جنگ بین نور و وجود
محبوبه ولی
عکس از: حسین ساکی
قسمت دوم
اصولاً ما دو حکمت می شناسیم که هم ذوقی هستند و هم بحثی. مثل حکمت متعالیه و حکمت اشراق که یکی بر مبنای وجود است و یکی بر مبنای ماهیت و البته به تعبیر شما بر مبنای اصالت نور. این دو حکمت چه نسبتی با هم برقرار می کنند؟
حکمت متعالیه تا اندازه ای ذوقی و اشراقی است، اما به اندازه حکمت سهروردی اشراقی نیست. حکمت ملاصدرا آن اندازه اشراقی است که از مکتب سهروردی مدد گرفته است، ولی کاملاً اشراقی نیست. بلکه ملاصدرا در مواردی سخت پایبند به مبانی ارسطو ست. با اين وجود مسأله اصلی همین نسبتی است که برقرار می کنند. این مسأله لفظی نیست، بلکه ملاصدرا قائل به فلسفه وجود است، ولی سهروردی قائل به اصالت نور. و اینکه می گویند قائل به اصالت ماهیت است، حرف بی ربطی است که برخی می گویند. سهروردی قائل به اصالت ماهیت نیست. فلسفه او، اصالت نور است. حالا جنگ بین نور و وجود است. این سؤال پیش می آید که این نزاع لفظی است یا نه، و هسته مرکزی بحث نیز همین جاست. ملاصدرا سعی می کند بگوید وجود اصالت دارد، چون ارسطویی است و مقداری هم تحت تأثیر فلسفه یونان است. اما در عین حال سهروردی را نیز خوب خوانده و به او بسيار ارادت می ورزیده و به نظر من در طول این 900 - 800 سال، بهترین اثری که درباره سهروردی نوشته شده اثر ملاصدرا است؛ هیچ اثری به عمق کتاب "تعلیقه ای بر حکمت الاشراق"درباره سهروردی نوشته نشده، اما به تمام معنی با سهروردی همراه نیست. نزاعش با سهروردی را حس می کند، اما سعی دارد با او آشتی کند و در همان تعلیقه اش می گوید که این نزاع لفظی است که ملاصدرا می گوید وجود و سهروردی می گوید نور.
اما نور چیست؟ "النور الظاهر بذاته، المظهر لغیره"، نور چیزی است که به ذاتش روشن است و همه چیز را روشن می کند. ملاصدرا نیز در باب وجود، عین همین تعریف را می گوید؛ "الوجود الظاهر بذاته، المظهر لغیره"؛ یعنی وجود فی نفسه روشن است و حضوراً و مفهوماً بدیهی است و ماهیات را روشن می کند. چنانکه می گوییم وجود این درخت، وجود این میز. در واقع ماهیات را روشن می کند.
حالا این سؤال را می پرسم؛ چیزی که خود به ذات روشن است و دیگران را روشن می کند مربوط به نور است یا وجود؟ هر صحیح الفطره ای می داند که اولاً این تعریف برای نور صادق است، البته درباره "وجود" هم غلط نیست و ملاصدرا هم اشتباه نکرده، اما اول برای نور صادق است. برای اینکه مسأله روشن تر شود، یک موضوع اعتقادی را مطرح می کنم؛ خدا هست. خدا از نظر ملاصدرا چگونه هست؟ بالضروره است یا بالامکان؟ فقط هستی برای خدا لازم است يا نحوه ی هستی؟ اگر فقط هستی لازم باشد که خیلی چیزهای دیگر هم مثل میز و دیوار و هر شی دیگری هم هست. بنابراین نحوه هستی مهم است. پس امتیاز خداوند بودن او بالضروره است. بالضروره یعنی بالوجوب و بالوجوب یعنی نمی شود که نباشد. نبودنش، شدنی نیست. لذا خداوند واجب الوجود است. در جایی که یک میز هست، اما می شود نباشد، همانطور که زمانی نبوده و در واقع نبودنش مانع عقلی ندارد، با اين وجود عقل نمی تواند بپذیرد که نباشد. بنابراین ملاصدرا می گوید که خدا واجب الوجود است و درست می گوید. اما سهروردی معتقد است که خدا نور است؛ ظهور بذاته است. ممکن است بگویید "این میز هم ظاهر است" و سهروردی می گوید میز می تواند ظاهر نباشد، اما خداوند ظهوری است که نمی تواند ظاهر نباشد. چون اگر ظهور حق نباشد، هیچ چیز ظاهر نیست. پس حق ظاهر است. یعنی نور است و اشیاء به نور حق تعالی ظاهرند. آسمان و زمین و فلک و ملک و دنیا و آخرت به نور حق ظاهر است. پس نزاع بر سر این است که ملاصدرا قائل است که خدا واجب الوجود است و سهروردی معتقد است که خداوند نور است. حال اگر به سراغ قرآن برویم می بینیم كه می فرماید: "الله نور السموات و الارض" و هیچ آیه ای پیدا نمی کنید که بگوید خدا واجب الوجود یا موجود است. ابن سینا نیز در بین آیات قرآن این آیه را تفسیر کرده است. نکته ی دیگر این که غربی ها می گویند اشراق ابن سینا افلاطونی بوده است. چنین ادعایی احمقانه است. آنها می گویند: عرب ها هم می گویند و فلسفه خوانده های ما هم ساده لوحانه می گویند افلاطونی است. در حالی که ابن سینا جاهایی که از ارسطو فراتر می رود، اشراقی و ایرانی است. اصلاً ابن سینا افلاطون را بی سواد می داند. در جایی از کتابش با صراحت می گوید که اگر آثار افلاطون اینهایی است که به دست ما رسیده، بی سواد بوده است. تفسیر او بر آیه نور، مبین اشراقی بودن اوست. البته حکمت اشراق اساساً همان تئوری است. تئوری ای که می گوید فهم اشراق است و همین جاست که تزکیه بر فهم مؤثر ست و آن فانوس را برای روشنی آماده تر می کند.
سهروردی قائل به تزکیه است و افلاطون نیز تعلیم و تربیت و دیالکتیک را در این یادآوری مؤثر می داند. به نظر می رسد این دو خیلی نزدیک به هم هستند. یا افلاطون خیلی تحت تأثیر ایران بوده و یا سهروردی تحت تأثیر افلاطون؟ چون شاهد مثال های زیادی از قرابت آنها هست. این شباهت ها چگونه رخ داده است؟
برخی از گفته های افلاطون در گفته های سهروردی هست، اما سهروردی خود را تحت تأثیر افلاطون نمی داند. افلاطون اشراقی است، اما سهروردی خود را با صراحت محیی حکمت خسروانی معرفی می کند، نه حکمت افلاطونی، و به همین علت که افلاطون هم اشراقی است به او احترام می کند و او را از خودش می داند. در درس افلاطون یک ایرانی نشسته بود که همه ی حکمت اشراق را به افلاطون گفته بود. از سوی دیگر نه تنها اشراق، بلکه همه ی حکمت افلاطون حتی در سیاست خسروانی و بر مبنای پادشاهی ایران است. البته پادشاهی ایران به معنای استبداد محمدرضا پهلوی نیست، بلکه فره ایزدی است. فره ایزدی یعنی پادشاه نور خداست نه یک زورگو. همینطور طبقه بندی اجتماعی افلاطون دقیقاً الگو گرفته از ایران باستان است. 
سهروردی بیشتر فیلسوف بود یا عارف و صوفی و خانقاهی؟ از سوی دیگر اینکه بعد فقهی او چگونه بود؟
سهروردي در حين عمر كوتاهي كه داشته، ضمن اينكه يك حكيم شگفت انگيز است، يك فقيه كامل و اصولي بزرگ است و كتابش در باب اصول به دست من رسيده است. كتابي نيز با اصولي متعالي در اصول دارد كه بسيار "شسته رفته تر" از اصول امروز و به شدت تحت تأثير كتاب "المستصفي في الاصول" ابوحامد غزالي است كه بسيار كتاب مهمي است، اما متأسفانه مورد توجه واقع نشده است. در مقدمه ي كتاب اصول سهروردي نوشته شده كه كتابي از سهروردي در باب فقه هم زير چاپ است كه البته چنين كتابي به دست من نرسيده است. در همين مقدمه آمده است كه فقه سهروردي، فقه شافعي است، اما شافعي بودنش را يقين ندارم. در خصوص فقه او، به سبكي كه من تشيع را مي فهمم و معنا مي كنم، سهروردي يك شيعه تمام عيار بوده است.
در مورد سؤال اول هم بايد بگويم كه صوفي و عارف و حكيم و ... واژه هايي است كه تا روشن نشود، ما در مغالطه و ابهام گرفتاريم. ما و همه آدم ها از صبح كه بيدار مي شويم، تا شب حرف هاي بسيار مي زنيم. دو سوم یا شايد 90 درصد اين حرف ها مغالطه است و فقط ده درصدش حقايق است. آدم ها با هم مغالطه مي كنند بدون اينكه خودشان بدانند و اين مغالطه ها در اثر كج فهمي و ابهامي است كه در واژه ها وجود دارد. واژه ها به همان اندازه كه هدايت كننده اند، راهزن اند. جاي بحث است كه حكيم و صوفي و عارف و اشراق حقيقتاً يعني چه؟ آيا اينها هم معني اند؟ آيا مترادف اند؟ آيا فرق دارند؟ اگر فرق دارند، ملاك تفاوت آنها چيست؟
لذا مادامي كه اين واژه ها از هم تميز داده نشوند، بحث در مورد آنها به جايي نمي رسد. خود سهروردي در جايي نوشته است و فرداي قيامت كه پرده ها كنار مي رود و حقايق آشكار مي شود، از هر 1000 نفر انسان، 999 نفر "قتيل العبارات اند" يعني كشته شده الفاظند و بر اثر ابهام الفاظ منحرف شده اند. به همين جهت سهروردي با اينكه يك حكيم اشراقي است، به هر بحث منطقي به اندازه پرداخته است. اما وقتي به مغالطات رسيده، به اندازه ي تمام بحث هاي منطقي اش در مورد آن بحث كرده است، چون مي دانسته مغالطات بسيار مهم است.
سهروردي در درجه اول حكيم است. اما او حكيم را با نبي معادل مي داند و وقتي مي گوييم حكيم است، يعني عارف هم هست. بنابراين سهروردي فيلسوفي است كه الهي است، پس حكيم است و به همين معني عارف هم هست. منتهي اگر به عارف هاي ديگري هم قائليد، من وارد بحث آنها نمي شوم. اما اگر عرفان را نور فهم بدانيم سهروردي عارف است و عرفان او با عرفان خانقاهي و عرفان هاي ديگر فرق دارد.
جايگاه حكمت اشراق در جهان معاصر كجاست و چقدر مي تواند پاسخگوي مسايل جديد باشد؟ اگر سهروردي در مقابل دكارت باشد و دكارت بگويد كه من مي انديشم پس هستم، پاسخ سهروردي به دكارت چيست؟
اينكه امروز چه كاري از حكمت اشراق برمي آيد، به يك صورت ديگر هم مي تواند مطرح شود و آن، اينكه پيغمبران اگر امروز بودند چه مي كردند؟ اگر حضرت موسي امروز بود، چه مي كرد؟ عصايش را برمي داشت يك اژدها درست شود همه را ببلعد؟ آنگاه در مقابل اين تكنولوژي چه مي كرد؟ اين سؤالي كه مطرح كرديد، مثل اين است كه همين سؤالات را بپرسيد. حكمت اشراق حرف خودش را مي زند. تكنيك اشراق، تكنيكي است كه اگر كسي آمادگي اش را داشت، خيلي كارها مي كند. اين حكمت، حتي اگر يك نفر را در عالم اشراقي كند، رسالتش را انجام داده است. همانطور كه يك وقتي بزرگي مي گفت اگر آيين مقدس اسلام تاكنون كه چهارده قرن مي گذرد، هيچ كاري جز تربيت حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) انجام نداده بود، كافي بود. اگر كمي نگاه كنيم يك حرف است. اگر از دید واقع نگاه کنیم حرف دیگری است. حکمت اشراق یک حکمت معنوی است و اگر بتوانیم پیام معنویت را به زبان شیخ اشراق ابلاغ کنیم، هر چند نفری که آن پیام را دریافت کند، کار بزرگی کرده ایم؛ چرا که دنیا به شدت نیازمند معنویت است. اما اینکه "اگر در مقابل دکارت بود، چه می کرد؟" سؤال خوبی است. فرض کنید من نماینده سهروردی ام. سهروردی می گوید: «آقای دکارت! شما چهارصد سال پیش تحول بزرگی در جهان به وجود آورده اید که تکنولوژی امروز در نتیجه ی آن است و اگر روش دکارتی نبود، علم به اینجا نمی رسید. اگر روش دکارتی نبود، هیچ کاری از علم بر نمی آمد.» بنابراین دکارت حرف مهمی زد که گفت: « می اندیشم، پس هستم.» این حرف را زد چون بنا را بر شک دستوری گذاشته بود و هر آدم فیلسوفی باید بنا را بر شک دستوری بگذارد تا بتواند فیلسوف شود. دکارت از خودش پرسید: «به هیچ چیز اعتماد ندارم، اما به چه چیز می توانم اعتماد کنم که شک پذیر نباشد؟» هرچه فکر کرد، چیزی پیدا نکرد. فقط یک چیز پیدا کرد؛ و آن اینکه دارد می اندیشد و شک می کند. گرچه شک همه چیز را خراب می کند، اما دکارت شک را بستر قرار داد و سوار بر آن شد. شک همه چیز را مشکوک می کند، اما خودش را مشکوک نمی کند، لذا دکارت سوار بر آن شد. تا اینجا دکارت حرف مهمی زد که گفت می اندیشم، پس هستم.
.jpg)
اما من به عنوان نماینده سهروردی از او می پرسم: «آقای دکارت! تو چه هستی؟» می گوید: «من اندیشه ام.» اما سؤال اینجاست که از اندیشه به من می رسی یا از من به اندیشه می رسی؟ این، "من" است که می اندیشد یا اندیشه است که به "من" هویت می دهد؟ یا به صورت دیگر، "من" وصف "اندیشه" است یا "اندیشه" وصف "من" است؟
من می اندیشم یا اندیشه می مند؟ در فلسفه دکارت "من" مقدم است. حالا من چیست؟ تمام حرف سهروردی اینجاست که این "من" کجاست؟ این "من" هر کسی می تواند باشد. "من" تصور من از خودم است؟ و اصلاً تصور من از خودم می تواند "من" باشد؟ تصور من غیر از "من" است، پس "من" کجاست؟ سهروردی می گوید: «من نمی توانم خودم را پیدا کنم و هرچه تصور می کنم، تصور من، "من" نیست. تصور من، تصور من است، اما "من" نیست.» "شیخ محمد بهاری" عارف معاصر که سهروردی را خوب فهمیده بود، در نامه ای که به دوستش فرستاد، چنین نوشته است: «بسم ا... الرحمن الرحیم. زنده باد حضرت دوست و مرده باد هرچه جز اوست. قربان حقیقتت که از آن خبر نداریم.»
تمام مسأله اینجاست. حتی "ابن سینا" چند قرن قبل از شیخ اشراق و شش قرن قبل از دکارت بوده و گویا پاسخ دکارت را داده است؛ او از دکارت فرضی می پرسد که وقتی می اندیشی و به خودت می رسی، این اندیشه مطلق است یا مضاف؟ ابن سینا می گوید: «اندیشه مطلق، بیانگر "من" مطلق است، اما "تو" که مطلق نیستی، پس این اندیشه مضاف است. حال که مضاف است، قبل از اینکه از اندیشه به خودت برسی، "خود"، وجود دارد؛ پس از خودت به اندیشه می رسی، نه اینکه از اندیشه به خودت. با این پاسخ، حرف دکارت در این ساحت حرف بی ربطی است.
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .
عناوین دیگر :
منطقه ژاندارم نمي خواهد
آنجا كه نام كوچك تو آغاز شد
خورشيد مي ماند
اصالت فكر يا عمل
يك واقعيت بسيار تلخ