اشاراتی در باب اضطراب وجودی
سيد هادي موسوي: 1- وجود مراتب گوناگوني دارد كه راه يابي به اين مراتب، بدون تمهيد مقدمات تقريباً ممكن نيست، يكي از مقدمات مواجهه با وجود، «اضطراب وجودي» است. در اين جا مي خواهيم قدري درباره اين مقوله بحث كنيم و البته لازم است متذكر شوم كه بناي ما بر توصيف اضطراب وجودي است تا تعريف آن؛ و نيز شأن اين حالت در فلسفه و دين به طور عام، كه از نظر ما، مدخليّت قابل توجهي در اين ساحات معرفتي دارد. و نكته ديگر اين كه هر چند درست است كه اين حالت، حالتي نفساني و دروني است اما لازم نيست براي تحقيق آن پاي روانشناسي جديد را به ميان بكشيم، ابزارهاي مفهومي روانشناسي جديد، قادر نيستند درك درستي از نفس و روان انسان به دست دهند و در واقع روانشناسي جديد چيزي نيست جز ماجراجويي ناكام علوم تجربي اثبات گرا در حوزه نفساني و روحي انسان. و نگرش ما به اضطراب وجودي، نوعي نگرش فلسفي است كه تلاش مي كند تا حد ممكن، هم اين مقوله را بررسي كند و هم نسبت و معناي فلسفي آن را در قياس با انسان و وجود روشن نمايد.
2- اضطراب وجودي چيست؟ هنگامي كه انسان از ساحت روزمرگي به درآيد و اشتغالاتش به امور جزئي كاهش يابد و يا اساساً از بين برود، در اين هنگام اگر به عالم و به موجودات نظر بيفكند، در او ابتدا حالت دروني «تحيّر» رخ مي دهد و در مرتبه اي ديگر، نوعي حالت تشويش و اضطراب بر او عارض مي شود كه اين تشويش و اضطراب، از نوع تشويش و اضطرابي نيست كه در فرد براي امور مادي و جزئي روي مي دهد و به عبارت ديگر، اين تشويش معلول درك عميق تري از لايه هاي وجود است كه اين درك ناظر است به برخي مسائل بنيادين زندگي انسان و نسبت انسان با وجود و عالم. اين حالت را كه آميخته با درك و تشويش و اضطراب است ما آن را «اضطراب وجودي» مي ناميم.
اين كه انسان چگونه دچار تحيّر از وجود مي شود، محل بحث نيست اما بايد اشاره كنيم كه تحيّر در واقع پايان روندي است كه انسان از امور مادي فاصله مي گيرد ــ اين فاصله صرفاً فاصله اي دروني است و به معناي قطع رابطه فيزيكي و يا زماني و مكاني با اشياء نيست ــ و تلاش مي كند در سكوت و يا به نوعي با آرامش و طمأنينه نفس، متوجه موجودات اطراف خويش شود، اين موجودات هم شامل دريا و آسمان و ستارگان مي شود و هم شامل انسان و درخت و افعال و حركات حيوانات. در اين توجه، لايه ها و وجوهي از وجود اين موجودات براي او منكشف مي شود كه قبلاً و درحالت پوشيدگي و غرق در روزمره گي، اساساً نه تنها به صورت بالفعل، به آن آگاهي نداشت بلكه حتي در بعضي مواقع تصوري از آن نيز در نفس خويش حاضر نمي ديد. اين درك، نوعي درك كلي و عام و وجودي است؛ كلي است چون حاوي ادراك و احساسي درباره وجود به معناي كلي و مصدري لفظ است، به گونه اي كه براي فرد، پرسش هايي راجع به حقيقت وجودي موجود و جايگاه وجودي موجود در نسبت با ديگر موجودات براي او مطرح مي شود، و عام است چون اين اداركات در حقيقت ناظر است به موجود از آن جهت كه موجود است نه از آن جهت كه فلان موجود متعيّن خاص است و از اين رو داراي عموميت و اطلاق است و وجودي است چون اساساً اين ادراك، ادارك عميق وجود است.
البته بايد توجه داشت كه تحيّر به حسب ميزان رويگرداني فرد از امورات كثير و جزئي و استعداد فرد در توجه به موجودات با نگاه مابعد الطبيعي و نيز ميزان و كيفيت تصورات و مفروضات ذهني اش، و به عبارت بهتر به حسب دايره و ظرفيت وجودي خود فرد ، ذو مراتب و مشكَّك است. در حالت تحيّر، آنچه اولاً و بالذات در فرد حاصل مي شود حالت «اعجاب و حيرت مطلق» است نسبت به اين «نحوه بودن» وجود و دليل اين حيرت آن است كه فرد تاكنون با اين نحوه وجود تماسي نداشته است و زماني كه به يكباره با اين نحوه بودن مواجه مي شود، كاملاً بي اختيار براي او حالت حيرت رخ مي دهد و اين حيرت مطلقاً نسبتي با تحيّر در حالت روزمرگي كه متعلَّق آن مسائل جزئي است، نمي تواند داشته باشد. و حالت تحيّر، ثانياً و بالعرض واجد اداراكاتي است كه خصيصه وجودي به معنايي كه گفته آمد ويژگي بارز و مشخِّص آنها مي باشد.
در خود حالت تحيّر، به صورت ضعيف، حالت اضطراب وجودي را مي توان يافت، اما اين اضطراب وجودي در حالات اوليه تحيّر، نمود چنداني ندارد و در طي تجربه هاي متعدد تحيّر، به تدريج ظهور مي كند. در اوايل، تحيّر به حدي قوي و غالب است كه فرد سراسر حيرت است و شگفتي نسبت به وجود، به نحوي كه حتي محتمل است از حيث زندگي روزمره دچار برخي مشكلات شود، اما در مراحل بعدي، تحيّر خود را به صورت پرسش هاي مكرر وجودي و فلسفي كه ناظرند به حاق وجود براي فرد متجلّي مي كند و در مرحله بعد فرد سعي مي كند در چارچوب پرسش هاي وجودي با وجود ارتباط برقرار كند و چون عظمت و بسط وجود را مي بيند حالت خشوع و اضطراب و تشويش بر او عارض مي شود.
علت پديداري حالت خشوع در فرد آن است كه فرد به مثابه انسان از آن جهت كه انسان است و نه از آن جهت كه فرد است، خود را در مقابل عظمت و شكوه بي مانندي مي بيند كه در تمام موجودات عالم ساري و جاري است و از طرف ديگر، وقتي كه به خويش نظر مي كند خود را سراسر عجز و نقص و حقارت مي بيند و طبيعي است كه اين موجود حقير در مقابل چنين عظمتي راهي جز خشوع مطلق ندارد. و اما عروض اضطراب و تشويش بر فرد علل مختلفي مي تواند داشته باشد، مهمترين اين علل همان پرسش ها و معضله هاي بنيادين وجودي است كه ذهنيت فرد را به طور كامل به خود مشغول مي كند. اين پرسش ها از آنجايي كه در حقيقت، از بنياد عالم و حاق وجود تحقيق مي كنند و نيز به نوعي ديگر از بنيادهاي زندگي انساني به معناي مطلق تفحص مي نمايند، به قدري سهمگين هستند كه انسان را دچار اضطراب دردناك و عميقاً رنج آوري مي كنند. در اين جا ديگر فرد با مفاهيم سر وكار ندارد، چون مفاهيم هر چند متضمّن معاني عميق و دقيق باشند، ممكن نيست توجه بدانها ،فرد را اين چنين غرق در تشويش و اضطرابي بي پايان نمايند. از اين رو كاملاً واضح است كه آنچه در اين مرحله، فرد با آن روبرو است تجربه اي عيني و جوهري است كه مفاد اين تجربه، انكشاف لايه هايي از وجود براي ذات فرد مي باشد و به عبارت بهتر، حقيقت وجود با ذات فرد نسبت مستقيم و بي واسطه برقرار مي نمايد كه از تجربه اين نسبت وجودي است كه ذات انسان در عميق ترين لايه هاي خود، دستخوش دگرگوني و تشويش و اضطراب مي شود و اين اضطراب تمام وجود فرد را در بر مي گيرد.
از طرف ديگر پرسش هاي بنيادين در مرحله اي ديگر خود را به صورت پرسش هاي دقيق و بنيادين در رابطه با زندگي انساني فرد نمايان مي سازند؛ فرد در اين مرحله از ذات و بودن خود در عالم پرسش مي كند كه اين پرسش، در بر گيرنده پرسش در باره كيفيت وجود و چيستي ماهيت انسان و نيز چرايي وجود انسان و سير و روند آن در عالم وجود و مبدأ و مقصد و منتهي آن است. اينها به مسائل و دغدغه هاي دروني فرد تبديل مي شوند و از آنجايي كه انسان درمي يابد كه اين پرسش ها و پاسخ به آنها داراي جنبه حياتي مي باشند و بر عظمت آنها وقوف مي يابد، دچار اضطراب و تشويش مي شود و براي پايان دادن به اين تشويش، بيش از پيش خود را در مواجهه با وجود قرار مي دهد و اين مواجهه، ممكن است او را به عمق برخي از اين پرسش ها راهبري كند و اين خود باز بر تشويش و اضطراب او مي افزايد.
در مرحله ديگر، كثرت ورود در لايه هاي وجودي ، حالت حيرت و اضطراب وجودي را نيز به تمامي سطوح مختلف حيات فردي و اجتماعي انسان مي كشاند به گونه اي كه حتي امور روزمره از معناي عادي و سطحي شان تخليه مي شوند و معناي وجودي و عميق آنها در نظر فرد پديدار مي شود. در اين مرحله اضطراب وجودي، ديگر صرف يك حالت نفساني زودگذر نيست بلكه نحوي ديد و نظر به عالم است كه فرد از طريق آن، به لايه هاي پنهان و شگفت آور موجودات دست رسي مي يابد. اين تسري و سريان حالت اضطراب وجودي را مي توان به عنوان مثال در تجربه يكي از انديشمندان غربي ملاحظه نمود: « من به هنگام سفر با مترو، اغلب با نوعي ترس، متحير مي مانم كه واقعيّت دروني حيات فلان كسي كه در راه آهن استخدام شده است چه مي تواند باشد...»، مراد از حيرت و ترس در اين جا، همان تحيّر و اضطراب وجودي است و مراد از «واقعيت دروني حيات» نيز حقيقت وجود حيات فرد به طور كلي است.
لازم است از ادامه بحث به علت ضيق مجال خودداري كنم ولي توجه به اين نكته مفيد است كه يكي از ابعاد حالت اضطراب وجودي، بعد دروني و رواني آن مي باشد. اگر انسان در هنگام عروض اين حالت، نتواند آن را كنترل كند كه اغلب نيز چنين است، اين امكان قوياً وجود دارد كه اضطراب و تشويش در قالب و يا همراه اندوه و رنج طاقت فرسا بروز نمايد و اين نقطه اي است داراي دو جهت كاملاً متضاد؛ از جهتي، با تحمل و شكيبايي مي توان به شهود حقيقي راجع به بسياري از مسائل انساني و عقلي نائل آمد و به لحاظ معرفتي پيشرفت كرد و در جهت مقابل، اگر فرد فاقد ظرفيت لازم براي تحمل اين تشويش و اضطراب رنج آور و اندوهناك باشد، ممكن است به تدريج دچار معضلات و نابساماني هاي معرفتي خطرناكي شود كه او را به ورطه نيست انگاري سوق دهد.
3- اكنون شايد سخن گفتن از شأن و مدخليّت اين حالت در فلسفه و دين به طور كلي بي وجه نباشد. برخي از حكما به درستي تصريح نموده اند كه لازمه ورود به ساحت فلسفه، عبور از فطرت اول و رسيدن به فطرت ثاني است. و اين فطرت اول همان روزمرگي و اشتغالات آن است و اين فطرت ثاني همين تحيّر است به معناي عام كه شامل اضطراب وجودي نيز مي شود.
از سوي ديگر اگر تأمل كنيم، درمي يابيم كه دين در معناي عام نيز نحوي نگاه به وجود است كه اين نحوه نگاه در شريعت حقّه يعني اسلام داراي مطابقت تام و كامل با حقيقت و وجود مي باشد، و به اين اعتبار، ورود در ساحت دين به معناي آن است كه ذات فرد به مدد مبدأ وجود، اين امكان را مي يابد كه با حقايق وجودي ارتباط بر قرار كند و همان طور كه در رابطه با ساحت فلسفه ديديم، در ساحت دين نيز لازمه چنين ارتباطي با وجود، طي مقدماتي است كه اولين اين مقدمات، تفكر در موجودات به مثابه آيات الهي است و اين تفكر متوقف بر انكشاف اولي وجود در حالت حيرت و اضطراب وجودي براي فرد مي باشد. البته اين سخن به معناي آن نيست كه فلسفه و دين يك امر واحد هستند، بلكه به اين معنا است كه مجراي ورود در ساحت دين و فلسفه به عنوان ساحات وجودي و معرفتي تقربياً يكي است كه حيرت و اضطراب وجودي مي باشد. به سبب اين اشتراك است كه در برخي از اديان نظير آيين بودا، ما شاهد يك نحوه نگاه فلسفي به عالم هستيم كه در واقع اين نگاه فلسفي همان ساحت معرفتي و نظري آيين بودا مي باشد و يا در برخي مواقع فلسفه، رنگ ديني به خود گرفته است نظير فلسفه اسلامي و فلسفه مسيحي به گونه اي كه نه فلسفه ازساحت فلسفه خارج شده و نه دين از حيثيت اعتقادي و ديني خويش به دور مانده است.
نكته ديگر اين كه برخي از فلاسفه متأخر غربي، اين حالت اضطراب انسان در مواجه با وجود و هستي را در كانون انديشه فلسفي خويش قرار داده اند و از اين منظر خواسته اند كه برخي از مسائل بنيادين وجودشناسي خصوصاً مسائل انساني را حل و فصل نمايند، و هر چند برخي از آنها به بن بست نيست انگاري رسيده اند اما برخي ديگر نيز توانسته اند توفيقاتي در اين زمينه كسب كنند.
ما در اين جا متعرض نظرات اين فيلسوفان نشديم چرا كه صرفاً در صدد تبيين ساده خصيصه وجودشناختي اضطراب وجودي بوديم و نه معناي معرفتي و رواني آن كه مدّ نظر فلاسفه غربي مي باشد.
- در قسمت نظرات بطور مستقیم از ورد ( Microsoft Office Word) کپی نکنید .
عناوین دیگر :
حنجرهاي كه از آن به روحانيت اهانت شده، بايد دريده شود
نگاهی به شعر امام (ره)
امام خميني در تاريخ با تاريخ و براي تاريخ
مستندات انتخابات از ديدگاه مقام معظم رهبري
پوشش اسلامی، لازمۀ حضور اجتماعی زنان از دیدگاه استاد شهید مطهری





کانون اندیشه جوان در سال 1377 برای پاسخگویی به نیازهای اندیشهای جوانان تأسیس شد.


