هم و غم یک فیلسوف
فرزاد رضازاده
قسمت دوم
حکمت متعالیه را چقدر هماهنگ با گزاره های دینی به خصوص گزاره های ملهم از قرآن می دانید؟
پاسخ این سؤالتان را با یک سخن از جناب ملاصدرا آغاز می کنم. صدرالمتألهین شیرازی می فرماید: "منِ فیلسوف با یقین کار دارم، حالا یقینم را از هر جایی بگیرم... روایات و سنت اهل بیت و آیات قرآن می توانند حدود وسطی براهین ما قرار بگیرند."
آیه ای که یقینی است و روایتی که از امام معصوم روایت شده می تواند مقدمه استدلال باشد. اصلاً وجه اسلامیت فلسفه اسلامی – به غیر از بحث حدسیات – همین است که می توانیم مستقیم به قرآن و سنت رجوع کنیم یا از آنها الهام بگیریم، سپس آنها را مبرهن کنیم و یا اینکه بعنوان تأیید و شاهد از آنها بهره ببریم و یا آنها را بعنوان مقدمه برهان قرار دهیم. همه ی این حالات امکان دارد.
بنابراین نسبت قرآن، سنت و حکمت متعالیه از بیان ملاصدار آشکار می شود و از این جهت است که او تفسیر قرآن می نویسد و اصول کافی را شرح می دهد.
در ارتباط با جریاناتی که از مکتب ملاصدرا ملهم شده اند توضیح بفرمایید.
بعد از ملاصدرا کسی حرفهایش را نفهمید. حتی شاگردان بلافصل او مثل "فیض کاشانی" و "فیاض لاهیجی" و شاگردان این شاگردان مثل "قاضی سعید قمی" و ... در طول 150 – 100 سال بعد از ملاصدرا هیچ کدام معتقد به نظرات صدرایی مثل حرکت جوهری و اصالت وجود نبودند. پس از مدتی بزرگانی مثل "حکیم سبزواری"، "ملا علی نوری" و ... حکمت متعالیه را تبیین و تبلیغ کردند و بعد از آن بود که تقریباً تمام فلاسفه ای که داریم در حکمت متعالیه سیر می کنند. البته کسانی مثل "علامه سمنانی" که خودش را مشایی می نامد یا کسانی که خودشان را به "رجبعلی تبریزی" نسبت می دهند و یا برخی که به حکمت یمانی "میرداماد" معتقدند، هستند، اما خیلی قلیل اند. سیطره ملاصدرا و حکمت متعالیه ی او، تمام فلسفه ها و فیلسوفان اسلامی را در بر گرفته است.
اگر منظور از جریان، جریانات فلسفی مطلق است که معتقدم خیر، همان جریان حکمت متعالیه است که حالا رشد پیدا کرده است. اما اگر مقصود این است که فلسفه های مضاف ایجاد شده است، اتفاقاً باید بگویم فلسفه های مضافی هم که از آنها بحث می کنیم همه ریشه در حکمت متعالیه دارند زیرا فلسفه اصلی ما حکمت متعالیه است. فلسفه سیاست، فلسفه هنر و ... همه ریشه در حکمت متعالیه دارند.
شاهکار ملاصدرا را در مکتبش، در چه پرسش و با چه پاسخی می بینید؟
سؤال اصلی فلسفه ملاصدرا، بحث وجود است. ملاصدرا درباره ی اعتبارات، بداهت مفهومی، اصالت و وحدت حقیقت وجود بحث می کند. تا آنجا که به مقام وحدت وجود می رسد و در اواخر جلد دوم کتاب "اسفار" همه ی سخنش وحدت وجود است.
قبل از ملاصدرا کسانی مثل "ابن ترکه" و "قیصری" در ارتباط با وحدت وجود، 10 برهان آوردند که با چند نفر دیگر که در این زمینه کار کردند، مجموعاً 13–12 برهان آورده شد که هیچ کدام کامل نبود. اما ملاصدرا با 2 برهان که به اعتقاد قریب به اتفاق آقایان، کامل است، وحدت وجود را اثبات می کند. این دو برهان یکی بر اساس وجود لایتناهی حضرت حق و دیگری بحث ارجاع عليت به تشأن و ظهور است.
هم و غم ملاصدرا چه بود؟
تبیین عقلانی انظار و مکاشفات و مشاهدات عرفا که از جمله ی یقینيات ملاصدرا بود. غیر از کشف نبوی که قرآن است، ایشان مکاشفات عرفا را هم جزء مقدمات براهین خود استفاده می کنند.
حالا که بحث از عرفان پیش آمد، دلیل شکل گیری عرفان نظری در اسلام چه بود؟
در نظری کردن عرفان و مشاهدات و مکاشفات، سیری در زمان اسلام پیش آمد که بدان اشاره می کنم. تا قبل از "ابن عربی" عرفای ما بیشتر عارف عملی بودند و سیر و سلوک داشتند. اگر هم کتابی می نوشتند و سخنی می گفتند، کلمات و مکاشفاتی پراکنده بود و نظام عرفانی و منطقی وجود نداشت. اما با حضور ابن عربی، عرفان رنگ و لعاب دیگری گرفت و چیزی مثل فلسفه نظام وار و نظام دار شد و عرفان یک انتظام منطقی یافت. البته این سیر از کسانی مانند "امام احمد"، "امام محمد غزالی" و "ابن سینا" آغاز شد و کسانی مثل "عین القضات همدانی" و دیگران هم در آن سهم زیادی داشتند. اما کسی که توانست نظری کردن عرفان را حقیقتاً انجام دهد، ابن عربی بود و بعد هم شاگردان ایشان همچون "صدرالدين قونوي" و شاگردان قونوي مثل "مؤيدالدین جندی"، "عفيف الدین تلمسانی" و "عبدالرزاق کاشانی" و ... تا ابن ترکه و ملاصدرا. البته در اینجا مکتب شیراز از اهمیت بالایی برخوردار بود که متأسفانه همیشه مغفول مانده است.
حالا اینکه اصلاً چرا عرفان نظری بیان شد، سؤال بزرگی ست که همواره مطرح بوده است. اول دلیلی که می آورند این است که چون فلاسفه، عرفا را مذمت می کردند، عارفان به این نتیجه رسیدند که بهتر است نظام عرفانی شان را نشان بدهند که ثابت کنند عرفان گزاف نیست. دوم اینکه متأسفانه همانطور که در مقابل انبیا، نبی نمايان بودند، در مقابل عرفا هم عارف نمايان بودند و گاهی سخن از مکاشفاتی می كردند. پس باید محک و معیاری وجود داشته باشد برای نقادی این مکاشفات. نتیجه این شد که عرفا، نظام عرفانی ای را طرح کردند و به طریقی فلسفی – منطقی عمل نمودند تا عارف نما از عارف مشخص شود و البته عارف هم در تعبیر کشف و شهودش دچار اشکال و خطا نشود.
چه تفاوتی در رتبه عارف نظری وعارف عملی وجود دارد؟
کسانی مثل "شیخ اشراق" در مقدمه "حکمت اشراق" و "حکیم سبزواری" در بخش معاد "شرح منظومه" بحث هایی دارند و حکما را از این منظر تقسیم کردند و در این تقسیم بندی، كسي را که هم در حکمت نظری و هم در حکمت عملی برجسته است، در بالاترین مقام گذاشتند. گرچه سخنان این بزرگان قابل تقدیر است، اما برخی از این تقسیم بندی تعبیر دیگری کردند و آن اینکه عارفی کامل تر است که هم در علوم نظری و هم در مقام عمل و سیر و سلوک در اوج باشد. یعنی هم سواد علم حصولی داشته باشد و هم در درجات سلوک بالا رفته باشد. من معتقدم این تعبیر صحیح نیست و دانستن علوم حصولی و عرفان نظری هیچ کمالی محسوب نمی شود، بلکه کمال سیر و سلوک است. شما در عصر حاضر کسی مثل "شیخ رجبعلی خیاط" را می بینید که گرچه بیسواد است، اما در عالی ترین مراتب عرفانی است.
البته سفارش شده برای سالک بهتر است که به طور اجمالی بر مباحث عرفان نظری هم تسلط داشته باشد، اما این شرط را می توان با بهره بردن از حضور یک استاد حل کرد. مقام استاد در عرفان جای معیار و محک و مطالعه اجمالی عرفان نظري را می گیرد.
نسبت فلسفه ملاصدرا با تئوری های عرفانی پیشین را چگونه ارزیابی می کنید؟
کلمات ملاصدرا، ریشه در عرفان پیشین دارد. او حرکت جوهری، اصالت وجود و تشکیک وجود را از عرفان های پیشین گرفته است. هیچ مبحث فلسفی ای از ملاصدرا را نمی توانید پیدا کنید که به یک نحوی ملهم از عرفان نباشد، اما کاری که حکیم الهی، صدرالمتألهین انجام می دهد، این است که این مباحث را استدلالی كرده و براهین عقلی اش را بيان مي كند.
من به یک معنا، خود فلسفه حکمت متعالیه ملاصدرا را عرفان می دانم و به معنای دیگر عرفان نظری ای را که آقایان نوشتند، فلسفه می دانم.
.jpg)
در حال حاضر بهترین شارحان ملاصدرا در ایران چه کسانی هستند؟
"آیت الله جوادی آملی"، "آیت الله مصباح یزدی" و "آیت الله فیاضی".
یک جوان دانشجوی خالی از هرگونه تخصص فلسفی، چگونه می تواند ملاصدرا را بفهمد؟
همه ی ایرانی ها و کسانی که در جامعه اسلامی زندگی کرده اند، بخاطر قوه حدس شان فیلسوف اسلامی اند. حالا بگذریم از اینکه جامعه دارد کم کم از اسلامیت خارج می شود! اما جوانی که در جامعه مسلمان ایرانی تربیت یافته، می تواند فلسفه را بفهمد. کسی که در غرب زندگی می کند، حدسیات جامعه اسلامی را ندارد و فهم فلسفه اسلامی برایش سخت است، بنابراین در فلاسفه اسلامی بدنبال ابن رشد می روند، در حالیکه ما ابن رشد را فيلسوفي تماماً اسلامي نمي دانيم. اینکه ملاصدرا کمتر از ابن رشد و ابن سینا مطرح است هم به همین موضوع برمی گردد. از آن طرف هم کسی كه در فضای غرب تنفس نکرده باشد، نمی تواند فلسفه غربی را بفهمد. این تنها یک ادعاست که با 5 – 4 سال فلسفه غرب خواندن می توان آن را فهمید. خیر، 50 سال هم بخواند، چون در آن فضا زیست نکرده، به درک حقیقی نمی رسد.
برای فهم ملاصدرا، باید سالها مطالعه و کار کرد، اما این را باید بخاطر داشت که اصلاً در حوزه فلسفه اسلامی و حتی فلسفه غرب باید با استاد پیش رفت.
خودتان چقدر به ملاصدرا علاقه دارید و کتب وی را مطالعه و کنکاش کرده اید؟
من دوستش دارم. کتبش را هم فراوان مطالعه می کنم. بسياري از كتابهايش را مطالعه كرده ام و بعضي را هم دارم كامل مي كنم. قسمتي از کار و دغدغه ام ملاصدراست.
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .
عناوین دیگر :
آويني تقواي ستيز داشت نه تقواي گريز
زمان كشف اهميت آثار آويني هنوز فرا نرسيده است
از دیدار با فردید تا هم نشینی با آوینی
درباره جستارهایی در ادبیات داستانی
مرتضی خیلی تنها بود(گفتگوی خبرگزاری فارس با محمد علی فارسی،مستندساز)





کانون اندیشه جوان در سال 1377 برای پاسخگویی به نیازهای اندیشهای جوانان تأسیس شد.


