ترديدهاي آويني
ياسين كوليوند
پانزده سال از شهادت "سيدمرتضي آويني" ميگذرد؛ شهيدي كه صاحب يكي از تأثيرگذارترين انديشهها در اين سالها بوده است. براي بازخواني جايگاه شهيد سيدمرتضي آويني در ميان نسل جوان به سراغ جواني از نسل امروز رفتيم؛ "مهدي فاطمي صدر" محقق جواني است كه در ساحت دفاع مقدس و مقاومت اسلامي به پژوهشهاي فلسفي مشغول است، و براي ما از ايمان آويني، ترديدهايش، نگاهش به سينما، هنر، و قضاوت آويني دربارهي غرب گفته است.

آوينياي كه شما ميشناسيد كيست؟
سيدمرتضي آويني براي من نماد مجاهدت يك انسان صادق براي رسيدن به حقيقت بوده است. انساني كه هويت او از ايمان به يك حقيقت بزرگ آغاز ميشود. مسأله اساسي سيدمرتضي حقيقت است و پشتوانه حقيقتجويي او ايماني عميق است. براي رسيدن به حقيقت سيدمرتضي با نوعي ترديد به مسايل مينگرد و اين ترديد در مشهورات زمانه همواره بر انديشه و آثار او سايهافكن است.
يعني ويژگي اساسي انديشه او ترديد است؟
نه؛ ترديد يك امر سلبي است و وجه اثباتي آن يقين است. احساس من آن است كه اساسيترين بنيان انديشه سيدمرتضي نه ترديد كه ايمان است؛ ايماني كه به قول خود او برآمده از يقين ديني است. در وجه سلبي اين يقين، يعني همان ترديد، جالب آن است كه چيزي از ترديد سيدمرتضي در امان نميماند، در حالي كه حتي خيلي از انقلابيها و دينداران جرأت ترديد بر برخي از امور مورد ترديد او را ندارند.
مثلاً كدام مسايل است كه بسياري از انقلابيها جرأت ترديد و اظهارنظر دربارهي آن را ندارند، اما آويني جرأت اين ترديدها را داشت؟
نمونههاي زيادي دارد، مثلاً سينما، دانشگاه، رمان، توسعه، فنآوري، رسانهي ملي و هنر. شما مورد سينما در نظر بگيريد. ما اگر يك سينماگر حرفهاي را در نظر بگيريم درمييابيم كه او در هر چيزي ممكن است ترديد كند جز در خود سينما، اما سيدمرتضي به عنوان يك سينماگر مباحث فراواني در نقد اصل سينما دارد. نيز ميتوان نويسندههاي حزباللهي را ذكر كرد كه رمان مينويسند اما در اصل رمان ترديدي ندارند. در اينجا هم سيدمرتضي رمان را مصداق هنر ديني نميداند و معتقد است هنر ديني امري غير از هنرهاي امروزي است. حتي آن گونه كه بنده شنيدهام ايشان تلويزيون را به خانهشان راه ندادند. يا اشاراتي كه او به نظام آموزش و پرورش ما دارند را در نظر بگيريد و آن كه اين سامانه فرزندان ما را حسيمسلك و مادهبسنده بار ميآورد. خوب اينها مفهوم دارد و مفهوم آن جسارت ترديد در آن اموري است كه همگان، حتي قاطبه دينداران، بر آن توافق دارند.
اما اين ترديدها در كدام مقام در جريان است؟
به اعتقاد من در بررسي انديشههاي سيدمرتضي بايد به اين توجه كرد كه بحثهاي ايشان گاه ناظر به مقام نظر است و گاه در مورد مقام عمل. يعني او گاه در بررسيهاي نظري و فيلسوفانه يك امر است و گاه به ما راهكار ميدهد و توصيههاي عملي ميكند كه با اقتضائات و شرايط موجود چه بايد كرد. در مقام نظر ايشان متكي بر يقين نابي كه به اسلام دارد شروع به ترديد ميكند؛ كه اينها حق است يا باطل، درست است يا نادرست. اعتنا نميكند كه لوازم اين قضاوتها چه ميشود و به مذاق خوش ميآيد يا نه. منطق كار نظري هم همين است كه ملاحظهكار نباشي و سيدمرتضي اين منطق را خوب رعايت ميكند. البته اين مسلم است كه هر قضاوت نظري لوازم و تبعاتي داشته باشد و احساس من اين است كه سختي تن دادن به لوازم و نتايج انديشههاي سيدمرتضي است كه خيليها، حتي از انقلابيها، را بر آن داشته است كه اساساً سراغ حرفهاي او نروند و از كنارش رد شوند يا او را خارج از جريان اصيل انقلاب تلقي كنند. ببينيد، ما وقتي ساختار تمدن غرب مدرن را بررسي ميكنيم ميبينيم كه اين ساختار يك هسته مركزي دارد كه فلسفه و جهانبيني كافرانهاي است و رويهاي بيروني دارد كه فرهنگي فاسقانه است و در نگاه نظري به تمدن هيچ دليلي وجود ندارد كه لايهها و مراتب مياني آن هستهي فلسفي و اين رويهي فرهنگي به همان اندازه آغشته به كفر و فسق نباشد. اين همان چيزي است كه در رياضيات به آن قضيه ساندويچ ميگويند و سيدمرتضي، به اعتقاد بنده، در باب تمدن غرب قائل به قضيه ساندويچ بود؛ سيدمرتضي تمدن غرب را يك كل ميدانست كه اجزاء آن همه روي هم و همه به تنهايي به يك اندازه غرب هستند.
منظور شما اين است كه عموم دينداران تنها هسته كافرانه و رويه فاسقانه غرب را دور مياندازند و محتويات مياني اين ساندويچ را حلال ميدانند؟
بله. البته بنده منكر اين نيستم كه فيالجمله قطعاتي از محتويات ساندويچ تمدن غرب حلال و قابل استفاده است، اما صرف تمام توان در پاك كردن اذهان از فلسفهي الحادي غرب و بستن ديدهها از استهجان فرهنگي آن و پذيرش دربست باقي آن، ما را گرفتار وضعيتي ميكند كه اكنون گرفتار آن هستيم كه نهايت آن بلعيده شدن حتي در لايههاي فلسفي و فرهنگي توسط غرب مدرن است. اما اگر ما فرض كفر بنيان غرب و فسق نماي آن را پذيرفته باشيم بايد اين شجاعت را داشته باشيم كه امور مياني اين دو مرتبه را به آنها ملحق كنيم كه اين محتويات چيزي جز همان سامانهاي معرفتي، اقتصادي، امنيتي و فنآوري نيستند كه امروز ما به آن مبتلا هستيم. احساس من اين است كه سرمنشاء همه اين ترديدها يقين به اسلام است و سيدمرتضي مشحون از ايمان ناب به حقيقت اسلام بود.
يعني ترديدهاي آويني بر پايهي ايمان او بود؟
بله. سيدمرتضي يك انديشمند مسلمان بود و اين ايمان به اسلام را با خود تا بطن انديشهورزيهايش حتي در باب مدرنترين مسايل نيز همراه داشت. سيدمرتضي اهل ترديد است، اما ترديد او يك ترديد پا در هوا نيست. او يك شبهروشنفكر پوچانگار يا هيچانگار يا آنارشيست نيست. ترديد سيدمرتضي وجه سلبي يقين عميقي بود كه به اسلام و امام و انقلاب داشت. ميخواهم بگويم او از خاستگاه يك انديشمند شبهمدرن يا پستمدرن غرب را نقد نميكرد. سيدمرتضي هايدگر را ميشناسد اما نه هايدگر است و نه امتدادي از او و مثلاً فرديد. كساني كه سعي ميكنند سيدمرتضي را به يك منتقد يا شارح پستمدرن يا شبهمدرن تنزل دهند به اين توجه ندارند كه آغاز حيات فلسفي اين شهيد انقلاب اسلامي حضرت روحالله است، و مسايل و دغدغهها و رهيافتها و نتايج انديشهورزي اين شهيد تنها در دستگاه معرفتي انقلاب اسلامي معنادار است و انقلاب سال 1357 نه يك اتفاق مدرن است و نه جزيي از تاريخ دنياي مدرن. سيدمرتضي غرب را نقد ميكند اما نه از خاستگاه خود غرب، بلكه او متكي به اسلام غرب را نقد ميكند و هر كسي كه اندك آشنايي با جريان حكما و مفسرين شيعي و خصوصاً بيان حضرت امام داشته باشد تصديق ميكند كه انديشه سيدمرتضي امتدادي از همين جريان ناب است و ردپاي انديشهي عرفاني حضرت امام را در جايجاي آثار او ميتوان يافت.
نهايت اين جريان ترديد ديني به غرب به كجا ميانجامد؟
سيدمرتضي ايمان مستحكمي به اسلام دارد و به همان استحكام به باطل ترديد ميكند و به همان استحكام پاي حرفهاي خود ميايستد، هر چند از سوي بيباوران و حتي برخي دينداران مورد شماتت قرار گيرد. انتهاي اين ترديد نظري آن است كه مثلاً سينما مسلمانشدني نيست يا دانشگاه در ذات خود يك سامانه الحادي است. شما وقتي فضاي دانشگاه را نگاه ميكنيد متوجه عدم تطابق آن با ذات مذهبي جامعه ما ميشويد. اصولاً خيلي از جوانها براي تجربهي زندگي مدرن و مدرن زيستن به دانشگاه ميروند و ما نميتوانيم منكر اين مسأله باشيم. اما ما ميتوانيم اين شجاعت را داشته باشيم كه بپذيريم ذات دانشگاه از آن ما نيست و اولين نتيجه اين قضاوت آن است نظام تقسيمكار فعلي ميان حوزه و دانشگاه را يك وضعيت گذراي عملي بدانيم و نه برآيند يك حقيقت معرفتشناسانهي نظري.
تفاوت اين دو تلقي در كجا است يا بهتر است بگوييم ثمره عملياش در كجا ظاهر ميشود؟
ببينيد، در فضاي غرب مدرن دانشگاه يك سامانهي معرفتي تام است. شما از طب و رياضيات در آن ميبينيد تا رقص و معماري تا الاهيات و فلسفه. دانشگاه در كلان تمدن غرب يك جزء معنادار است كه مزه و طعم معيني را در نسبت با ساير اجزاء در اين ساندويچ عظيم توليد ميكند. در نقطه مقابل حوزههاي علميه نيز به همين نسبت يك سامانهي معرفتي تام در كلان تمدن اسلامي بودهاند كه زماني تمامي مؤلفههاي علمي از الاهيات تا رياضيات تا طبيعيات را در بر ميگرفتهاند. اما با شروع روند غربزدگي در اين سرزمين ما آرامآرام به تعريف جديدي از حوزه و دانشگاه رسيديم كه اين تعريف نه يك تلقي معرفتشناسانه كه توصيف جامعهشناسانهاي از نسبت ميان اين دو سامانه معرفتي بود. به ديگر بيان ما ميان دو سامانه تماميتطلب معرفتي يك نظام تقسيمكار برقرار كرديم؛ كه مثلا علوم قديمه شامل الاهيات و شرعيات را متعلق به حوزه ميداند و باقي امور و علوم جديده را مربوط به دانشگاه. البته به همان علت تام بودن دانشگاه بعدتر رشتههاي الاهيات و حتي شرعيات در دانشگاه تأسيس شد. در حال حاضر هم كاري كه ما ميكنيم اين است كه بيهوده تلاش ميكنيم اين نظام دوگانه بيمبناي ناپايدار را تئوريزه كنيم. امروز ما حتي بحث وحدت حوزه و دانشگاه را به نحوي تقرير ميكنيم كه توجيهكنندهي اين نظام باشد و اصلاً بر پيشينه تاريخي و هويت معرفتي اين دو سامان تأمل نميكنيم. منتها نگاه سيدمرتضي اين است كه اين پذيرش سامانهاي مدرن مثل سينما يا دانشگاه يا هنر مربوط به مقام عمل و دوران ابتلاي ما به آنها است و بر خطاي تبيين نظري آنها به مثابهي مؤلفههاي ذاتي انقلاب و اسلام خط بطلان ميكشد.
در اين تحليل نسبت مقام نظر و مقام عمل در نگاه آويني چگونه است؟
ما گاهي اوقات بحثمان نظري است، فارغ از اين كه لوازم اين بحث چه خواهد بود يا وضعيت فعلي جامعه چگونه است يا نسبت به اين بحث در اجتماع پذيرشي هست يا نه. بحثهاي نظري بحثهايي فيلسوفانه است كه شايد به فضاي بيروني كاري نداشته باشد و عملگرايانه نباشد، اما منشاء هر تحول و تغييري از آن شروع ميشود و خصوصيت يك فيلسوف خوب جسارت و ملاحظهكار نبودن او است و خصوصيت سيدمرتضي اين بود كه يك فيلسوف خوب بود؛ او با يقين به انقلاب اسلامي و آرمانهاي آن به سراغ غرب و امتدادهاي آن در جامعه ما ميرفت و با جسارت و صراحت در نسبت آنها به قضاوتهاي نظري ميپرداخت و به لوازم حرف خويش تن ميداد. او در مقام قضاوت نظري ميگويد: سينما مسلمانشدني نيست و ادامه ميدهد: اما به خدمت اسلام درميآيد، و اين حكم قضاوت عملي او است. راهكاري كه او در مقام عمل به ما ميدهد آن است كه با ايمان بر آمده از يقين ديني بايد به سراغ غرب و امتدادهاي آن رفت و آنها را به خدمت اسلام درآورد و در نهايت هم از آنها عبور كرد. سيدمرتضي همان گونه كه شجاعت ترديد بر غرب و نفي آن را دارد، جسارت به خدمت گرفتن آن به نفع دستگاه اسلام و انقلاب را نيز دارد. او بر آن است كه ما به غرب مبتلا هستيم و براي خروج از اين ابتلا بايد از غرب عبور كنيم و در اين عبور ميتوانيم در پارهاي از آن استفاده كنيم. مسئلهي اساسي در انديشهي سيدمرتضي تفكيك ميان مباحث نظري و عملي و حركت در هر كدام با اسلوب خاص هر كدام است. در نگاه او برخوردهاي مرعوبانه، سادهدلانه و صرفاً عملگرايانه با غرب نتايج وخيم كمابيش يكساني را براي ما در پي خواهند داشت.
تعريف آويني از غربي كه به آن مبتلا هستيم چيست؟
غرب براي سيدمرتضي تحقق تام حكومت جهاني نفس اماره است؛ حكومتي كه تقريباً تمامي عالم را در استيلاي خود دارد و در اين امپراطوري جاهلي ما و انقلابمان هستيم كه شهروندان مطيعي براي اين دهكدهي جهاني نيستند. اما ما به غرب مبتلا هستيم هر چند كه آرمان ما رسيدن به حكومت جهاني موعود است. اين گونه ما بايد با نفي غرب از آن عبور كنيم. در اين مسير گذار براي حفظ كارآمدي نظام اسلامي احتمالاً ميشود مؤلفههايي از غرب را به استخدام انقلاب اسلامي درآورد. اين استخدام و استعمال اما موقتي است و تا آن زماني است كه ما به اسلوبها و دستآوردهاي خود برسيم. بگزاريد مثالي بزنم. ما در آغاز جنگ تحميلي مبتلا به يك ارتش مدرن كلاسيك بوديم. يعني هم عراقيها و هم ما مبتني بر الگوي خاصي از نيرو، ابزار و نبرد ميجنگيديم و اين بود كه محاسبات عراقيها جواب ميداد و ما از بيرون راندن آنها از خاكمان عاجز بوديم. اما كاري كه ما طي سال اول جنگ كرديم اين بود كه ابتدا در كارايي نبرد كلاسيك در جبههمان ترديد كرديم و پس از آن بخشهايي از ارتش مدرنمان را به خدمت سازمان رزم انقلابيمان گرفتيم و تلاش كرديم تا الگوي ديني نظاميگري را توليد كنيم. پيروزي ما در شكست حصر آبادان در پايان اولين سال جنگ نشان داد كه اين كار شدني است و در نهايت ما در سال ششم و هفتم جنگ، بينياز از انديشه و اسلوب ارتش به بزرگترين پيروزيهاي خود در فاو و شلمچه رسيديم. امروز هم در لبنان ارتشي كه اوج نظاميگري غربي است مغلوب يك ارتش شيعي ،كه حزبالله باشد، ميشود و اين نشان ميدهد كه ما در نظاميگري عملاً از غرب عبور كردهايم و ديگر نيازي به ارتش مدرن نداريم، و حتي در بعد نظامي موفق به صدور انقلابمان هم شدهايم.
يعني شما اعتقاد داريد كه استخدام غرب در نگاه آويني تنها در جهت عبور از خود او است؟
دقيقاً. البته تمامي اجزاء و مراتب غرب قابل استخدام نيستند. آن بخشهايي هم كه ما به آن مبتلا هستيم يا نيازمند به استخدام آنها را بايد تا آنجا كه ميتوان از كاركردهاي الحاديشان جدا كرد. مثلاً دانشگاه بيرون از نظام ديني ما داراي تعريف، هويت و كاركرد خاص خويش است كه فيالجمله مبتني بر تفكر ديني نيست. حال هنر ما آن است كه در عين نفي ذات آن بتوانيم آن را در نسبت با انديشهي الاهي بهينه كنيم و آن را به يك عنصر داراي كارآمدي در نظام دينيمان مبدل كنيم و اين البته كار بسيار دشواري است و به قول خود سيدمرتضي در سايهي ايمان بر آمده از يقين ديني شدني است. نقطهي قوت سيدمرتضي آن است كه به صراحت در مقام نظر تكليف خود را با غرب روشن ميكند و اين البته مبتني بر شناختي است كه از غرب دارد. مبتني بر همين ترديد و نفي است كه ايشان به سرعت ميتواند در مقام عمل راهكارهاي روشن و مؤثري را به ما معرفي كند و به وضوح به ما بگويد كه براي عبور از غرب چه بايد كرد. سيدمرتضي از نقد غرب هراسان نيست و از نفي آن احساس شرمندگي نميكند هر چند طبقه شبهروشنفكران مستغرب يا دينداران سادهدل را با خود همراه نيابد. سيدمرتضي شخصيتي دشوار دارد و از اين كه راهكارهاي دشوار و نفسگيري را پيش پاي ما بگذارد ابايي ندارد.
شهید آوینی یک انسان بی نظیر و فوق العاده ای است
آوینی مظهر شناخت اصالت انسان و به نمایش کشیدن عمق فطرت انسانی است.
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .
عناوین دیگر :
تنفس در فضاي صدرايي
گمشده نسل جوان
معلمی نامیرا و زنده
دست زدن به دانشگاه ممنوع!
انقلابي در انقلاب