سرهنگ ستاد، خلبان فلاني
يكي از افرادي كه تحت نظر آن زندان بان، دوران اسارت خود را مي گذراند، حسين اسلامي بود. وي به همراه آن زندانبان عراقي مهمان گروه امنيتي دفاعي خبرگزاري فارس بود و بخش هايي از خاطرات دوران حضور خود در عراق را مجددا روايت كرد.
آنچه مي خوانيد، مجموعهاي از خاطرات حسين اسلامي است.
* رفت و برگشت به آبادان
وقتي خرمشهر كاملا سقوط كرد، شهر آبادان هم خلوت شده بود. پدر ما هم با اينكه مريض بود نميپذيرفت از آبادان خارج شود. او ميگفت: اگر من از آبادان بروم ستون اتكاي مردم حداقل در محله سكونت خودمان ميشكند و شهر تخليه ميشود. اين شد كه به جز ما و يك خانه ديگر در كوچه كسي نمانده بود و ما هم بالاخره پدر را راضي كرديم كه از آبادان خارج شويم.
5 يا 6 آبان بود كه از آبادان خارج شديم. پدر و مادر در منزل يكي از بستگان در ماهشهر مستقر شدند. برادرم به جبهه رفته بود و سرپرستي خانواده برعهده من قرار داشت. مابقي بچهها اهل و عيال داشتند و به دنبال كار خودشان بودند و فقط من و يكي از برادرانم همراه خانواده بوديم.
برادرم قبل از رفتن به من گفت: من براي گذراندن يك دوره آموزشي به تهران ميروم، وقتي برگشتم هر جا كه مستقر شدم شما را با خود خواهم برد.
در جواب گفتم: من طاقت ندارم بايد بروم آبادان چون مسجد را در اين موقعيت رها كردهايم و هرلحظه ممكن است عراقيها پيشرفت كنند و آبادان را هم بگيرند و اين در حالي بود كه عراقيها از مارق (نام اصلي آن "مارد " است، اسم رودي در نزديكي آبادان به سمت جزيره مينو) آمده بودند تا پشت ذوالفقاري و آبادان را محاصره كردند.
در اين شرايط مردم مجبور بودند با عبور از بيابانها از شهر خارج شوند. ما كه ماشين داشتيم فقط توانستيم به اندازه يك قمقمه آب، يك لقمه نان و يك پتو برداريم. بعضيها كه اثاثيه خود را با فرغون، دوچرخه يا گاري از شهر بيرون ميآوردند و به هر صورتي كه بود بايد زندگيشان را نجات ميدادند.
به حرف برادرم گوش ندادم و وقتي او به تهران آمد، خانواده را رها كرده و به آبادان برگشتم...
* شناسنامهات كجاست؟
جنگ كه شروع شد بين ايران و عراق فقط يك مرز 600 - 500 متري اروندرود وجود داشت و خرمشهر مظلوم به دست عراق افتاد.
همان زمان يك مرتبه به خرمشهر رفتم پيش عموزادهام (شيخ شريف). وقتي من را ديد گفت براي چي آمدي اينجا؟ شناسنامهات كجاست؟
گفتم: من عموزادهات هستم. در جواب گفت: خوب باشي، براي حضور در خط اجازه پدر يا شناسنامه لازم است و من را از خرمشهر بيرون كرد. به مسجد صاحبالزمان(عج) برگشتم. در آن زمان تنها پانزده سال داشتم. زخميهاي زيادي آنجا بودن كه من شروع كردم به كمك براي جابجايي آنها. گونيها را پر از شن و ماسه و سوار ماشينهاي آيفا ميكرديم. يادم هست كه ماشينها با استارت هم روشن نميشد و مجبور بوديم آنها را هل بدهيم.
* به هر كلكي بود از خانه فرار كردم
10 آبانماه بود كه از هنديجار خارج شدم. موقع سوار شدن به ماشين، مادرم گفت بمان تا برادرت از تهران بيايد، ما مردي در خانه نداريم و پدرم هم آن موقع خيلي مريض بود. به حرفش گوش ندادم و به هر كلكي كه بود رفتم. در راه به منزل هر كدام از بستگان كه ميرسيدم براي توجيه كارم بهانههاي مختلف ميآوردم.
خلاصه شب را در سربندر، منزل پسرعمهام خوابيدم. فرداي آن روز سوار ماشين شدم و تا سهراهي شادگان و از آن طرف هم به آبادان رفتم. 20 كيلومتري آبادان توپخانه اصفهان مستقر شده بود. هيچ وقت يادم نميرود شخصي به نام سروان همايونسر جلوي ماشين را گرفت و گفت: همه بايد برگردند و گرنه دادگاه صحرايي ميشوند. مجبور شديم چند كيلومتر برگرديم عقب. به راننده مسيري را را نشان دادم كه يك جاده خاكي بود. در ميانههاي مسير متوجه شديم يك جيپ نظامي به دنبال ماشين ما ميآيد. راننده ماشين را نگه داشت و از جيپ افسري پياده و شد و كلت خود را به سمت ما نشانه گرفت و گفت: هر كسي تكان بخورد به سمت او شليك خواهم كرد.
همينجا ميگويم در طول مدتي كه در صحنههاي درگيري حضور داشتم هيچ وقت از عراقيها نترسيدم اما آن روز خيلي از اين سروان ترسيدم. يك از ميان فحشي داد و خطاب به آن افسر گفت: تو آمريكايي هستي كه نميگذاري ما به سمت آبادان برويم. سروان با قد كوتاهي كه داشت كشيدهاي به صورت آن فرد زد و گفت: غير از اين فرد مابقي ميتوانند بروند.
همه به سمت ماشين دويده و سوار شدند. يكي گفت: اين مسير خطر دارد و بهتر است به سمت چوئبده برويم. ديگر روشنايي راه ماهشهر هم كم شده بود.
* افسر بعثي با آفتابه به اسرا آب ميداد
كم كم به جاده آسفالت نزديك ميشديم. در راه يكي از بچههاي عضو چريكهاي فدايي خلق هم همراه ما بود. اوايل جنگ فضاي جامعه مثل تور ماهيگيري بود، وقتي از آب بيرون ميكشيديم در آن ماهيهاي حلال گوشت و حرام گوشت وجود دارد. اوايل انقلاب هم همين طور بود، بعضي از اين احزاب و گروهها به صورت تيمي آمده بودند تا اسلحه جمع كنند.
چند نفر از بچههاي سپاه هم در جمعمان حضور داشتند و جمعه حدود 40 نفر بوديم كه همگي اسير شديم.
نحوه اسارتمان به اينطور بود كه ابتدا هليكوپترهاي عراقي بالاي سرمان آمدند و چهار تانك نيز محاصرهمان كردند. از تشنگي همه جا را مثل سراب ميديديم. چون دمپاييام عرق ميكرد آن را درآورده و پا برهنه بودم. تانكها شروع به شليك به سمت ما كردند. تا آن زمان هيچگونه آموزش نظامي هم نديده بودم تنها كاري كه كردم اين بود كه خودم را داخل گودالي كه اطرفم بود، انداختم. پيراهن نظامي كه به تن داشتم به سرعت در آوردم و تنها زير پيراهني به تن داشتم. كاملا توسط تانك ها محاصره شده بوديم. آن روز يك شهيد و يك زخمي داده و بقيه اسير شديم.
تا شب همه اسرا را در يك مكان جمع كردند. در جمعمان پيرمردي بود كه از شدت تشنگي داشت هلاك ميشد. بعضي از بچه محلهاي من كه اسير شده بودند ميدانستند من عربي بلدم. گفتند حسين به عراقيها بگو اين پيرمرد داره ميميره. به سرباز عراقي كه مقابل ما ايستاده بود گفتم اگر ميشود قدري آب به او بدهند تا نميرد. يكي از سربازهاي عراقي هم با آفتابه به رويش آب ريخت.
بعد از اين مكالمه عراقي هم متوجه شدند كه من عربي بلدم. يكي از آنها گفت به بقيه بگو هركسي وسيله تيزي دارد، بياندازد. يكي از ما خنجري داشت كه آن را بيرون انداخت. دو تا از عراقيها سر به دست آوردن اين خنجر با هم دعوايشان شد.
* به افسر بعثي گفتم من سرهنگ ستاد و خلبان ارتش هستم!
سربازهاي بعثي مدام به امام(ره) بي حرمتي ميكردند كه يكدفعه صداي بلندي در فضاي محوطه پيچيد «هر كس به امام فحش بدهد، جيگرش را بيرون ميكشم».
به پشت سر برگشتم تا ببينم اين صدا از طرف چه كسي است. تصورم اين بود كه حتما بايد فردي باشد كه از لحاظ جسمي، زور و بازويي داشته باشد. اما در كمال تعجب پسر كم سن سالي را ديدم. هنوز پس از چند سال چهره كوچك اما در عين حال مردانهاش را به ياد دارم. همه ساكت شدند و كسي چيزي نگفت.
بعد از چند ساعت ما را سوار ماشينهاي كمپرسي كردند و به منطقه «تنومه» بردند. حدود 18 ماه را در زندانهاي متعدد گذراندم تا اينكه به ارودگاه شماره هشت به نام «الانبار» منتقل شدم. در آنجا بود آقاي ابوترابي، پدر معنوي همه اسرا را براي اولين بار زيارت كردم.
بعد از مدتي ما را به بغداد برده و در سوله بزرگي كه به همراه جمع زيادي از اسرا جمع كردند. بعد از مدت كوتاهي ما را به جاي ديگري منتقل كردند.
حدود 5 ماه بود كه حمام نرفته بوديم و بدنهايمان لزج شده بود، عكسهاي آن روز مرا اگر ببينيد، نيم تنه بالاي بدن من دانه دانه شده بود. تا اينكه ما را به پادگاني بيرون از بغداد به نام «راشديه» بردند.
در همان زمان يكي از لشكرهاي ارتش اردن هم به آن پادگان آمده بود. يكي از نيروهاي نظامي از پشت پنجره از ما پرسيد: شما كي هستيد؟ گفتيم: ما ايراني هستيم.
من آيةالكرسي و اذان را برايش خواندم. گفت: چرا اذان شما فرق ميكند؟ گفتم: براي اينكه ما شيعه هستيم. يكي ديگرشان آمد و گفت: تو كي هستي؟ گفتم: من سرهنگ ستاد، خلبان فلاني هستم (به عربي). در حالي كه من تنها حدود 16 سال بيشتر نداشتم و حتي رژه هم نرفته بودم اما خداوند را شكر كه دشمنان را از احمق ها قرار داده است.
* با شكنجه از من خواستند تا به امام توهين كنم
نيروهاي نظامي بعث اردوگاه را مثل باغ وحش ميديدند و هر كس رد ميشد يك عكس العملي از خود بروز ميداد. يكي آب دهانش را روي بچهها ميريخت، يكي ديگر فحش ميداد و... در پادگان پيچيده بود كه يك سرهنگ خلبان اسير شده است، دسته دسته ميآمدند تا سرهنگ خلبان را ببينند.
پيرمردي از بين اسرا گفت نميدانم چه كسي به اينها گفته كه سرهنگ است و خودش را گرفتار كرده. يكي از بچهها به او گفت حسين خودش را سرهنگ معرفي كرده. برگشت و پرسيد چرا خودت را گرفتار ميكني؟ گفتم من چه ميدانستم اينها باورشان ميشود كه يك بچه 17 ساله سرهنگ ستاد و خلبان باشد.
مدتي گذشت تا اينكه ما را به يكي از اتاق خفهاي مثل اتاق نگهبانها بردند. دستهايم را از پشت بستند و شروع كردن به زدن. يكي از افسران بعثي با لگدي كه به من زد و خواست تا به امام توهين كنم اما من مقاومت كردنم.
يادم هست كه سال 61، تازه جنگ فتحالمبين انجام شده بود. همينجا بود كه براي اولين بار با كاظم (همان زندانبان حاضر در ايران) برخورد كردم. سرباز خشني بود كه جلوي در روي صندلي نشسته بود. به سمتم آمد و گفت: پيغمبر گفته اگر فحش هم بدهي و جانت را نجات دهي اشكال ندارد و گناهي بر شما نيست. به (امام) خميني فحش بده تا زنده بماني.
من را به ستوني بسته بودند و ميزدند. گفتم هر وقت (امام) خميني فحشم داد، به او فحش ميدهم.
همينجا ميگويم كه لعنت خدا بر من اگر در اين ده سال به (امام) خميني يا نظام اهانت كرده باشم. نه اين كه قسم بخورم تا شما باور كنيد، دارم اتمام حجت ميكنم. اين قدرت و توان هم چيزي نبود جز اينكه من خودم را وصل به (امام) خميني (عليهالرحمة) ميديدم و او هم وصل بود به اهل بيت، اهل بيت هم به پيامبر، پيامبر هر به خدا بود.
خلاصه من اين جواب را به اين آقا دادم. ما بين اين حرفها، شنيدم كه گفتند اين را بفرستيد ارودگاه، مابقي را آزاد كنيد. به اسرا گفتم كه اگر من كشته شدم به پدر و مادرم خبر بدهيد و بگوييد كه به (امام) خميني اهانت نكردم.
مدت كوتاهي نگذشته بود كه تصميمشان عوض شد و همه ما را دوبارع به اردوگاه 8 برگرداندند.
* فرمانده اردوگاه به خبرنگاران گفت اسرا در آسايش زندگي ميكنند
بعد از 18 ماه توانستم نامهاي براي خانواده ام بفرستم و آنها هم به اين نامه جواب دادند. در نامهاي كه برادرم برايم فرستاد نوشته بود: دادش حسين، اگر تو اسيري خانوادهات آزادند، اما وقتي امام حسين(ع) شهيد شد، خانوادهاش را به اسارت بردند. صبر كن كه انالله معالصابرين.
چند روز يگذشت تا اينكه ما را به اردوگاه موصل يك انتقال دادند و حدود 22 ماه همانجا مانديم.
اسفند سال 62 بود كه به الرمادي رفتيم. آنجا خبرنگاران آسياي شرقي و آفريقايي حضور داشتند. آسايشگاه را بستند و شروع كردن به فيلمبرداري از فرماندهان بعثي و آنها هم توضيح ميدادند كه اسرا در آسايش و آرامش نگهداري ميشوند.
* سيلي محكمي به صورت افسر حزب بعث زدم
در اردوگاه شخصي بود به نام حميد عراقي كه گروهبان بود و من رذلتر از اين آدم در عمرم نديدم. تمامي اسرا از شنيدن نام او وحشت ميكردند. اين حميد عراقي ميگفت، پايت را باز كن، سرت را بيگر بالا و بعد با لگد به اسير ميزد ميگفت شما آتشپرست هستيد بايد نسلتان قطع شود. يك چنين شخصي بود.
يكي از روزهاي اسفند سال 65، من در صف غذا بودم، من را صدا كرد و گفت چه كار ميكني؟ گفتم مي خواهم براي اسرا شلغم ببرم چون مسئول آسايشگاه بودم. يك كشيده محكم به گوشم زد. من هم سريه يقه او را گرفتم و بهش گفتم براي چه ميزني؟ اينجا مسئول دارد تو چه كارهاي كه من را كتك ميزني؟ آن زمان من در قاطع 2 بودم و او قاطع 3. يك لحظه به خودم آمدم ديدم يقه حميد در دستانم هست. گفت: دستت را بياور پايين. دستم را پايين آوردم. ناگهان با سر به زير چشمم كوبيد، من يك كشيده محكم به صورتش زدم. مقابل ما هم 45 نفر از بعثيها با كلاش ايستاده بودند. در ذهنم گفتم تمام فرماندهان كل قواي دنيا، چنين رزمندهاي مثل نيروهاي (امام) خميني نخواهند داشت. با سيلي كه به او زدم كلاهش بر زمين افتاد و من به عنوان يك ايراني با اين كار غرور ملي را در او خرد كردم.
بعد از اين كار بود كه بر سرم ريختند و با مشت به صورتم ميكوبيدند. بعد مرا به انباري آشپزخانه برده و حسابي كتكم زدند. دماغم را گرفته بودم كه آسيبي نبيند. افتادم زمين. آنها رفتند بيرون اما حميد كوتاه نيامد. با پوتين چنان به كمرم زد كه احساس كردم عضلاتم آويزان شده. پس از اينكه از كتك زدن من خسته شدند، به آسايشگاه منتقلم كردند.
تقريبا همه اسراي اردوگاه شيعه بودند ولي ما يك سني را به عنوان ارشد آسايشگاه قرار داديم چون خودش حرمت خودش را داشت. ايراني بودنش را دوست داشت، هم وطنش را دوست داشت و هم براي شيعه احترام قائل بود. مسئول ارودگاه هم استوار يكم ارتش جمهوري اسلامي و مردي مقتدر به نام علي اكبر حبيبي از اراك بود. من پس از انتقال به آسايشگاه، يك روز كامل استراحت كردم.
* افسر اردوگاه مجبور شد به يك جوان بسيجي احترام بگذارد
در اردگاه سربازي بود به نام فواض. آن زمان صدام شعار ميداد كه اسرا ميهمانان من هستند. به اين سرباز گفتم حميد عراقي به دهان من نزد، به دهان صدام زد. اين جواب مهمانداريتان است؟
به ولايت علي بن ابيطالب قسم، گوشه آسايشگاه نشسته بودم كه سرهنگ عراقي آمد. به او گفتم: من حسين عبدالستار اسلامي، سال 80 در ميدان مين اسير شدم، پس بيشتر از حق خودم دارم زندگي ميكنم، بايد همان سال 80 ميمردم. وقتي صليب سرخ آمد اردوگاه، شاهرگش را ميزنم و ميگويم تو گفتي. به خدا قسم از جايش بلند شد در حالي كه بدنش ميلرزيد. در مقابل اين بسيجي ناچيز، بلند شد و ايستاد و احترام گذاشت چون رذالت صدام را ديده بود. اين كارها باعث شد، تا من را به اردوگاه ديگري منتقل كردند.
* جرم من لبيك گفتن به فرزند امام حسين(ع) بود
وقتي در ارودگاه نظامي بودم به حضرت ابوالفضل(ع) ميگفتم آخر من چرا اسيرم. جرمم اگر ايراني بودن است كه حتي رجوي ملعون هم در عراق است. اگر به خاطر فارس بودن است، اين همه فارس، كويت هم فارس دارد. اگر شيعه بودن است خود عراق و بحرين همه شيعه دارد. بعد گفتم اگر زمان شما نبوديم تا در كربلا و در ركاب مولايمان حسين(ع) بجنگيم، امروز به فرزند او لبيك گفتيم. جرم من لبيك گفتن است. همينطور درد دل ميكردم. گفتم از ما كه گذشت جوانيمان پشت سيم خاردارها سپري شد. نه عوض شديم و نه عوضي. نه ضد انقلاب شديم و نه پناهنده. فقط از تو ميخواهم آبرويم را حفظ كني و امروز خدا را شكر ميكنم كه در طول ده سال اسارتم كاري نكردم كه امروز ناراحت آن باشم. منتي هم به كسي ندارم. شايد اگر اينجا بودم معتاد ميشدم. يا اصلاً قطع نخاع ميشدم. خدا مرا خلق كرده و خودش هم مرا دوست دارد، بقيهاش هم توكل بر خدا.
* ابوترابي يك نعمت الهي بود در زمان ما
خلاصه بعد ما را به كمپ 5 منتقل كردند. از اتوبوس كه پياده شديم، 10 نفر سمت راست و 10 نفر هم سمت چپ ايستادن و ما به عنوان تونل وحشت ازر ميان انها رد شديم. خيلي آن ما را كتك زدند.
كمپ 5 در شهر صلاحالدين واقع بود. آنجا خيلي عذاب كشيديم، من در آنجاارشد آسايشگاه شدم.
يك روز ديدم يك نفر از پشت پنجره رد شد و من را ديد. بچهها گفتند عراقي است، گفتم بله ميدانم. آن سرباز، همين اقا كاظم بود. جلو آمد و گفت: من تو را جايي ديدهام. من حاشا كردم ولي او مصر بود كه مرا ديده. گفت تو حسين عبدالستاري؟ گفتم بله. اين دومين برخوردم با كاظم بود .سرباز خشني بود كه هرگز از او لبخندي نديدم اما كتك هم نخوردم. اين خشونتش را به پاي نظامي بودنش گذاشتم و الا چرا با اين همه خشونت ميآمد حتي خاطرات و رفتارهاي زندگياش را به ابوترابي ميگفت. مگر اين ابوترابي چه چيزي را آنجا ايجاد كرده بود.
كاظم حتي مسائل زناشويياش را هم به حاج آقا ابوترابي ميگفت. جاذبه ابوترابي مثل جدش اميرالمومنين بود.
افسران ديگري هم بودند كه ميآمدند، حتي به اين آخوند اسير عرض ادب ميكردند. اين گوهر فعل و افعالش بود كه اين قدر جاذبه داشت و ميتوانست دشمن را رام كند.
براي مثال وقتي يك اسير ته سيگارش را بر زمين مي انداخت، ابوترابي خم ميشد و آن را از روي زمين جمع ميكرد. با عملش شرمنده ميكرد نه با امرش.
خلاصه يك روز كاظم از من پرسيد براي چه تو را به اينجا آوردند؟
گفتم گروهبانتان زد توي گوشم، زدم توي گوشش. همين طوري ماندند و تعجب كرد. از اين مدل صحبت كردنم خوششان يا جازدند، نمي دانم.
* براي ازدواج خواهرم به اسرا شيريني دادم
در طول اين ده سال گاهي دلم مي گرفت و ياد خانوادهام ميافتادم. ميرفتم و يك حوله روي صورتم ميانداختم و گريه ميكردم. وقتي من اسير بودم 5 تا از خواهران و برادرانم متأهل شدند.
اولين خواهرم كه ازدواج كرد و برايم نامه نوشتند، خيلي گريه كردم. رفتم 12 - 10 تا قرص نعنا گرفتم و چند تا از اسرا را را مهمان كردم گفتم بضاعت من همينقدر است. بالاخره خيلي حسرت است، برادر و خواهر ازدواج كنند و من مشتاق ديدار آنها و در جشن ازدواجشان حضور نداشتم.
دو بار سه بار در زندان به من پيشنهاد ازدواج دادند. ميگفتند چرا خودت را با اين فارسهاي آتشپرست يكي ميكني؟ بيا به تو زن ميدهيم، ماشين و خانه ميدهيم تو عربي و از مايي. حالا به مكر و حيله بودنش كاري ندارم، به هر حال در آن شرايط، اين پيشنهادات را دادند. ولي گفتم من ايرانيام و به ايران هم برخواهم گشت. از مردن هم نميترسم چون به هر حال ميروم آن طرف، نزد پدر بزرگوارم، اجدادم و شهداي ديگر خواهم بود.
كاري هم نكردهام كه از آن طرف شرمنده باشم. البته اميدوار به فضل الهي هستم. چه باشم و چه بروم، برايم فرق نميكند.
خدا را شكر ميكنم كه امروز هم اوضاع و احوالم همينطور است.
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .
عناوین دیگر :
سرهنگ ستاد، خلبان فلاني
روي جنازه اكثر شهداي 17 شهريور نوشته شده بود "ناشناس "
علوم انساني ترجمه شده غربي با مباني ديني تطبيق ندارد
فيلسوفان اسلامي تعاريف و ديدگاههاي ويژه درباره زيبايي دارند
علياكبر(ع)، خلاصه پيامبر و سه امام است





کانون اندیشه جوان در سال 1377 برای پاسخگویی به نیازهای اندیشهای جوانان تأسیس شد.


