به قد يك ميليونيوم ميلي متر خواب
محبوبه ولي
عكس از: حسين ساكي
قسمت دوم
و ادامه ی سرگذشت یک دانشجوی پزشکی که متخصص می شود؟
به جايی رسیدیم که وارد دوره بالینی می شود. ذوق و شوق مَچ کردن و تطبیق اطلاعات با آنچه می بیند او را می گیرد؛ اینکه آنچه در کتاب ها خوانده در بیمار پیدا کند و یا آنچه در بیمار می بیند، در کتاب ها جستجو کند. با استادان درمانگر در کلینیک ها مشورت کند. این دوران می گذرد تا اینکه انترن می شود. انترنی شروع دوران افسردگی در پزشکان است. البته نه اینکه زودتر از آن ندانند در عالم پزشکی چه می گذرد. در واقع او با ورود به دوران انترنی، همه آنها را لمس می کند و طعمش را می چشد. در این دوره باز هیجان کوچکی دارد. اگرچه با همين هیجان کشیک هایشان را شروع می کند، ولی کسی را ندیده ام که بیشتر از یک ماه از دوران انترنی اش خوشحال باشد؛ زیرا می فهمد که وارد بازار و تجارت پزشکی شده و آن را لمس می کند. با کشیک هایی که می دهد و وضعیت درس خواندنی که دارد، تازه می فهمد راه را از اول اشتباه آمده است. البته این اتفاق برای من نیفتاده، چون فوق العاده پر انرژی هستم! اما آنچه می گویم، هرچند حرف خودم نباشد، ولی یک واقعیت کلی است که معمولاً شامل حال خیلی ها مي شود. و اگر آن انرژی زیاد نباشد، آدم واقعاً به بن بست می رسد. انسان تمام سختی های زندگی را به امید راحتی و آسایش تحمل می کند که اگر از این تاریکی عبور کند، به روشنی می رسد. اگر این تشنگی را تحمل کند، به آب گوارایی مي رسد!
اما انترن ها می فهمند وضع آنطور که فکر می کردند نیست؛ کشیک های پشت سر هم، 10 شب کشیک در ماه، شب بیداری هایی که واقعاً به گفتن ساده است، بالای سر مریض بودن با مسؤولیت سنگین و بدون کمک کسی. و خلاصه انترنی یعنی یک سال و نیم شب بیداری با شرایط سخت. گرچه پرستارها هم کشیک شبانه دارند، اما سیستم منظم و خوبی دارند و به قدری در کار شبانه منظم هستند که همیشه به آنها غبطه می خورم.

چرا؟
در سیستم پرستاری اگر شیفت پرستاری تا ساعت 2 بامداد باشد، شیفت در هر وضعیتی که باشد به پرستار بعدی تحویل داده می شود و پرستار قبلي بدون هیچ دغدغه ی خاطری مجال استراحت پیدا می کند. اما پزشک مسؤولیت جان و سلامت مریض را دارد و کار او ساعت بردار و شیفت بردار نیست. اگر پزشکی در شیفت خود، تصمیمی، تجویزی، تزریقی و یا هر برخوردی با مریضش داشته باشد و در شیفت بعد اتفاقی برای او بیفتد، باید حضور داشته باشد. یا مثلاً اگر تزریق ها باید هر 45 دقیقه کنترل شوند، حتی اگر در آن 45 دقیقه شیفت پزشک تمام شده باشد، نمی تواند مريض را رها کند. مسؤولیت پزشک جاری و ساری است. اگر لازم شود حتی بعد از شیفتش به واسطه اینکه مریض را می شناسد و شرایط او را می داند، باید شیفت های بعدی را هم بماند. بنابراین شیفت پزشک ها به طور سنتی چهار ساعته نیست، بلکه همیشه بالای 20 ساعت است! پزشك اصولاً به هیچ مسؤولیتی در قبال مریض، در طول شبانه روز نمی تواند "نه" بگوید. کوچکترین احساس ناراحتی برای مریض، پزشک را ملزم به حضور می کند. حالا تصور کنید که این پزشک بدترین و سخت ترین کنکورها را داده است، درس های سنگین در مورد کنترل سلامت را خوانده است؛ آن هم با کتاب هایی که ضخامت هر کدامشان چندین برابر کتاب قطور مفاتیح الجنان است و از دیدنشان وحشت می کنید! با اصطلاحاتی تخصصی و پیچیده که باید تمام آنها را فهم کند، حفظ کند و بعد کاربردی از آنها استفاده کند. در شرایطی که تمام هم سن و سال هایشان در سن 27- 26 سالگی کم کم وارد زندگی پایدار و با ثبات شده اند و تکلیف و وضعشان روشن است. سربازی شان را رفته اند، درآمد مشخص دارند، ازدواج کرده اند و .... اما راه او هنوز ناقص است. احساس ناقص بودن راهش، احساسی است که با وجود آن حتی جرأت نمی کند به سراغ ازدواج برود. به همین دلیل متوسط سن ازدواج در پزشكان بسیار بالاست. حتی یک زندگی معمولی نمی توانند تشکیل دهند و از برنامه ریزی برای دیدن یک برنامه تلویزیونی هم محرومند و حتی نمی توانند مثل یک آدم معمولی یک سریال شبانه ی تلویزیونی را دنبال کنند! یک فرد معمولی که در یک اداره کار می کند یا شغل آزاد دارد، شغلش طوری است که ساعت 2 و 3 و یا حداکثر 6 بعد از ظهر برمی گردد خانه اش، استراحت می کند، کنار خانواده اش است، خرید می کند، اگر برنامه ریزی کرده باشد برای تفریح بیرون از خانه وقت می گذارد، تلویزیونش را می بیند و در تمام این مدت در حال استراحت فکری و جسمی است. حداکثر 11 شب می خوابد و تا صبح که بیدار می شود، 7 - 6 ساعت خوابیده است. اما یک پزشک، 10 شب در ماه را که شیفت است، بقیه ی روزها کارش طوری است که نمی تواند بگوید فقط در طول ساعت اداری کار می کند؛ زیرا ممکن است مریض در ساعتی غیر از ساعت اداری به او احتیاج داشته باشد. مخصوصاً در بیمارستان های دولتی، حتی خیلی روزهای معمولی که کار تمام می شود، او نمی تواند برود خانه. گاهی تا شش و هفت باید بماند و بعد از آن هم تا شب درگیر پرونده هاست و شب بیداری ها هم واقعاً آزاردهنده است.
کمی از سختی شب بیداری ها بگویید؟
ساعت دو و سه شب، کارهایت تمام می شود و می روی که بخوابی. آنقدر خسته ای که هنوز عضلاتت شل نشده، نمی دانی کجایی. با وجود تمام این خستگی، ساعت چهار صبح بیدارت می کنند که مریض بدحال است و پزشک حقی برای خودش قائل نیست که بگوید "بیدار نمی شوم". اصلاً چنین حقی برای او تعریف نشده است. اگر به اندازه ی یک سر سوزن و حتی یک میلیونیوم میلی متر راهي باشد که او بیدار نشود و از آن بیدارشدن فرار کند، قطعاً بیدار نمی شود. اما راهی نیست. این وصفی است که تقریباً تمام بچه های پزشکی آن را تجربه کرده اند و اگر گاهی برخورهایی از پزشکان می بینید، از پس زمینه های آن و تمام آن بی خوابی ها بي خبريد. از طرفی وقتی بیدار می شوی، باید بدون کوچکترین اشتباهی کار کنی. حرف سر اشتباه در جا به جایی یک آجر نیست، یا اینکه سنگ ساختمان زیبا در نیامده باشد، یا آسفالت چاله داشته باشد، بلکه جان و سلامت مریض در بین است. با تمام خستگی و فشار باید پر انرژی و فعال باشی. دستت نلرزد. بخیه که می زنی اشتباه نکنی. درست کار کنی. هیچ گونه عصبانیت و خستگی قابل قبول نیست. تصمیم گیری ات هم باید درست باشد و با تمام خستگی روحی و جسمی به درستی تشخیص دهی که چه درمانی برای بیمارت لازم است و بعد از این ساعات طاقت فرسا، باز هم ساعت شش و هفت صبح است و روز کاری بعدی شروع می شود. هفت صبح می روی درمانگاه و تا ظهر مریض می بینی که آن هم قصه خودش را دارد. باید نزدیک به 10 هزار کلمه حرف بزنی که کار به شدت سختی است.
وقتی تمام این دوره های دانشجویی و آموزشی تمام شود و وارد بازار کار شوند، وضع تغییر نمی کند؟
با این روزها و با این شبها وارد بازار کار می شود و نه تنها شرایط سخت تر می شود، بلکه کم کم برخورد مردم و امکاناتي كه در قبال کاری که انجام می دهد، دريافت مي كند را می بیند و پرستیژ اجتماعی از همه بدتر! چیزی که برای آدمیزاد خیلی مهم است، پرستیژ است. این واقعیتی است که هیچ کس نمی تواند بگوید آن را قبول ندارد.
یعنی شما معتقدید که پرستیژ پزشکی پایین آمده؟
البته. پرستیژ پزشکی پایین آمده و امروز یک پزشک عمومی خودش بهتر از هر کسی می داند که برخورد جامعه چگونه است. حتی برای خودم پیش آمده است که یک بقال بپرسد: "آقای بیگدلی شما دکترید؟" گفتم "بله" و بعد شنیدم که گفت: "ای بابا! فایده ندارد آقای دکتر! می گویند دکتر زیاد شده!" در حالی که او هیچ یک از سختی ها و شب بیداری ها و معلومات یک پزشک را نمی داند.
به نظرتان چرا این موقعیت اجتماعی بر خلاف گذشته اینقدر کاهش یافته؟
بگذارید اول چگونگی وضع را بگویم و بعد چرایی اش را! تا جوان هایی که می خواهند وارد این رشته شوند بدانند با چه چیزهایی مواجه خواهد شد. وقتی مسؤولیت کسی بزرگ است، خیلی از مؤلفه های دیگر زندگی اش نیز باید بزرگ باشد. نمی توانید به یک قاضی بگویید که مثل یک سوپر مارکتی زندگی کند و از او توقع کار یک قاضی را داشته باشید. کار پزشک شبیه کار یک قاضی است. حتی قاضی فرصت بررسی و مطالعه دارد، اما پزشک گاهی باید در لحظه تصمیمی حیاتی بگیرد و تصمیم اوست که بیمارش را به حیات یا ممات می برد.
اما آن بقال چه می داند که یک پزشک چه رنج های کشیده است و چه می داند یک شب تا صبح نخوابیدن و بیدار ماندن یعنی چه؟ شب تا صبحی که مجبوری مثلاً روده ی یک بیمار را شستشو دهی. باید تا صبح آنچه به او تزریق می شود را هر لحظه کنترل کنی؛ اگر زیاد باشد، روده اش می ترکد. اگر کم باشد، شستشو به خوبی انجام نمی شود. و یا آنقدر بمانی و کنترل کنی تا از شستشوی آن اطمینان پیدا کنی. با تمام اینها وقتی فکر کند حتی از طرف بقال جامعه با او با احترام برخورد نمی شود، مسلماً دچار بحران هویت می شود؛ زیرا هر کسی هویتش را در تأیید دیگران پیدا می کند. و اینگونه است که وقتی دوره ی انترنی اش تمام می شود و وارد بازار کار می شود، علائم آن افسردگی مثل یک بیماری ماژور کاملاً ظاهر می شود. بعد از آن هم درست زمانی که همه ی هم قطارهایش سامان یافته اند، او باید دو سال برود سربازی، با حقوق سی هزار تومان در ماه؛ و گویا اصلاً مهم نیست که او با چه قابلیت ها و سطح علمی به سربازی می رود! دو سال سربازی هم می گذرد و او می بیند 10 سال گذشته و تازه باید وارد بازار کار شود. در این زمان یک پزشک عمومی است که می خواهد کار کند و این تازه اول بدبختی است. به هر کس و ناکسی باید رو بیاندازد تا یک کار با ماهی 200 هزار تومان پیدا کند. خیلی وقت ها این پزشک ها حتی مجبورند به خاطر درآمد کارهايي كنند كه از حرفه اصلی شان فاصله دارد؛ مثل کارهای ویزیتوری. و اینجاست که می بیند آنچه در جامعه است، برخوردها، امکانات و آنچه عملاً به آن رسیده است، با آنچه به خودش وعده داده بود، خیلی متفاوت است و کم کم به این نتیجه می رسد که در عالم پزشکی اگر سود نسبی ای باشد، در تخصص است؛ چون متخصص ها حداقل اگر زندگی نمی کنند، زنده اند و وضعشان به فلاکت GP ها نیست. فکر گرفتاری کار و اینکه چرا نمی تواند با مدرك عمومي کار کند از یک طرف و مشکل قبولی در آزمون رزیدنتی که خیلی سخت تر از کنکور سراسری است از طرف دیگر به سراغش می آیند.

از سختی های این آزمون بگویید؟ چه تعداد پزشک در این کنکور شرکت می کنند و از بین آنها چند نفر پذیرفته می شوند؟
هر سال حدود 17- 16 هزار پزشک در کنکور دستیاری شرکت و بر سر رشته های تخصصی رقابت می کنند. البته در سال های 60 متقاضی برخی از رشته ها مثل روانپزشکی به اندازه ی ظرفیتش نبود و پذیرش در این رشته ها بدون کنکور و آزمون صورت می گرفت. اما امروز اینطور نیست و هر روز هم به حساسیت این آزمون اضافه می شود، تا جایی که کنکور رزیدنتی یک کار تخصصی شده و مؤسسه های زیادی مثل قارچ سبز شده اند که روی آن سرمایه گذاری می کنند و پول در می آورند. 5 درصد از باهوش ترين هاي اين مملكت در این آزمون بر سر مرگ و زندگی می جنگند و آنقدر زخم خورده اند که دیگر بحث آبرویشان در بین نیست، بلکه فقط می خواهند نانی درآورند؛ زیرا برای زنده ماندن و برای سطحی ترین نیازها ی روزمره شان فقط قبولی در این آزمون را سر راهشان می بینند. قبولی در این کنکور کار یک ماه و دو ماه و شش ماه و ده ماه درس خواندن نیست! باید 22 هزار صفحه مطلب خوانده شود. سه سال، هزار روز است و با اين حساب برای خواندن 22 هزار صفحه در سه سال، باید روزی 22 صفحه خواند. در حالی که در یک ساعت تنها 4 یا 5 صفحه از این کتاب ها ی درسی را با تمرکز می توان خواند و اینقدر مطلب پیچیده و سنگین است که تا به صفحه ی 50 برسی صفحه اول از یاد رفته است.
از بین این 16 هزار پزشکی که شرکت می کنند، 6- 5 هزار نفر از آنها همه ی زندگی شان را تعطیل می کنند و از بین آنها هم 200 نفر پذیرفته می شوند و باز از بین آنها تنها تعدادی می توانند در رشته هایی مثل قلب و چشم و پوست و ارتوپدی قبول شوند. در تمام مدت آماده شدن برای این کنکور، هم مطب و هم خانواده و دوستان و تفریحات و خیلی چيزهاي دیگر تعطیل می شود و حتي برخی شان از دست می رود. مشکلات عدیده می شوند و گاهی برخی از پزشکان برای سومین بار متوالی در این آزمون شرکت می کنند و قبول نمی شوند. البته این قبول نشدن به معنای ناتوانی یا کم هوشی آنها نیست، بلکه واقعیت اینست که تنها 200 نفر پذیرفته می شوند. از طرفی هم با اسفبار بودن وضع GP ها، همه دوست دارند که قبول بشوند.
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .
عناوین دیگر :
منطقه ژاندارم نمي خواهد
آنجا كه نام كوچك تو آغاز شد
خورشيد مي ماند
اصالت فكر يا عمل
يك واقعيت بسيار تلخ