانم که کجایم!
نمی ‌دانم در دنیایی به بزرگی‌ واژه ‌ها و به پهنای حروفی که با آن واژه می‌سازم و هر روز مثل آبشاری که از ارتفاعی بلند روی زمین می ‌ریزد، برایت قلم فرسایی می ‌کنم، در کجایم!
تنها یاد گرفته‌ ام که بگویم: "دلم برایت تنگ شده ‌است."
در قنوتم به سرعت باد بخوانم: "اللهم عجل لولیک الفرج."
هر وقت دلم گرفت، بنشینم و از انتظار بنویسم. با تنهایی خودم، به یاد تنهایی مردی تنها بنویسم. نمی ‌دانم به کجا رسیده‌ام؟
به جایی که در باره ی مفهوم هایی که اصلاً قابل درک نیستند، بنویسم.

روزي براي تو
"مسعود كرمي"
مثلاً تو يكي دو ماه است كه وارد سن شريف 18 سالگي شده اي و امروز روز جوان است. سرخوش و دلشاد از خواب بيدار مي شوي و كشش مبسوطي به عضلات نيم تنه شمالي بدنت مي دهي. كمي در ناحيه بازوها حس قدرت مي كني. نان مي خري. كفش هايت را واكس مي زني. يكي دو تا موي مردانه اي را كه در چهره ات نمايان شده، با حوصله چك مي كني و قبل از قطعي برق از خانه بيرون مي زني.
خوب، امروز روز جوان است و تو يك جوان هستي كه محبوب ترين عدد زندگي ات 18+ است. در مقابل خانواده ات و خواهر دو و نيم ساله ات احساس مسؤوليت شديد مي كني.

به آنها که مرا دوست دارند...
"محمد دلاوری"
جمعیت دارد در این روزها که روز "من" است، با تمام عشق برایم هلهله می کشد و صدای کف زدن ها آنقدر بالا گرفته که کسی حتی صدای مرا هم نمی شنود.
ممنونم،... عاشقانه ممنونم.
اما در این روزهای گل و شیرینی و تبریک و کادو، من دلم می خواهد به آنها که مرا دوست دارند، حرفی بزنم، اما صدای کف زدن ها، صدای مرا در خویش گم می کند.
پس اگر می شود، این نوشته را نشانشان دهید. من می خواهم به آنها که مرا دوست دارند، بگویم: ای کاش کسی از پشت صورت شاداب من می توانست رنج ها و اندوه های مرا بخواند.

جهان را تلاوت کنيم
"پريناز صوفي"
مانده بود چه بخواندش!
چگونه خطابش کند!
از کدامين آيه آيه هاي هستي سراغش را بگيرد؟!
اصلاً بگويد يا الله؟! يا رحمن؟!
مگر فاصله اي بود ميان او و معشوق، که او را "يا" خطاب کند؟!
سينه اش به تنگ آمده بود! جهان به وجد...
ديگر در هستي جاي نمي گرفت! هستي در او نشسته بود!
به نداشته هايش پناه برد!
به حراي تاريک...
و مي دانست که ظلمت شب را سپيده اي است به رنگ رحمت دوست...
***
هر چه که بود، قيام کرده بود و ...

مرد عاطفه
"عليرضا نادعلي"
مرد "عاطفه" رفت؛ رضاي خانه سبز و مرادبيك رهزن دل ها؛ بي مهرش و بي عاشقانه هايش، چه سنگين مي گذرد! او كه از "مدرس" در چشم "مردم" درخشيدن آغازيد و تا خادم حضرت معصومه(س) در آن باغ اناري با صفا ره سپرد، دوش ره به خاك سپرد. او كه "صداي پاي آب" را با صداي اساطيريش بر گوشمان زمزمه كرده بود، پاي بدان سوي آب نهاد! زيبا! چه زيباست آنكه خاطرها از خاطره ات اين چنين رنگ گرفته اند و صد البته كه اين زنگار غم را اگر از خاطر كنار زنيم، رنگ آستر، سبز است. "مرگ سبز" قسمتي از "خانه سبز" است كه براي هر چهره اي آمدني است. خوشا كسي كه مرگ، سبزش كند كه در غير اين صورت خزاني است زرد و سرد!

رهاشدگان
" شیما بنی جمالی"
خیلی ها آمده اند، مهمانی بزرگی در پیش است، چشم ها باران خورده و خیس است. همیشه لحظه شروع کمی دلهره دارد، یعنی می توانم؟
خدایا! مقیم خانه ات می شوم، می خواهم چند روزی تمام لحظه هایم رنگ و بوی تو را بگیرد. همه چیز را رها کرده ام، می خواهم تنها به تو فکر کنم. بسم الله الرحمن الرحیم.
عطر تو فضا را پر می کند، مست می شوم، اینجا میخانه بزرگی است که می گسارانش از نسل تازه روزگارند؛ اهل درس و کلاس. آموختن کار این روزهای آنهاست. اما آمده اند، آمده اند چند روزی مهمان تو شوند. اینجا قطعه کوچکی از بهشت می شود، در میان آدم هایی که تا دیروز دغدغه شان نمره بود و امتحان، کلاس بود و استاد. اما امروز ...

تو که می‌نویسی!
"سیدامین رحمان‌نژاد "
یک تابلو سبز یا سیاه هم جلویت. حالا اگر خیلی شانس می‌آوردی و مدرسه‌ی خوبی می‌رفتی، رنگ تخته‌ات سفید بود؛ وایت برد!
توی این هیر و ویری و کلاس‌های پشت هم و خسته کننده، چند تا زنگ و ساعت بود که برایت جشن به‌حساب می‌آمد. ورزش و پرورشی برای همه بود. اما برای همان‌ها که شانس آورده بودند و تخته‌ی سفید گیرشان آمده بود، شاید زنگ کامپیوتر و کتابخانه هم اضافه می‌شد به لیست این جشن‌ها. زنگ انشا هم برای من در حکم همان جشن‌هایی بود که گفتم. مثل کوچکی تمام آرزوهای کودکانه، رسیدن این زنگ هم برایم شده بود آرزو.
•••
"دست ما با قلم سازگارتر است تا با تفنگ. اما ...

امت یک نفره
"حمیدرضا غلامزاده"
نیمه‌های شب بود که پدر از خواب بیدار شد؛ وقتی آرام و خاموش به پشت در اتاق پسر رسید، با دقت گوش کرد تا دعای شبانگاهی فرزندش را بشنود. با اینکه می‌دانست چگونه پسری تربیت کرده، باز هم از شنیدن دعای پسر مبهوت ماند: «...خدایا، کمک کن تا بتوانم دنیا را تغییر دهم!» آن زمان سیدمحمد حسینی بهشتی در دوران دبیرستان به سر می‌برد؛ بهترین زمان برای کسی که بخواهد آینده خود را ترسیم نماید. سید جوان راه دشوار، ولی با اعتقاد را انتخاب کرده بود.
***
اوایل انقلاب، احزاب مختلف سعی داشتند انقلاب را به نام خود مصادره کنند؛ بازار بحث و مناظره بسیار داغ بود.

پدر مادر بعد از اين
"نرگس فتحي"
پدرت خوب، مادرت خوب، … (و يك سري جمله ي اعتراضي يا بلكه هم نصيحت گونه در ادامه)
پدر آمرزيده، مادر آمرزيده، … (و ايضاً همان حرف ها)
پدر مادر … (بيب … از آوردن ادامه ي جمله معذوريم! )
پرانتز باز (ولي از عبارت اخير اين طور استنباط مي شود كه از فردي خطايي سر زده و اطرافيان، پدر مادر شخص مورد نظر را مورد عنايت و بذل توجه قرار داده اند. لذا اينطور نتيجه مي گيريم كه همگان بر تأثير نقش پدر و مادر در تربيت و شكل گيري فرزندان اذعان دارند.) شايد پرانتز بسته.
چه پرانتز نفس گيري. پرانتز كه اينقدر طولاني نمي شود. اصولاً بايد از مقدمه گذشت و رفت سراغ محتوا.

به خاطر عشق
"سيد‌محمد‌حسين ‌موسوي ‌فراز"
"... به خاطر عشق است كه فداكاري مي كنم. به خاطر عشق است كه به دنيا با بي اعتنائي مي نگرم و ابعاد ديگري را مي‌يابم. به خاطر عشق است كه دنيا را زيبا مي بينم و زيبایي را مي پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس مي كنم، او را مي پرستم و حيات و هستي خود را تقديمش مي كنم.
عشق هدف حيات و محرك زندگي من است. زيباتر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر از عشق چيزي نخواسته ام..." (1)

ايران... آمريكا... لبنان... ايران...
او از ايران آغاز كرد، اما نه مثل هر ايراني. از دبيرستان و دانشگاه گذر كرد.

ز غمی تلخ حکایت می کرد
"محمدباقر پوراميني"
زیبایی شهر، به آمد و شد پیامبر(ص) بود و طنین روح بخش او.
اما رفتن اش، جانکاه بود و کمرشکن؛ مخصوصاً اگر تسلی هم نباشد و بجای غمخواری، غمی را هم بر تو بیفزایند؛ حقت را غارت کنند و با خشم، خروش ات را خاموش کنند!
چه باید می کرد فاطمه.
یا بیت الاحزان می رفت و یا احد؛
حوادث تلخ پس از رحلت پیامبر(ص ) فکرم را درگیر کرده بود و سرانجام مرا به احد کشاند.
وقتی بر سر مزار حمزه رفتم، ديدم كه فاطمه(ع) آنجاست و مشغول گريستن؛ طنین سوزناک گریه او همچو پدرش، پیامبر(ص) بود.
پیشتر صدای گريه پیامبر(ص) را در بقیع شنیده بودم؛ زمان خاکسپاری تنها پسرش ابراهیم.

آن سفر كرده
"سمیه اصلانی"
همه کیپ تا کیپ ایستاده بودند. 57 ای ها را می گویم. همان بزرگ مردان وعده داده شده. (1) همان مو فرفری ها با آن شلوارهای پاچه گشاد، بلوزهای چهارخانه، یقه های پهن، مانتوهای پیلیسه و چادرهای رنگی.
تا چشم کار می کرد جمعیت بود و اشک شوق و حسرت دیدار.
ستاد تدارکات اعلام کرده بود: «باید فرودگاه فرش شود و خیابان ها چراغانی. باید...» نگذاشت. گفت: «مگر دارد کوروش می آید. یک طلبه روزی از ایران خارج شده و حالا دارد بازمی گردد.» او با همه فرق داشت. با همه کسانی که در کتاب های تاریخمان خوانده بودیم. ساده آمد و آمدنش در دو کلمه خلاصه شد؛ "امام آمد."

چهچهه ي داوودي
"عليرضا نادعلي"
سالهاست كه ستارگان، آسمان سحر را با زمزمه نغمه سحرانگيز تو بوسه باران و ترك مي كنند و ظهر با تمام طمأنينه و حلاوت و گرمايش با بانگ پر سطوت تو از گلدسته ها سرازير مي گردد و صد البته سرخي غروب به سبزي صداي قرب افزاي غريب نواز تو در دل سياهي شب ره سپردن آغاز مي كند.
سالهاست به چهچه ي داوودي آذرينْ لهجه تو خانه هاي بي نوا، حرم امام رضا(ع)، مي شود و مسجد و خيابان و بازار، صحنه خداي خواني عاشقان و اين نه گوشه تنگ روح الأرواح مقام بيات ترك دستگاه شور است كه به گوش مي رسد؛ رحيمي(1) است كه بر سر صحن فراخ مسجد دلم...

بدون مقدمه
"فرزانه پزشكي"
باز نزديك مي شود. روزي كه … خيلي ها، اسم برایش گذاشتند؛ روز حماسه، روز مقاومت، روز ايثار، روز فتح و حالا هم روز مقاومت ملي.
همه ي اين اسم ها مال يك روزست؛ "روز سوم خرداد". روز رهايي خرمشهر. احتمالاً و شايد هم حتماً، درست هر سال توي همين حول و حوش، همه ياد خرمشهر و دفاع و اين حرفها مي افتند كه بله، در چنين روزي خرمشهر آزاد شد. بعد هم چند تا تيزر تبليغاتي و چند تا فيلم آرشيوي از آن روزها. بعد هم تبريك مجري تلويزيون و در بهترين حالت، مصاحبه با چند تا از كساني كه آن روزها را ديده اند؛ چهار تا سپاهي، دو تا ارتشي و دو سه تا آدم از اين ور و اون ور. بعد دوباره عمليات بيت المقدس را برایتان...

آرام دل مرا بخوانيد
"پريناز صوفي"
بيش از هر کس، حسين(ع)، از آمدنت خوشحال شد. دويد به سوي پدر و با خوشحالي فرياد کشيد: "پدر جان! پدر جان! خدا يک خواهر به من داده است"
تو نيز در آغوش کسي آرام نمي گرفتي، جز آغوش حسين...
و اشک هايت خبر مي داد از آن همه آرامش آغوش حسين!
چه جاي ترديد! که تنها آغوش حسين است که جان مي دهد براي گريستن و تو آن قدر گريه مي کني که از هوش مي روي و حسين را نگران هستي خويش مي کني...

*** حسين به صورتت آب مي پاشد و پيشاني ات را بوسه گاه لبهاي خويش مي کند.

كتاب ها ورق نمي خورند!
"مسعود كرمي"
خارجي - 6 عصر - كتابفروشي - كتاب گران است.
آمده ام خوشحال براي تولد خواهرم هديه بخرم. هديه فرهنگي؛ كتاب. يك كتاب را خيلي در موردش نقد خوانده ام و تعريف شنيده ام. خيلي خوشحال مي شود. با دو دو تا چهار تاي خودم اگر 10 تا 15 هزار تومان هم باشد، خوب است.
- سلام. عزيز كتاب "مستطاب آشپزي از سير تا پياز" نوشته "نجف دريابندري" را داريد؟
- بله، ايناهاش.
قيمت پشت جلد را مي بينم و مي زنم به خيابان. سي و نه هزار تومان ناقابل. با نصف اين مبلغ براي تولدش mp3 player مي خرم و ...

اخراج
"سید‌امین رحمان‌نژاد".
همه‌ی نگاه‌ها برایش سنگین بودند. یا متنفر بودند یا مترحم. دیگر طاقت تحملشان را نداشت. دنبال گوشه‌ای می‌گشت که خودش باشد و خودش. دوست داشت برود گوشه‌ی خلوتی از مدرسه، مثل همان حیاط پشتی که تازه قفلش کرده بودند، خودش باشد و خودش. بدون مزاحم. چمباتمه بزند و خودش را جمع کند و سرش را آنقدر توی زانو‌هایش پایین بکشد که گوش‌هایش بین زانو‌هایش محکم شوند؛ که هیچ کس را نبیند، که هیچ چیز نشنود. می‌خواست اینجا نباشد. این وسط، بین این همه نگاه. حتی صندلی لق گوشه‌ی اتاق مدیر را هم ترجیح می‌داد به این زخم نگاه‌ها.
باید صحبت می‌کرد. آن هم توی خلوت. از همان نگاه‌هایی که دوستشان نداشت، شنیده بود.